جای همه پُر، چون ما نتوانستيم بازی ايران را ببينيم. آخرش نفهميدم چرا، ولی خلاصه جاهايی که قبلاً بازی را نشان میدادند، در لحظه آخر گفتند که نمیتوانند بازی را نشان دهند. اين بود که راهی بارهای ايرلندی شديم با مازيار. رفتيم تقاطع Yonge-St. Clair که يک بارِ ايرلندی بود. ولی چشمتان روز بد نبيند، رسيديم ديديم درِ بار را يه آدم گردن کلفت بسته است و کسی را هم راه نمیدهد. مردم هم
دو پشته توی پياده رو ايستاده بودند و از شيشههای بار، تلويزيونهای داخل را
نگاه میکردند. البته اگر سايههای کاپشنهای سفيد و ساختمان روبرو و انعکاس موجودات رنگِ روشنِ ديگر میگذاشت. همچنين کله و گردن آدمهايی که توی بار بودند و نيز رديف جلويیها. خلاصه هيچوقت با اين ذلت و خواری بازی نديده بوديم. البته من که تقريبا هيچی نشد ببينم، حتی وقتی
رفتم بالای يکی از اين جعبههای روزنامهفروشي! (يه کمی ايرانیبازی درآورديم، عيبی نداره ديگه بابا!) ساده بگويم، تهران شده بود تورنتو برای يک مدت کوتاهي. خيابان پر ايرانی بود. حتی داشتيم از خيابان رد میشديم يک نفر از توی ماشين داد زد که آقا بازی چی شد و اين حرفها. يک نفر ديگر هم وقتی فهيميد ما هم میخواهيم برويم St. Clair سوارمان کرد تا با هم برويم. خلاصه خيلی صحنههای باحالی ديدم. هی به مازيار میگفنم بابا عکس بگير، هی با لحن پدربزرگانهاش میگفت نه! اينها ارزش عکس گرفتن ندارد. خلاصه اينقدر عقدهای شدم که به محض گرفتن پول هر کدام از اين وبسايتها میروم يک دوربين ديجيتال اساسی میخرم که خودم بشوم آقای خودم. عين قبل... (راستی عکسها هم از مازیار خان هوشمند است)