۳۰ بهمن ۱۳۸۰ | 19 February 2002
/?php include('/home/hoder/www/photoblog/public_ad.inc'); ?>
Excerpt:
از سه روز پيش
از سه روز پيش که رفتيم به سخنرانی شمس در دانشگاه تورنتو تا ديشب که بالاخره توانستم اين وبلاگهای فارسی را به شمس نشان دهم، هيجان شديدی داشتم. دلايلش زياد است: مثلا برای اولين بار از نزديک با آدمهای چپ از زمان عقبمانده -از همان جنس که کنفرانس برلين را بهم ريختند، فقط بدون قسمتهای سکسی-تفريحیاش- که در تورنتو هم کم و بيش برای خود دفتر و دستکی دارند آشنا شدم. اين بيچارهها زمانی از ايران گريختند که پس از کشتهشدن بسياری از دوستان و نزديکانشان جان خودشان هم در خطر بود و کينهای که از حکومت جمهوری اسلامی به دل دارند از همان زمان بیهيچ تغييری برجا ماندهاست. البته اگر من هم جايشان بودم همانقدر کينهای میشدم. با آن برخوردهای وحشتناکی که اوايل انقلاب و آخرهای جنگ با اين بيچارهها -که خيلیهايشان فقط روزنامه میفروختند- کردند، هر کس بود همينقدر کينه به دل میگرفت. اما مشکل بخشی از اين جماعت آنست که چون تمام اين سالها از ايران دور بوده باور نمیکند که جادوی صبر مردم ايران چقدر حکومت تلخ و خشن و بیمنطق اوايل انقلاب ايران را نرم کرده است. باور نمیکنند که در ايران وضع آنقدرها هم که اينها تصور میکنند بد نيست. آنها هنوز فکر میکنند هر آخوندی الزاما بیشعور و مزدور است، هر مرد ريشويی کثيف و نفهم و وحشی است، و هر کسی که به نحوی در حکومت کنونی ايران کاری میکند -اعم از فيلمساز و نويسنده و نقاش و مترجم و استاد دانشگاه و...- مزدور رژيم و خائن به مردم است. خلاصه دردسرتان ندهم اينها در تمام اين سالها فقط با جمع خودشان نشسته و برخاستهاند و همين از اوضاع ايران شديدا دورشان انداختهاست. جوری که به من و شما میگويند: بچه پاسدار! :)
دليل ديگر هيجانم شايد بخاطر ديدن شمس بود پس از حدود دو سال و اينکه فکر میکردم اگر او اين ماجرای لاگيدنهای مردم -يا به عبارت ديگر روزنامههای شخصی مردم- را ببيند چقدر خوشحال میشود. که اتفاقا هم شد و شما چيزی را که سردبير باحالترين روزنامه عمر نسل ما پس از ديدن اين همه وبلاگ رنگارنگ گفته است میخوانيد.
تازه درهمين باره: