۲۰ بهمن ۱۳۸۰ | 09 February 2002
/?php include('/home/hoder/www/photoblog/public_ad.inc'); ?>
Excerpt:
آن پروژهی سگی و
آن پروژهی سگی و گربهای ديگر دارد تمام میشود بالاخره. البته آنقدر هم سگی نبود، حتی میشود گفت خوب هم بود. چون شرکت خوبی است و کار کردن در آن لذتبخش است. بخصوص بازیهای چند نفرهی بعد از ساعت شش که واقعا به آدم میچسبد. يک چيز ديگر هم اين شرکت دارد که من از آن خوشم میآيد و آن هم از نظر خوراکی است! صبحها بساط قهوه و کره و پنير و آب ميوه و خلاصه يک صبحانه نيمه کامل (چون خبری از تخم مرغ نيست) تا ساعت ده، ده و نيم پهن است. ظهرها ناهار گرم به آدم میدهند به علاوه دسر. شبها هم اگر زياد بمانی میتوانی شام سفارش بدهی. هر وقت هم بخواهی میتوانی بروی سر يخچال هميشه آبادشان و هر چه میخواهی برداری و بنوشی يا بخوری. خلاصه به آدم خوش میگذرد ولی البته اگر تمام وقت باشی پوستت را میکنند. روز تعطيل و آخر هفته و اينها حالیشان نيست. نه اينکه رييسها بد ذات باشند، اين جور کارها (مالتی مديا و ويديو و انيميشن) کلا همه جای دنيا، کار ۹ صبح تا ۵ عصر سرشان نمیشود. بهرحال کار تقريبا تمام شده و پولش را هم که بد نيست بزودی فکر کنم بدهند. خدا کارهای بعدی را برساند...
تازه درهمين باره: