حسین درخشان را خریدم و راحت شدم
دروغ چرا، به خدا خودم خریدمش. می دانم که شاید فکر کنید این دروغ سیزده امسال من است، ولی میل خودتان است. باور کنید یا نکنید، من وبلاگ "سردبیر خودم" حسین درخشان را امروز از جیب مبارک خودم خریدم. پارسال همین ح. دال جوک بی مزه ای ساخته بود که فکر کنم عمه اش هم را هم حتی نمی خنداند. گفته بود که از مدتها پیش وارد کار موزیک شده و وبلاگش را به من واگذار کرده تا به همان سبک کیهانی خودش بنویسم و آدم فروشی را به سبکی که خودش می داند. ولی می دانید که آن مطلب شوخی بی مزه ای بیش نبود. ولی من بعد از اینکه دروغ سیزده امسالم را که در پایین می بینید، درباره رضا قاسمی و پاریس، نوشتم، فکر کردم برای راحت شدن اعصاب خودم و شما و اصولا هر جنبنده ای که دستش به اینترنت می رسد و می تواند به فارسی چیزی بخواند، یک فکر اساسی بکنم.

این هم یک عکس ناب که ح. دال را در حال عذاب وجدان بخاطر آدم فروشی هایش در جایی که فکر کنم برزخ باشد نشان می دهد
سه شنبه 13 فروردین 1387 | لينک ثابت | روزنوشت | 0 دنبالک
یک چیز درباره پاریس فوبیا و هما ناطق
فکر فریدون آدمیت بودم و به داستانهای نیمه مانده و نیمه نوشته فکر می کردم و به آدمهایی که در مهمانخانه روحت راه می روند. به هما ناطق فکر می کردم، وقتی که آدمیت نیست، به او هم فکر می کنی. به رضا قاسمی هم خیلی فکر می کردم در این روزها و نامه ای که وقتی خانه اش بودم نوشتم. در پاریس. می خواهم به پاریس بروم اما از این شهر می ترسم، شاید اسمش پاریس فوبیا باشد و هزار درد بی درمان دیگر.
بیا، این هم یک عکس از رضا قاسمی که یک میلیون تا دلم برایش تنگ شده.داور نبوی عکس می گیرد.
سه شنبه 13 فروردین 1387 | لينک ثابت | روزنوشت | 0 نظر | 0 دنبالک
چیز نوشتن
کار را برای خودم سخت کردم. به شکل عجیبی دارم به خودم سخت می گیرم که حتما باید چیز مهمی بنویسم تا منتشر کنم.
تصمیم گرفتم گاهی اوقات چیزهای ساده ای در دوم دام بنویسم، شاید یادداشت های تنهایی، شاید حس های خیلی ساده در مورد مسائل و وقایع روز، گاهی اوقات یک داستان کوتاه، شاید شعر، شاید هم یک عکس.
دوشنبه 12 فروردین 1387 | لينک ثابت | روزنوشت | 0 دنبالک
دختر پاسبون و چند داستان کوتاه دیگه
دختر پاسبون

دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!
دوشنبه 12 فروردین 1387 | لينک ثابت | داستان | 0 دنبالک
نوبت به اولیا که رسید آسمان تپید
این نوشته در پاسخ به مقاله علی کشتگر که در گویا منتشر شد، نوشته شده است.

دوست عزیز علی کشتگر!
خود می دانی که برای تو احترامی فراوان قائلم و می دانی که تندترین انتقادات را از شیوه و رفتار سیاسی ات رودررو کرده ام و از تو نیز نقدها را شنیده ام و می دانم و می دانی که نقد و نظر من درباره تو هرگز انگیزه شخصی نداشته و ندارد. به لحاظ شخصی من در میان ایرانیان فراوانی که در پاریس زندگی می کنند، به هیچ کس نزدیک تر از تو نبوده ام و مهربان تر از تو در میان آنان کسی نمی شناسم. از همین رو معتقدم که هیچ انگیزه شخصی مرا به مخالفت و نقد تو ترغیب نمی کند. همچنان که می دانم که تو نیز هیچ انگیزه شخصی برای مخالفت با من نداری.
پنجشنبه 23 اسفند 1386 | لينک ثابت | | 0 نظر | 0 دنبالک
همراه شو عزیز!
وقت زیادی نداریم. با این فرض حرکت کنیم که گروهی تصمیم دارند رای سازماندهی شده به اصولگرایان بدهند، گروهی هم قطعا در انتخابات شرکت نمی کنند، در این میان گروهی هستند که به دلیل از دست رفتن فرصت تبلیغاتی اصلاح طلبان، بدون اینکه موضع مخالفی با حضور در انتخابات داشته باشند، در جریان انتخابات و حضور اصلاح طلبان نیستند، برای اینکه در این دو روز باقی مانده بتوانیم تعداد رای اصلاح طلبان را بالا ببریم برخی موارد را مورد توجه قرار دهیم.

چهارشنبه 22 اسفند 1386 | لينک ثابت | روزنوشت | 0 نظر | 0 دنبالک
اخلاق انتخاباتی ما ایرانیان
به این جمله های قصار انتخاباتی که ایرانیان معمولا به کار می برند، دقت کنید.

فرصت: دولت و شورای نگهبان می خواستند فرصت را تلف کنند تا ما نتوانیم در انتخابات حضور فعال داشته باشیم، به همین دلیل ما هم در تمام این مدت فرصت را از دست دادیم.
دولت: مردمی که به خاتمی رای دادند، در حقیقت با نظام بیعت کردند، مردمی که علیه خاتمی هم رای دادند، با نظام بیعت کردند، در هر حال هر کسی به هر کسی رای داده باشد با نظام بیعت کرده است.
چهارشنبه 22 اسفند 1386 | لينک ثابت | روزنوشت | 0 نظر | 0 دنبالک
سلطانیسم و دشمنیسم
در راستای بررسی انتخابات مجلس هشتم، تصمیم گرفتیم با برخی شخصیت های تاثیرگذار در انتخابات مصاحبه کنیم. این برخی شخصیت ها مواضع موافق و مخالف با انتخابات دارند که چون ما خیلی مثل صدای آمریکا دموکراتیک می باشیم، در وهله اول با یکی از مخالفان مشارکت در انتخابات گفتگو می کنیم. در این مصاحبه با آقای اکبر مذکور گفتگو می کنیم.
سه شنبه 21 اسفند 1386 | لينک ثابت | روزنوشت | 3 نظر | 0 دنبالک
یک، دو، سه، چهار، پنج روز تا انتخابات
پنج روز دیگر تا انتخابات مانده است. ایستگاه خلوت است، اکثر مسافران دیر به قطار می رسند، ده قدم به ده قدم پلیس ایستاده است، راننده قطار سرهنگ بازنشسته ای است که معلوم نیست می خواهد قطار را به محل تعیین شده ببرد. در بیرون ایستگاه مسافران دارند تصمیم می گیرند که سوار قطار بشوند یا نه و می دانند که اگر سوار قطار نشوند، باز هم جا می مانند.

یکشنبه 19 اسفند 1386 | لينک ثابت | روزنوشت | 14 نظر | 0 دنبالک