داشتم
کتاب فرج سرکوهی را در گويا میخواندم. راستش هيچوقت درست نفهميدهام که چرا حکومتهای ايران (و ديگر حکومتهای مشابه) اينقدر از کانون نويسندگان ترسيدهاند. يک عده آدم نويسنده که تنها کاری که بلدند و از آن پول درمیآورند اين است که با جوهر، حروفی روی کاغذ سفيد بياورند و فوقش آنرا بعدها چاپ کنند و باز هم فوقش پنج، شش هزار نفری بخوانند، چرا بايد اينقدر ترسناک باشند که حتی حکومت اجازه ندهد جلسه برگزار کنند؟ خيلی عجيب است، حکومتهای جهان سوم انگار تفاوتی بين «حرف» و «عمل» نمیشناسند. در نتيجه از يک طرف فکر میکنند هرکس چيزی بگويد يا بنويسد مثل اينست که عليه آنها «عملی» انجام داده است (اقدام عليه امنيت ملی با چاپ روزنامه)، و از طرف ديگر «حرف»ها و شعارهايشان را هم نوعی «عمل» يا کنش میدانند و عقيده دارند که خيلی کارها برای کشورشان کردهاند.