خورشيد خانوم، سهشنبه، ۵ مارس: «.. بعد مکالماتشون با هم شروع شد. زنه به پسره می گفت خوب از کدومشون خوشت اومده؟ انتخاب کن. پسره می گفت تو پيشنهاد بده. زنه می گفت نه خودت پيشنهاد بده. ما داشتيم هم جوش مياورديم هم کم کم جامون رو از ترس خيس می کرديم. پسره بر می گشت مارو نگاه می کرد و باچشاش می خنديد. نمی دونستيم چيکار کنيم. من گفتم اگه حرفی زدن می گيم شوهر داريم. دوستم هم گفت اگه چيزی گفتن دعوا می کنيم و پياده می شيم. خيابونا خيلی شلوغ بود و خدارو شکر نمی تونستن پاشونو بذارن رو گاز و در برن. (خدا پدر انگليسی رو بيامرزه که ما می تونستيم بدون اينکه اينا بفهمن راحت با هم حرف بزنيم). زنه شروع کرد با موبايلش شماره گرفتن. پسره می گفت زود زنگ بزن قرارو بذار و همينطور با چشاش می خنديد. موبايله آنتن نمی داد و زنه عصبانی شده بود. داشتيم نزديکای آزادی می شديم. ديگه ترافيک نبود. رنگ از روی جفتمون پريده بود...»