مهر ۱۳۸۰، دنيای کامپيوتر و ارتباطات
حسين درخشان
اگر اینترنت نبود، زندگی من یکی لااقل خیلی فرق داشت: خوشهیکلتر و چابکتر بودم، مچ دست راستم درد نمیکرد، منظمتر و بهموقع میخوابیدم، بیشتر از خانه بیرون میرفتم و... در عین حال اگر اینترنت نبود من اصلا الان اینجا نبودم. (و احتمالا شما هم الان بجای خواندن نوشته من، داشتید تخمه جابونی میشکستید و از شبکه سه فوتبال نگاه میکردید) همینطور احتمالا تعدادی از بهترین دوستانم را نداشتم، روزنامهنگار نمیشدم، بدون بیرون رفتن از خانه نمیتوانستم پول درآورم و ازهم مهمتر از احوال ایران بیخبر میماندم. در مجموع میتوانم بگویم که اینترنت زندگی من را بکلی تغییر داده است و اگر نبود، بسیاری از موقعیتهای چند سال گذشته زندگیم را بدست نمیآوردم.
حدس میزنم از میان شما نیز مثل من زیاد پیدا شود. همه ما نمونههای اولین نسلی هستیم که با این پدیده تاثیرگذار روبرو شدهاست و با پیشرفت آن، رشد کرده است. ما مدتها با BBS زندگی کردهایم، نسخه دوی Internet Explorer را به چشم دیدهایم و با آن کار کردهایم و قبل از تولد FrontPage و Dreamweaver، با NotePad وب سایت ساختهایم. حتی میتوانیم بعدها برای نوههایمان توصیف کنیم که چطور با مشقت و پس از یک هفته، آنونس فیلمهای جدید را میگرفتیم و در اندازه قوطی کبیریت، روی مانیتورهای حجیم و سنگینمان میدیدیم.
در واقع ما مثل موشهای آزمایشگاهی داریم تاثیرات جامعه فراصنعتی (یاد نامزد مشهور ریاست جمهوری میافتم) را روی خودمان میبینیم. با این تفاوت که در اینجا خودمان روی خودمان آزمایش میکنیم. آنهم بسیار مشتاقانه و با علاقه! طوری که گاهی آرزو میکنیم کاش زنده میماندیم و میدیدیم آیا 200 سال آینده بالاخره میشود روی اینترنت یک تکه فیلم را بدون قطع و وصل تماشا کرد یا نه؟ میشود از عادت آزارنده ماهانه نصب مجدد ویندور خلاص شد؟ میتوان بیشتر از دو مگابایت نامه در Hotmail نگه داشت یا نه؟
هر پدیدهای پیامدهای منفی و مثبت دارد، و از آن جمله اینترنت است که با همه تغییرات مثبتی که در زندگی ما ایجاد کرده، تاریکیهایی را هم با خود آورده است، البته نه آنقدر تاریک که افراد بیگانه با اینترنت ادعا میکنند.
آنها ما را متهم میکنند که در اثر اینترنت تنها و منزوی شدهایم، کمتر با دیگران معاشرت میکنیم، کمتر ورزش و تحرک میکنیم و کلا آدمهای ناجوری شدهایم. آنها -که همسر یا مادر و پدر ما را نیز شامل میشوند- عقیده دارند که اینترنت انسانیت ما را نابود و ما را بنده و معتاد خود کردهاست. آیا حق با آنهاست؟
تحقیقات جدید چنین نمیگویند. مثلا یکی از علمیترین و جدیدترین تحقیقاتی (1) که دانشگاه UCLA انجام داده است، نشان میدهد که کاربران اینترنت فرق چندانی هم با غیرکاربران از نظر خصوصیات اجتماعی ندارند. مثلا 92 درصد والدین بچههایی که به اینترنت در دسترسی دارند گفتهاند که زمانی را که اعضای خانواده با هم میگذرانند تغییری نکرده و یا زیادتر شده است. و یا اینکه مشارکت کاربران اینترنت در کارهای داوطلبانه و عمدتا خیریه بیشتر از ناکاربران است. حتی بر طبق این تحقیق، کاربران اینترنت در حد محسوسی بیشتر از ناکاربران، ورزش میکنند. (که البته کمی عجیب است) البته در مقابل، معدل هفتگی خواب کاربران، کمتر از ناکاربران است، مدت زمان معاشرتشان با دوستان و خانواده نیز کمتر است، ولی این تفاوتها بسیار ناچیز است.
هرچند نکتهای را نباید فراموش کنیم و آن اینکه این تحقیق بر روی یک نمونه آماری در «امریکا» صورت گرفته و بنابراین نتایج آن به جامعهای مانند ایران قابل تعمیم نیست. به همین دلیل اگر احساس میکنید که تاثیرات منفی اینترنت در ایران بیشتر از امریکا بوده است زیاد تعجب نکنید. به همین دلیل است که قرار شده این تحقیق در 25 کشور دیگر از جمله چین، هند، ایتالیا، آلمان، ژاپن و سوئد نیز صورت گیرد. زیرا هر جامعهای متناسب با شرایطش با اینترنت یا هر پدیده دیگر برخورد میکند و از آن تاثیر میگیرد.
بنابراین قابل پیشبینی است که در ایران به دلایل آشکار غیر قابل ذکر، یکی از مهمترین تاثیرات اجتماعی اینترنت، بر نوع و میزان «ارتباط» ما با دیگران باشد: ارتباط با خانواده (مثلا برای اعضای مقیم فرنگ)، دوستانِ دیده (دوستانی که از قبل بطور رودررو میشناسیم)، دوستان نادیده (دوستانی که فقط در اینترنت میبینیمشان) و امثال آن.
این ارتباط جنبههای گوناگون دارد که در گزارش UCLA به آنها اشاره شده است. مثلا در امریکا حدود 26 درصد از کاربران اینترنت، بطور متوسط 13 نفر دوستِ نادیدهی اینترنتی دارند؛ در صورتی که این ارقام در ایران احتمالا بالاتر است. از طرف دیگر در حالی که در امریکا رابطه کاربران اینترنت به ترتیب با خانواده و دوستان، همکاران، و افرادِ همسرگرمی (کسانی که دلمشغولیها و سرگرمیهای مشترک دارند) در اثر اینترنت افزایش یافته است ولی رابطه با همکیشان، و همفکران سیاسی کاهش یافته است. اما در ایران ممکن است رابطهی کاربران به ترتیب با افراد همسرگرمی، خانواده و دوستان و همفکران سیاسی زیادتر شده باشد.
باید گفت تاثیرات اینترنت بر جامعه ایران تا حد زیادی ناشناخته است و به دلیل اینکه هنوز تحقیق مشخصی درباره اینترنت و تاثیرات آن بر زندگی کاربران ایرانی انجام نشده است، همهی نظرها در حد گمان و فرضیه باقی مانده است.
ممکن است بپیرسید وقتی اکثریت مردم، سیلی خود را به سختی سرخ نگه میدارند، چه نیازی است به تحقیق درباره اینترنت و تاثیراتی که بر حداکثر یک دویستم جمعیت ایران میگذارد؟ ولی آن وقت مرا مجبور میکنید که پاسخ شما را چهار، پنج سال دیگر بدهم. وقتی که عمه پیر شما هم مچ درد گرفته باشد، کمخواب شده باشد و از خانه کمتر بیرون برود.
منابع:
(1)
The UCLA Internet Report: Surveying the Digital Future1
www.ccp.ucla.edu
طنز:
شوهر عزیزم،
میدانم مدتهاست روی کاغذ چیزی نخواندهای. ولی باور کن که دیگر حالم از ایمیل بهم میخورد و میخواهم مثل 10 سال پیش که برایت با خودنویس مون بلان (همان که برایم کادو خریده بودی) نامه مینوشتم، چند لحظه از این دنیای دیجیتال لعنتی بیرونت بیاورم.
از آن عصر گرم تابستان که از سر کار آمدی و با هیجان آن دستگاه کوچک بد صدا (مودم) را به کامپپوتر قدیمیمان وصل کردی سه سال میگذرد. در تمام این سه سال به خودم امید میدادم که شاید دست برداری و درست بشوی، اما روزبروز از آنچه که قبلا بودی دورتر و دورتر شدی.
در ماههای اول میگفتی که راجع به مسایل علمی در اینترنت تخقیق میکنی، کمی بعدتر وقتی فهمیدم که هر شب یواشکی بلند میشوی و پای کامپیوتر میروی، ولی گفتی که با دوستان قدیمت حرف میزنی. چند ماه بعد کم کم کارت را ول کردی و دیگر روزها میخوابیدی و شبها پای کامپیتر تا صبح بیدار میماندی. کم کم لباس پوشیدنت عوض شد، حرف زدنت تغییر کرد و رفتارت با من عوض شد. انگار که غریبه شده بودی. خیلی کم حرف میزدی و وقتی هم که چیزی میگفتی فقط یکی دو کلمه از آن وسط را (که فارسی بود) میفهمیدم.
از هم کاملا دور شده بودیم ولی من باز تو را دوست داشتم و سختیها را تحمل میکردم. حتی وقتی بخاطر چاقی مفرط قرار شد روی ویلچر بنشینی و من تر و خشکت بکنم، ناراحت نشدم. یا وقتی که پارسال دکتر دست راستت را تا بازو قطع کرد (یادت میاید که سیاه شده بود؟) بازهم فکر میکردم که تو شوهر منی و من باید در هنگام خوشی و ناخوشی با تو بمانم. عقیده ام حتی پس از فلج شدن گردن به پایین تو هم عوض نشد و هنوز پرستاریت میکردم و همه دلخوشیم به همان اعداد طولانی ای بود که گاهی به نشانه علاقهات به من میگفتی. که آنهم از چند ماه پیش قطع شده است.
شوهرم، قبول کن که تا امروز با همهچیزت ساختم و هرکاری کردم که زندگیمان لطمه نخورد . (حتی آیینه شمعدان عتیقه نقرهایمان را فروختم تا تو مجبور نشوی کامپیوترت را بفروشی تا اجاره خانه را بدهیم.) ولی باور کن هر چقدر فکر میکنم نمیتوانم این یکی را تحمل کنم. امروز ظهر (وقتی که تو خواب بودی) دکتر تلفن زد و گفت که بخشی از مغز تو که به شنوایی مربوط است، از کار افتاده است. پس تو دیگر حتی صدای مرا هم نمیشنوی و نمیتوانی به حرفهایم گوش دهی. پس من با چه کسی بجز تو که سالها ستگ صبورم بودی حرف بزنم؟ چطور تحمل کنم که برایت درددل کنم و تو نشنوی؟
پس به من حق بده که از آن موجود زشت و بدصدا (مودم) متنفر باشم. او بود که تو را به این روز انداخت که حتی صحبتهای زنت را هم نتوانی بشنوی.
شوهرم، میدانم خیلی ناراحت میشوی وقتی بفهمی که از پیشت رفتهام. اما مطمئنم که کسی را جز من نداری (شوهرک بیپچارهام) که حتی همین نامه را هم برایت اسکن کند تا بتوانی آنرا بخوانی. صدایم را هم که دیگرنمیشوی، پس برایت بودن و نبودن من چه فرقی دارد؟
من میروم به جایی که نه ایمیل راهی به آنجا داشته باشد، نه اینترنت، نه هر موجود دیجیتال نفرت انگیز دیگر. میروم و همه نامهها و عکسهای قدیمیمان را هم میبرم و در خیالم با شوهری که ده سال پیش داشتم زندگی میکنم. موقعی که هنوز فرق اینترنت را با گلگاوزبان نمیدانستی....
امضا،
همسر سابقت