کار ديگری بلد نیستم
گفتگویی خودمانی با شمس الواعظین درباره دو دهه تجربه روزنامهنگاریاش
گفتگوکننده: حسین درخشان
درآمد:
محل اقامتش زیاد از ما دور نبود، بنابراین از او خواستم که پیاده راه بیفتد طرف خانهی ما. خودم هم قرار شد پیاده به همان سمت بروم تا همدیگر را در راه ببینیم. از میوه فروشی که بیرون آمدم با هم برخورد کردیم. شمس را با شال گردن قرمز رنگ و کاپشن نازکش و با دماغی یخ کرده از سرمای اسفندگاهی تورنتو، تا خانه همراهی کردم. بعد از خوردن یک استیک خوشمزه، مصاحبهای چنین طولانی، کمی زور داشت. صدای شمس هم در اواخر کار بالاخره درآمد، اما بخاطر نکاتی که کمتر در جایی گفته یا نوشته است، مصاحبهی جالبی از آب درآمده است. یعنی امیدوارم...
ح. د
از اينجا شروع كنيم كه اولين تجربههاى شما در روزنامهنگارى چه بود و كارتان را از كجا آغاز كرديد؟
من در سال 58 و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى وارد ايران شدم. در زمان انقلاب در ايران نبودم، آن زمان پاكستان بودم، دليلش هم اين بود كه قبل از انقلاب براى ادامه تحصيلات به خارج از كشور رفتم، ولى در پاكستان متوقف شديم. جنبش داشت با شتاب زياد پيش مىرفت و من كه مىخواستم به فرانسه بروم، به دليل پيروزى انقلاب مدتى در دانشگاه كراچى ماندم. آماده ثبت نام بودم كه تصميم گرفتم به ايران برگردم.
آن موقع چند ساله بوديد؟
بيست و سه ساله.
تا آن موقع چه مىخوانديد؟
علوم سياسى. بيست و پنج واحد علوم سياسى خوانده بودم، بعد به دليل مسائل سياسى رها كرده بودم و به خارج از كشور رفته بودم. بعد از انقلاب آمدم و تير ماه سال 58 بود كه وارد روزنامه كيهان شدم، اما اين كه چگونه شد، شايد داستانش براى خوانندگان جالب باشد؛ قبل از انقلاب و قبل از ورودم به عرصه روزنامهنگارى، نويسنده ادبيات كودكان بودم و آثارى هم در اين زمينه دارم: ابراهيم بتشكن، كشتى نوح و... كه همهشان قبل از انقلاب در تيراژ بالا منتشر مىشدند. بعد از انقلاب من مطلبى نوشتم تحت عنوان «سوفيستهاى ژرژ سورول» و پستش كردم به كيهان.
همين طور به صورت نامههاى خوانندگان عادى؟
عادى. در حالى كه خودم رفته بودم كيهان، يعنى هفته اول رفتنم به كيهان بود كه آن مقاله را پست كردم.
آن زمان سردبير كيهان چه كسى بود؟
مرحوم عبدالرحمان هاتفى بود، رحمان هاتفى.
مگر به همین سادگی مىشد به كيهان رفت؟
اين طور شد كه حاج مهديان - بازارى معروف كه مىگفتند روزنامه را از آقاى دكتر مصباح زاده خريدهاند - دعوت به كارمان كرد. خب، ما نويسندگان مذهبى بوديم. روزنامه كيهان هم سرشار از نويسندگان حزب توده بود، من جمله خود مرحوم رحمان هاتفى، وقتى به آنجا رفتم با عكسالعمل منفى همكاران قديمى مواجه شدم. بهترين روش را در اين ديدم كه يك مطلبى در همين زمينه بنويسم و به روزنامه كيهان بدهم، منتها از طريق پست. با كمال شگفتى ديدم، رحمان هاتفى برداشت و اين مطلب را سرمقاله كرد. من تشويق شدم و مقاله دوم را دادم، آن را هم برداشت و دوباره سرمقاله كرد. يك روز در جلسهاى - كه محمد دهقانى، مدیر تحريريه روزنامه عصر آزادگان، هم در آن حضور داشت، آن موقع دبير سرويس شهرستانها بود و اين خاطره را در نوشتههايش در روزنامه عصر آزادگان آورده است- رحمان هاتفى داشت به همكاران مىگفت: يک نويسندهاى كه من نمىشناسمش، ولى معلوم است ادبيات مذهبى دارد، اين قدر توانمند است كه اگر بدانم كيست، دستش را مىبوسم. ايشان روزنامهنگار بزرگى در اين مملكت مىشود اگر بدانم چه كسى است.
آن مطالب را با اسم مستعار فرستاده بوديد؟
اصلا بدون اسم فرستادم.
دومين بار هم نفهميدند كه چه كسى اينها را نوشته؟
نه، نفهميدند. اين مطلب را بدون نام در يادداشت روز چاپ كرده بودند.
راجع به چه بود آن مقاله؟
من ادبيات ماركسيستى را در چارچوب ادبيات ايران زيرسؤال برده و نقدش كرده بودم. اين كه به اصطلاح ما بايد با ادبيات بومىمان رشد بكنيم نه با ادبيات وارداتى، حتى واژهها را به سخره گرفته بودم و شگفتزده شدم كه مرحوم هاتفى با روح آزادهاى كه داشت آن را چاپ كرد.
آن موقع روزنامههاى مهم غير از كيهان و اطلاعات...
فقط! فقط همين دو تا بودند.
اطلاعاتىها چه تيپى بودند؟
قبل از انقلاب معروف بود كه كيهان يك روزنامه روشنفكرى است، همان طور كه مىدانيد جلال آل احمد، مرحوم گل سرخى، آقاى دكتر سيد جوادى و... در كيهان هم قدم مىزدند و هم قلم. نسبت به روزنامه اطلاعات روشنفكریتر تلقى مىشد. اين وضعيت بعد از انقلاب و تا مدتهاى زيادى حفظ شد. يادم است در آن جلسه كه رحمان هاتفى آن جمله را گفت، من سكوت كردم. وقتى به اتاقش رفت، تلفن زدم و وقتى از او خواستم و پيشش رفتم گفتم، چون شما واژههايى را به كار برديد كه دست ايشان را مىبوسم و اينها، مايل نبودم كه در جلسه عمومى خودم را معرفى كنم، ولى آمدهام بگويم كه نويسنده آن دو تا يادداشت روز من بودم و اينها هم چركنويسش. بلند شد و گفت: من تعهد دادهام و بايد دستت را ببوسم. من دستم را كشيدم و اجازه ندادم، يك روبوسى پدر و فرزندى با هم كرديم و گفتم كه من آمدهام براى هميشه در عرصه روزنامهنگارى بمانم. از آن به بعد من يادداشت روزنويس روزنامه كيهان شدم كه بعد از اختلافاتى كه صورت گرفت، آقايان استعفا كردند و رفتند و من ماندم. بعد از آمدن خاتمى هم سردبير شدم، تا دورهاى كه ايشان در روزنامه كيهان بود. آقاى خاتمى كه استعفا كرد من هم از آنجا استعفا كردم و رفتيم مجله كيان را تاسيس كرديم و بعد از كيان هم كه جامعه و طوس و نشاط و عصر آزادگان.
شروع كارتان در كيهان به چه عنوان بود؟
اول كه وارد روزنامه كيهان شدم در سرويس مقالات بودم. دبير سرويس ما آقاى عباس معارف بود كه فلسفه خوانده و جزو شخصيتهاى فلسفهدان ايران محسوب مىشد، از شاگردان برجسته مرحوم احمد فرديد بود.
قبل از اين كه سردبير بشويد زياد كار گزارش يا خبرنويسى نمىكرديد؟
نكته جالب اينجاست كه من هنگام ورود به كيهان عجيب عاشق حرفه روزنامهنگارى شدم، در نتيجه با تمام خبرنگاران سرويسهاى مختلف به حوزههاى خبرى مراجعه مىكردم و علاقهمند بودم كه پا به پا با آنها حركت بكنم، با حادثه مواجه بشوم و ببينم روحيه خبرنگار مثلا هنگام مشاهده يك قتل، يك قربانى، يك آتشسوزى و رويدادهاى خشن، چگونه مىشود و چطور مىتواند ضمن مشاهده وقايع، احساسش را كنترل كرده و به قلمش منتقل كند. اينها سؤالات و ابهامات جدىاى براى من بود، در نتيجه سايه به سايه خبرنگاران حركت مىكردم. هيچ وقت يادم نمىرود به آقاى شاهپور كاظمى كه دبير سرويس شب روزنامه كيهان بود (يعنى از ساعت هشت شب تا پنج صبح در روزنامه كيهان بيدار مىماند) گفته بودم كه هر حادثهاى اتفاق مىافتد به منزل من زنگ مىزنى تا من خودم را سريعا به مكان آن حادثه برسانم. اتفاقات زيادى در اين زمينهها افتاد، از جمله حادثه سالن سياره در خيابان بهارستان كه براى عروسى و تشريفات ديگر بود. يك روز به مهمانان مرغ داده بودند و ششصد نفر مسموم شده بودند، آنها را به بيمارستان بردند و من از منزل مستقيم به بيمارستان مراجعه كردم. آن ششصد نفر را ديدم كه وضعيت بسيار بدى داشتند، مديرعامل سياره از كيهان تقاضا مىكرد كه خبر اين قضيه را منعكس نكنيم و حتى اعلام آمادگى كرد كه به ما رشوه بدهد. فردا صبح گزارشش را در روزنامه كيهان چاپ كردم كه ايشان مىخواسته به ما پول بدهد! حادثه آتشسوزى ديدم، حتی قربانىاى را ديدم كه داشت مىسوخت و آتشنشانها نمىتوانستند نجاتش بدهند. لذا آرام آرام با روحيه يك خبرنگار هنگام مشاهده رويدادهاى مختلف آشنا شدم. دیگر اين كه كنار ميز تمام سرويسها مىرفتم، سرويس بينالملل، سرويس حوادث، سرويس اجتماعى، اقتصادى، شهرستانها. از نحوه گردش كارشان مطلع و با آن آشنا مىشدم. وارد جزئيات مىشدم و پرس و جو مىكردم. در نتيجه اين مستلزم داشتن يك رابطه صميمى با كادر قديمى كيهان بود كه من اين رابطه را برقرار كردم و اين رابطه تا الان هم با من مانده است. من در تورنتو رويدادى را ديدم كه برايم خيلى قابل توجه بود؛ يكى از همكاران كيهانى من كه ساكن تورنتو است و سالهاست مهاجرت كرده به من زنگ زد و گفت: كيهانىهاى قديم اينجا انجمن دارند و تيم فوتبال و اینها.
حتما همهشان دیگر پيرمرد شدهاند؟
نه، الان ديگر ميانسالند. گفتند: دعوتتان مىكنيم و بعد به خانه يكى از همكاران قديمى كيهان رفتم و شما فكر كنيد ده نفر از كيهانىهاى قديم آمده بودند، از حسابدارى، تحريريه، عكاسى، حروفچينى. همه خاطرات آن سالها را با يكديگر زنده كرديم و براى من يكى از روزهاى پرخاطره اقامتم در تورنتو بود. نتيجتا اين رابطه را با آنها حفظ كردم و رابطهاى بود كه من واقعا از آنها آموزش میدیدم. نكات زيادى را از امثال محمد دهقانى، رحمان هاتفى و از بسيارى از روزنامهنگاران پيشكسوت ايران آموختم و خودم را مديون همه اينها مىدانم.
و این باید خیلی سخت بوده باشد، چون شما خيلى از آنها كوچكتر بوديد. چند نفر در آنجا كار مىكردند كه كمتر از شما سن داشتند؟
بله، من به لحاظ سنى در واقع شايد جوانترن عنصر تحريريه روزنامه كيهان در سال 58 بودم.
چه شد كه كم كم همه آن آدمها كيهان را ترك كردند؟
فقط كسانى كه وابسته به حزب توده بودند، آن هم به دنبال تهاجمى كه بعد از افشاى شبکهی حزب توده و نفوذش در ارتش شد، ناخدا افضلى كه فرمانده نيروى دريايى بود و سرهنگ عطاريان كه فرمانده جنگ در غرب كشور بود، شبكه حزب توده كه در ايران كشف شد و همه هم به كارهايشان اعتراف كردند، روزنامه كيهان كاملا تصفيه شد، يعنى آمدند دستگيرشان كردند و بردند.
در آن موقع آقاى خاتمى رییس كيهان شده بود یا هنوز نه؟
بله، اوايلش بود كه اين اتفاق افتاد. بنابراين تعداد محدودى از كادرهاى مسئول روزنامه كه عضو حزب توده بودند، كنارهگيرى كردند يا بازداشت شدند. بقيه ماندند، تا سالهايى كه مهدى نصيرى و آقاى حسين شريعتمدارى آمدند و آن قديمىها خودشان را بازخريد كردند. الان ما مىتوانيم بگوييم كه در تحريريه كيهان كنونى هيچ كس كه مال دهه شصت به آن طرف باشد وجود ندارد و همهشان از كيهان استعفا كردهاند.
داستان سردبير شدنتان چه بود، احتمالا چند نفر ديگر هم براى اين پست مطرح بودهاند. چرا شما انتخاب شديد؟
زمانى كه آقاى خاتمى از امام خمينى حكم گرفت، خارج از كشور -فكر كنم آلمان- بود. ايشان نماينده ايران در مركز اسلامى هامبورگ بود. بعد به جاى آقاى دكتر ابراهيم يزدى كه نماينده امام در موسسه كيهان بود، آقاى دعايى آمد و سرپرست دو موسسه شد؛ هم كيهان و هم اطلاعات. آقاى خاتمى كه به كيهان مراجعه مىكنند، آقاى دعايى مىگويد دو نفر از نويسندههاى توانمند هستند كه براى اداره اينجا به درد مىخورند: يكى جلال رفيع و يكى شمسالواعظين. يكىشان را من براى روزنامه اطلاعات مىخواهم و يكىشان را شما برداريد. گويى ما كالايى بوديم كه بايد برمان مىداشتند! (با خنده) من اولين بار بود که با آقاى خاتمى آشنا میشدم و پس از بحثهايى که شد، ايشان گفت: من شمس را مىخواهم که اینجا در کیهان بماند. بعد با من صحبت كرد و گفت: مىخوام به شما حكم بدهم تا از فردا مديرمسئول روزنامه كيهان بشوى. گفتم: از من شايستهتر وجود دارند. گفت: نه، توانايىهاى شما را من ديدهام و نوشتههايتان را در كيهان خواندهام. اصلا خيلى علاقهمند بودم كه با شما آشنا بشوم و علاقهمندم كه قبول كنيد. جالب است كه من را پيش امام برد و معرفى كرد و آن مراسم معرفى به آیتاله خمینی هم خيلى براى من جالب بود. ديگر ناچار شدم مديرمسئولى روزنامه را بپذيرم تا سه سال.
مديرمسئول يا سردبير؟
نه، مديرمسئول. روزنامه سردبير نداشت، خودمان يك شورا داشتيم، ولى بعد از سه سال من سردبير روزنامه شدم و آقاى رضا تهرانى كه بعدها با هم مجله كيان را تاسيس كرديم، مدير روزنامه كيهان شد.
شوراى سردبيرى روزنامه كيهان را چه كسانى تشكيل مىدادند؟
من بودم، آقاى دكتر هادى خانيكى، آقاى دكتر مسعود غفارى و آقاى تهرانى و سيد مصطفى رخ صفت بودند.
در واقع همه همسن بوديد؟
حدودا بله. من بيست و هفت، هشت سالم بود و كمترين سن را بين آنها داشتم.
ملاقات با آیت اله خمینی را تعريف نكرديد؟
آقاى خاتمى گفت كه من فردا قرار گذاشتهام تا با آیت اله خمینی ديدار كنيم و شما را به عنوان مديرمسئول به ايشان معرفى كنم، چون شما در روزنامه مقام دوم بعد از من هستيد و بايد به امام معرفىات بكنيم. اتفاقا همان شب قبل از تلفن ايشان، من ريشم را كامل زده بودم، از ته با تيغ! به آقاى خاتمى گفتم كه لااقل چند روز صبر مىكردى تا موى صورتم دربيايد! من كمى خجالت مىكشم اين جورى پيش آیت اله خمینی بروم. گفت: نه، مشكلى نيست، قطبزاده ريشش را چنان مىزند كه مورچه رويش بُکسُباد مىكند، تازه وزير خارجه هم هست! شما كه اصلا فرهنگى هستى و روزنامهنگار، چه اشكالى دارد؟ گفتم: به هر حال به عنوان يك عنصر مذهبى، آدم وقتی پيش يك پيشواى مذهبى مىرود بايد احترام بگذارد. گفت: نه، اصلا مشكلى نيست. من ناچار شدم ديگر، تاريخ و قرار گذاشته بودند. ما 9 صبح رفتيم. بيت، منزل امام در جماران و بعد آقاى خاتمى من را معرفى كرد و گفت، قبل از انقلاب آثارش اين بوده و بعد از انقلاب اين كارها را در روزنامه كيهان كرده و من ايشان را به عنوان مديرمسئول خدمت جناب عالى معرفى مىكنم. من همهاش نگاه مىكردم كه امام چه عكسالعملى نشان مىدهد؛ يك ابرويى بالا برد و يك نگاهى كرد و گفت: موفق باشيد انشاءالله. و به يك نكته هم اشاره كرد، گفت: هيچ وقت قلمتان را در اسارت كسى درنياوريد و مواظب قلمتان باشيد. خب این توصيه اخلاق خیلی خوبى برايم بود.
شما از سال ۵۸ كارتان را شروع كرديد، درست از زمانى كه حوادث متوالى دوران پس از انقلاب شروع شد تا آخر جنگ و سال ۶۸. دراين ده سال با خيلى چيزها و آدمها از نزديك برخورد داشتيد، مثلا با آقاى خاتمى كه آن زمان، خيلى از ما آن قدرها ايشان را نمیشناختیم. برخورد ايشان با زيرمجموعهاى كه با آنها كار مىكرد چطور بود؟
آقاى خاتمى آدم بسيار نجيبى است، يعنى اين را به عنوان دوستى كه با هم همكارى مىكرديم گواهى مىدهم. خيلى هم آدم متواضعى است، بسيار خوشرو، خوش خنده، خوش گفتوگو و بقول علما خوش گعده -یعنی خوشنشست- و خوش سفر است. لذا دوستى ما باايشان در دوره كار خيلى صميمانه شده بود و به مرز ارتباط خانوادگى هم رسيد.
مثلا همديگر را چطور صدا مىكرديد؟
ايشان تا الان «محمود آقا» صدايم مىزند، من هم مىگويم «آقاى خاتمى». من «آقا» را هيچ وقت از ايشان جدا نكردم. آقا بود واقعا. خيلى متواضع بود، مثلا من مديرمسئول روزنامه كيهان بودم، ولی اتومبيل نداشتم. ايشان نماينده مردم اردكان در مجلس بودند، اما محافظ نداشت. يادم نمىرود، بسيارى از شبها من را تا ميدان امام حسين كه نزديك منزلمان بود، مىرساند و بعد برمىگشت و مىرفت عباسآباد خانه خودش.
آن موقع ازدواج كرده بوديد؟
نه... چرا، چرا ازدواج كرده بودم... نه، نه، قبل از ازدواج و بعد از ازدواج ادامه داشت. يعنى من قبل از ازدواج رفتم كيهان، ايشان يك كسى را -از همکاران کیهان- معرفى كرده بود و مىگفت حتما بايد او را بگيرم. و من مىگفتم نه، حتما نمىگيرم. بعد به هر حال متاسف شدم كه چرا اين مسئله را اجابت نكردم، چون لطمه بدى به آن طرف خورد. حالا اسمش را هم نمىآورم.
مىترسيد خانمتان بفهمند؟
نه، خانمم مىداند. خاتمى خيلى علاقهمند بود كه آن اتفاق بيفتد و حتى مراسمى در دفترش برگزار كرد، يك هديهاى به من داد، يك هديه هم به آن خانم داد، اصلا كار را جدى گرفته بود. بعد گفتم: من علاقهمند نيستم كه يك عروسك را ببرم منزل. با همين واژه. دليلش اين بود كه آن خانم فوقالعاده زيبا بود - چون اوايل انقلاب يكى، دو سال خبرى از حجاب نبود و همه همكاران روزنامه هم بىحجاب بودند- آقاى خاتمى گفتند: چرا اين خانم را نمىخواهى؟ من دلايلى براى خودم داشتم، از جمله، زيبايى فوقالعاده ايشان بود. معمولا خانمها وقتى خيلى زيبا مىشوند غرورهاى نسبتا كاذب مىگيردشان و براساس اين معيارى مىسازند و با اين معيار مىخواهند با جهان خارج ارتباط برقرار كنند. اين خيلى آسيب مىرساند و من با علم و آگاهى نسبت به اين مقوله، چندان علاقهاى نداشتم كه اين وضعيت مورد توجه من قرار بگيرد و مورد حسد و وسوسه مردم. لذا نپذيرفتم و خاتمى هم خيلى ناراحت شد، چون فكر مىكرد كه اصلا مسئله حل شده است!
با آقاى خاتمى خيلى نزديك بوديد؟
بله، آقاى خاتمى حدود ۱۴ سال از من بزرگترند، الان ۵۸ سالشان است و من ۴۴ سال. به هر حال رابطهمان خيلى خوب بود، ولى نكتهاى كه شما اشاره كرديد به عنوان يك روزنامهنگار شاهد سه، چهار رويداد سنگين بودم؛ يكى اشغال سفارتخانه امريكا بود كه من از اول اساسا مخالف اين حركت دانشجويان خط امام بودم.
آقاى خاتمى چطور؟
بهتر است واقعا صميمانه بگويم كه يادم نمىآيد ايشان چه موضعى گرفت. گفتوگويى با هم داشتيم، ولى موضع ایشان دقيقا يادم نمىآيد.
روزنامه چطور؟
موضع كيهان اين بود كه آراى موافق و مخالف را منعكس مىكرد و حتى من متنى در اين زمينهها دارم. بعد از آن، وقوع جنگ فوقالعاده من را به عنوان يك روزنامهنگار شوكه كرد. جالب است به شما بگويم كه وقتى هواپيماهاى عراقى كه آمدند روى تهران، داشتم استراحت بعدازظهرم را مىگذراندم كه ميگهاى ۲۳ ارتش عراق من را از خواب پراندند. بلافاصله مراجعه كردم به روزنامه كه ببينم خبرها چيست و فهميدم كه هواپيماهاى عراقى آمدهاند و بعضی از فرودگاههاى ايران را بمباران كردهاند و اين به اصطلاح آغاز جنگ بود. به لحاظ بينالمللى هم نحوه انتخاب رونالد ريگان و كنارهگيرى و عدم موفقیت جيمى كارتر
در دوره دوم انتخابش بود.
شما بىطرف بوديد؟
بله، كاملا بىطرف بودیم. حادثه بينالمللى ديگر، جنگ دامنهدار اسرائيل عليه لبنان بود كه به اشغال بيروت انجاميد. ما به عنوان روزنامهنگار اينها را دنبال مىكرديم و اين سه، چهار حادثه واقعا من را تكان داد و البته مرا در عرصه خبر و گزارش و تحلیل آبديده كرد.
اسم دبیران سرویسهای کیهان را به یاد میآورید؟
بله، دکتر یونس شکرخواه دبیر سرویس بین الملل، رضا قویفکر دبیر سرویس اقتصادی، علیرضا موسوی دبیر سرویس سیاسی، محمد دهقانی دبیر سرویس شهرستانها، جهانبخش ناصح دبیر سرویس ادب و وهنر، فریدون صدیقی دبیر سرویس آموزشی، مرحوم کوروس بابایی دبیر سرویس حوادث ما بودند. خانمهای رحیمی و خلخالی هم روسای دفتر من بودند.
در کل موسسه كيهان چند نفر كارمند داشت و چطور اداره مىشد؟
روزنامه، روزنامه عظيمى بود. قبل از انقلاب روزنامهاى بود كه مىتوانست مقايسه بشود با روزنامه الاهرام مصر يا نيويورك تايمز ايالات متحده امريكا و گاردين انگلستان. به لحاظ توانايىها و امكانات و ظرفيتها و تكنولوژى چاپ هم تقريبا حرف اول را در خاورميانه مىزد. اوايل انتشار، حروفچينى سربى بود، دستچين بود. بعد تبديل شد به حروفچينى انترتايپ يعنى حروفچينى سربى ماشينى كه هنوز ماشينهايش وجود دارد. به اين عصر كه بوى سرب همه جا را مىگرفت هم رسيدم و هميشه نگران كليههاى كادر فنى بودم و که حتما بايد شير مىخوردند. خيلى به بچهها توجه مىكردم تا اين كه اين بخش جمع شد و سيستمهاى جديدتر لاینوترون و لاینوپرینت را جايگزين كرديم. سال ۶۳، ۶۴ و كم كم صفحهآرايى سربى حذف شد و سيستم لاینوپرینت جايگزين اينها شد. در کل موسسه بسیار عظیمی بود و توانایی داشت که شش روزنامه هشتصفحهای را هر روز چاپ کند. اما به دنبال تحولاتى كه پس از سال ۶۷ و ۶۸ اتفاق افتاد و ورود آقايان مهدى نصيرى و حسين شريعتمدارى، روزنامه كيهان به تدريج از تكنولوژى چاپ عقب افتاد و با كاهش تيراژ شديد و سقوط به لحاظ اتخاذ ادبيات و روشهاى خشونتبار و اتخاذ نكردن مشى بىطرفانه در گزارشها و تحولات سياسى، اين روزنامه آرام آرام به حاشیه رفت و الان تقریبا جزو موسسات كاملا سوبسيدى محسوب مىشود.
پس از انقلاب و بعد زمان جنگ نظر مردم نسبت به كيهان چه بود؟
وقتى من وارد روزنامه كيهان شدم، چند روزنامه منتشر مىشد: یکی روزنامه آيندگان كه پرطرفدارترين بعد از كيهان و اطلاعات بود كه گاهى تيراژش بالاتر از اطلاعات مىرفت، ولى كيهان هنوز ۷۰۰، ۸۰۰ هزار تيراژش را حفظ كرده بود.
واقعا هفتصد، هشتصد هزار؟!
بله، بله، اول انقلاب حتی تيراژمان گاهى به يك ميليون مىرسيد. بعد روزنامه پيغام امروز بود كه بسيار حرفهاى عمل مىكرد. خود روزنامه اطلاعات بود. بعد روزنامه بامداد منتشر شد، بعد روزنامه ميزان وابسته به نهضت آزادى منتشر شد. روزنامههاى زيادى منتشر مىشدند، در اين فاصله (۵۸ تا ۶۰) تيراژ كيهان بالاى نيم ميليون بود، بعد از سال ۶۰، سالهاى ۶۱ و ۶۲ به دليل وقوع جنگ و محاصره اقتصادى و كاهش خريد كاغذ، نمىتوانستيم روزنامه كيهان را به اندازه موردنياز منتشر كنيم. يادم نمىرود كه مردم براى خريد روزنامه كيهان صف مىكشيدند. قيمتش هم دو تومان بود، خيلى كه موفق شديم افزايش قيمت
بدهيم، شد بيست و پنج ريال. ما در آن زمان هم تيراژمان ۴۶۰ هزار تا بود. يك زمانى به دليل كاهش كاغذ تيراژمان رسيد به ۳۶۰ هزار تا. اما پس از آن تيراژ حفظ شد و تيراژى كه من به در هنگام استعفا به بخش ادارى دادم ۳۶۰ هزار بود، البته با وجود بحران كاغذ. اما در مورد سؤالتان، كيهان ۱۴۰۰ نفر كارمند داشت، ولى تحريريه آن ۱۳۰ نفر بودند شامل آرشيو، اتاق خبر (تلكس)، بخش عكاسى و بخش كتابخانه. بقيه، تحريريههاى گوناگون بود؛ كيهان بچهها را داشتيم، كيهان ورزشى داشتيم، كيهان اينترنشنال، كيهان عربى، زن روز و بعدها كيهان فرهنگى اضافه شد و كيهان انديشه.
بعد از موشك باران تهران، بسيارى از همكاران نگران وضعيت خود وخانواده
شان شدند، ما يك حالت فوقالعاده اعلام كرديم. من موفق شدم كه تحريريه را بلافاصله منتقل كنم به زيرزمين يك ساختمانى كه نسبتا طبقات بيشترى داشت، چون كيهان يك سقف بيشتر نداشت و كار كردن در آنجا بسيار مخاطره آميز بود. كل دوره موشك باران در اين زيرزمين فعاليت مىكرديم و اجازه نداديم كه روزنامه كيهان يك شب از انتشار باز بماند.
همين طور كه شما پيپ مىكشيد، اين را بپرسيم كه گويا آقاى خاتمى هم پيپ مىكشيدند؟
بله، بله.
با هم مىكشيديد؟
بله، ايشان مىگفت چاق كن و ما چاق مىكرديم. گاهى هم ايشان چاق مىكرد و ما مىكشيديم. با آقای خامنهای هم حتی پيپ کشيدهام. يکدورهای که ایشان نمایندهی آیتاله خمینی در شواری عالی دفاع بودند من از سوی کیهان رفته بودم تا با ايشان مصاحبه کنم که همانجا با هم پيپ کشيديم.
ولی حتما بجز پيپ کشيدن با آقای خاتمی، دعوا و اختلاف نظر هم داشتهايد با هم، نه؟
دو تا دعواى جدى با هم داشتيم؛ يكى سر چاپ مصاحبه با محروم مهندس بازرگان بعد از بركنارى او از دولت موقت بود. ما مصاحبه كرديم و گفتيم: در دوره دولت موقت چه بر شما گذشت؟ چون همه چيز را گفته بود. آقاى خاتمى گفت نبايد چاپ بشود. من يك هفته قهر كردم و رفتم منزل، گفتم: آزادى بيان اقتضا مىكند كه يك نخستوزير، يك دولتمرد بتواند خاطراتش را بگويد و از شما بسيار بعيد است كه اين كار را بكنيد. گفت: فشار بسيار زياد است. در آخر با كمى تعدیل مصاحبه را چاپ كرديم. در دعواى دوم؛ من با اعدام قطب زاده مخالفت كردم و اين مسئله را سرمقاله كردم، سرمقاله كيهان هم آن موقع بدون اسم بود که من بعدها به این نتیجه رسیدم که این کار (اسم نگذاشتن پای سخت روز) اشتباه بود. آقاى رىشهرى كه آن زمان دادستان دادسراى نظامى بود، مصاحبهاى كرد و گفت: نويسنده اين سرمقاله بايد مورد تعقيب قرار بگيرد. آقاى خاتمى با من تماس گرفت و گفت: هر جا هستى در برو! من رفتم مشهد و يك مدتى ماندم تا كمى آبها از آسياب بيفتد و بعد برگشتم. آقاى خاتمى در اين جور وقتها سپر خيلى خوبى مىشد و پشت آدم را خالى نمىكرد زياد. بعد از رياست جمهوری البته کمی اين کار را کرد، ولی خب [با توجه به مقامش] آنچنان توقعی هم نبود. ولی واقعا ایشان در زمان سرپرستی کیهان و وزارت ارشاد سپر خیلی از بلاها میشد.
کیهان فرهنگی چطور راه افتاد؟
ما در سال ۶۳ تصمیم گرفتیم یک مجلهای راه بیندازیم و حرفهای جدی فرهنگیمان را آنجا بزنيم.
این «ما» یعنی چه کسانی؟
یعنی من، سید مصطفی رخصفت، رضا تهرانی، سید کمال حاج سید جوادی و مرحوم حسن منتظر قائم. با آقای خاتمی مذاکره کردیم و ایشان موافقت کرد، چون در شمارههای اول، ماهانه و بصورت ضميمهی روزنامه کیهان درمیآمد و بعد که ارام آرام مردم عادت کردند، آنرا مستقل کرديم. آخرین تيراژ ماهنامهی کیهان فرهنگی هم بین ۳۸ تا ۴۰ هزار بود. همانجا هم بود که بحث غرب شناسی بین دکتر سروش و دکتر داوری درگرفت و همان منجر باعث فشار روی جریان روشنفکری دینی شد و در نهایت منجر به تعطیلی مجله شد که بعد هم کل ما از موسسه کیهان استعفا دادیم و آمديم بیرون و بعدتر مجلهی کیان را تاسیس کرديم.
دوره مجله كيان شايد از نظر روزنامهنگارى چندان قابل بررسى نباشد و بهتر است به «جامعه» بپردازيم؟
بله، كيان بيشتر يك حلقه فكرى بود، مخاطبانش هم بيشتر نخبگان بودند.
بعد از اين كه از كيهان خارج شديد، چطور با اعتياد به كار در روزنامه كنار آمديد و بعد چطور شد كه يك روزنامه راه انداختيد؟
هنگام تاسيس مجله كيان، در واقع اول بيشتر آن جاذبههاى كار روزنامهنگارى من را به سوى اين كار سوق داد و پیشنهاد کنندهاش هم من بودم. علتش هم اين بود كه اولا من شغل ديگرى بلد نبودم و دوم اين كه مجله كيان به لحاظ فكرى من را ارضا مىكرد، به ويژه تاثيرگذارىاش در طبقه نخبگان و محيطهاى دانشگاهى و حتى حوزههاى علميه زياد بود. ولى هميشه در آرزوى انتشار يك روزنامه مستقل با فرماندهى مطلق سردبير بودم. هميشه هم مىگفتم اگر چنين فرصتى پيش بيايد من تمام تجربهها و توانايىها و آموزشهايى را كه ديدهام - چون من در همه سفرهاى خارجى دورهی کیهان به بيشتر روزنامههاى معتبر بينالمللى مراجعه مىكردم - به كار مىگيرم. سال ۷۶ به دنبال پيروزى سيد محمد خاتمى و با تحولاتى كه خود پيام دوم خرداد و جنبش اصلاح طلبى در ايران ايجاد كرد، فكر مىكردم ديگر وقتش است كه ايدههاى خاص روشنفكرى، پاپيولار شود و برود در گسترههاى عمومى. هيچ وقت يادم نمىرود كه دكتر سروش طى يك روز آفتابى كه در يك محضر رسمى كارى داشت، به من گفت كه جلاییپور دكترايش را از لندن گرفته و آمده تهران و مجوز يك روزنامه را هم گرفته. سردبيرى غير از شما برايش مفيد نيست و من پيشنهاد مىكنم كه با ايشان وارد مذاكره بشويد.
... قبل از آن با ايشان آشنايى نداشتيد؟
نه، با جلايى پور تقريبا از آغاز كار روزنامه جامعه آشنا شديم. ايشان از شاگردان دكتر سروش و خيلى به ايشان علاقهمند بود.
آقای سازگارا چطور؟
آقای سازگارا هم از سابق با آقای دکتر سروش دوست بود و با من هم دورادور دوستی داشت. ولی وقتی که من آرام آرام حلقهی کيان را ترک میکردم، ایدهی همکاری با آقای سازگارا با مخالفت شدید مواجه شد چون میگفتند ایشان تجربهی خوبی در مديريت ندارد، ولی من متاسفانه قبول نکردم و مایل بودم خودم این تجربه را بکنم و در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که اشتباه کرده بودم. چون ایشان فاقد قدرت مدیریت برای درآمدزایی بود. به هر حال باهم قول و قرارهايى با هم گذاشتيم و مهمتر از همه گفتم كه سردبير دستش بايد هرچه بيشتر باز باشد تا بتواند تمام آرزوها و استعدادهايش را در اداره يك روزنامه پياده كند، اما ديكتاتورى و استبداد نكند. بايد عرصه را فراهم بكند، مثل يك ميدان بازى، ديگران هم بيايند در آن و بازى كنند و فقط ما موظفيم كه اعلام كنيم كى برنده و كى بازنده شد. ما موظف نيستم كه در بازىها اصلا داورى كنيم. الحمدالله اين ايدهها با شكلگيرى روزنامه جامعه، آرام آرام پياده شد و
آن نتايج را هم به دنبال داشت.
قبل از راه انداختن يا اوايل كار جامعه با آقاى خاتمى صحبتى نكرديد؟
قبلش نه. رابطهمان كمى كاهش پيدا كرده بود، اما زمانى كه ايشان سرپرست كتابخانه ملى بود، دو، سه ماه يك بار مىرفتيم وآنجا با هم نهار مىخورديم، سر سفره بحث و صحبت مىكرديم. ايشان يكى از خوانندگان پرو پاقرص مجله كيان بود و به گفته خودش خيلى هم از كيان استفاده مىكرد. براى انتشار روزنامه جامعه با ايشان مشورتى نكردم، اما پس از انتشار، ايشان شفاهى و توسط آقاى ابطحى براى من پيغام تبريك فرستاد.
جامعه را هم مىخواند؟
بله، خيلى هم علاقهمند بود. آقاى ابطحى مىگفت: ما ده تا روزنامه را كه به ايشان مىدهيم، اول روزنامه جامعه را مىخواند. در بعضى ديدارهايى كه با ايشان مىكرديم هم اشاره مىكرد به طنزهاى ابراهيم نبوى، به نوشتههاى مسعود بهنود. مىگفت: سلام من را به دوستان و همكاران برسانيد، خيلى خوب مىنويسند. يكى از ويژگىهاى بزرگ روزنامه جامعه اين بود كه ما هميشه در ايران روزنامههايى داشتيم كه حكومت را در ارتباط با مردم راضى مىكرد، من آمدم اين را معكوس كردم. واقعا كار جدىاى نكردم، آمدم به رضايت مردم در ارتباط با حكومت اصالت دادم. در نتيجه روزنامه جامعه در حوزه علايق و نيازها و
خواستها و آرمانهاى اجتماعى حركت مىكرد و موفقيتش هم در گرو ادامه همين حركت بود، بلافاصله هم به موفقيت رسيد كه اين هم قابل پيشبينى بود. من پيشبينى مىكردم كه اين كار به موقعيتى برتر و يگانه در مطبوعات ايران خواهد رسيد. حتى به مرزى رسيد كه مديران روزنامه همشهرى آمدند بر سر مسئله آگهىها با ما مذاكره بكنند، چون بسيارى از شركتها داشتند عمده آگهىهايشان را به روزنامه جامعه منتقل مىكردند و اين مىتوانست به روزنامه رقيب، ضرر برساند. لذا تنها سالى كه روزنامه همشهرى قيمت آگهىاش را افزايش نداد، سال ۷۷ بود. جامعه ارزانتر از همشهرى پول آگهى مىگرفت و هم شهرى اجبارا قيمت تعرفه آگهى سال ۷۶ را در سال ۷۷ هم نگه داشت.
از نظر تئوريك چه چارچوبى را ترسيم كرده بوديد و اصلا چه كسانى در رأس كار بودند؟
تنها كسى كه در هيئت مديره «جامعه روز» روزنامهنگار بود، من بودم. بنابراين انديشههايم را در هيئت مديره مطرح مىكردم و بلافاصله تصويب مىشد. بحثهايى كه من مىكردم يكى اين بود كه روزنامه اصلا در هيچ زمينه نبايد هيچگونه قضاوتى كند، نوشتن توضیح زير خبر را مطلقا ممنوع كرده بودم. كشف حجاب از حوزه قدرت بكند، روزنامه موظف است كه پيرامون دولت را شفاف كند. دولت بايد در كاخ شيشهاى زندگى كند و ما بايد حجاب دورش را برداريم كه اين كارها را روزنامه جامعه كرد. علاوه بر نقد سلوك سياسى كشور، همزمان سلوك اجتماعى را هم نقد مىكرديم، مثلا در بخش تخلفات رانندگى، تخلفات اداری، كلاهبردارى و اينها به شدت با روشهاى سنتى و روحيه حاكم بر مردم ايران، مبارزه مىكرديم. جالب است كه در اين زمينه به جاى اين كه مخاطبان ما ناراحت بشوند، خيلى هم خرسند مىشدند و تشكر مىكردند. به وزارت ارشاد اعلام كرده بودند كه بعد از انتشار روزنامه جامعه، تخلفات رانندگى دارد كاهش پيدا مىكند، تخلفات بانكى هم همينطور. ما آرام آرام به مردم مىگفتيم كه بايد نظم و قانون را رعايت كنيد، رعايت فرمولهاى حاكمه را بكنيد، مخالفتهايتان را چارچوبدار كنيد، با دشمنانتان برخورد تند و تيز نكنيد، مخالفانتان را تحقير نكنيد، مخالفانتان را به رقابت سالم دعوت بكنيد، تلاش كنيد نيروى رقيبتان برابر نيروى شما بشود تا بازى با او جذاب باشد. هميشه مثال مىزديم كه وقتى پرسپوليس و استقلال با هم بازى مىكنند براى مردم جذاب است، دليلش اين است كه اين دو نيرو با هم برابرند و ارزش افزودهشان در آن يكى، دو گلى است كه با هم رد و بدل مىكنند. اين خيلى در فرهنگ مردم تاثير داشت؛ مردم آرام آرام ادبياتشان را بهداشتى و مخالفتهايشان را فرمولبندى مىكردند. اينها در بحث تئورى بود، دوم در بحث مخاطبسازى؛ من مىگفتم علاقهمند نيستم ارتباط هيچ يك از مخاطبان روزنامههاى موجود را با آن روزنامه قطع كنم، من علاقهمندم از نسل جديد مخاطبسازى كنم و شمار روزنامهخوانان ايران را افزايش بدهم. خوب نيست كه ما مخاطبان روزنامههاى مثلا همشهرى يا ايران را به سرقت ببريم. بنابراين بحث مخاطبشناسى كه خيلى هم علمى است، در گرفت. از جمله اين كه راههاى متعدد و متنوعى پيش روى مخاطبان مىگذاشتيم، ما در هيچ تحليلى قضاوت نهايى و يگانهاى نمىكرديم و اجازه مىداديم كه داورىها از منظرهاى مختلف وجود داشته باشد. نكته سوم در مورد روزنامه جامعه اين بود كه با زندگى مردم ارتباط برقرار كرد؛ روزنامه شاد و جوانپسندى بود كه علاقهمند بود رنگهاى تيره را كاهش بدهد و رنگهاى شاد را جايگزين آنها كند. اين در تمام صفحات رعايت مىشد و از رنگها به صورت بهينه استفاده مىكرد. اگر يادتان باشد روزنامه جامعه اولين روزنامه ايران بود كه هم رنگى بود و هم از رنگ كمتر استفاده مىكرد، چون من رنگ در روزنامه را مثل خال روى صورت يك انسان مىدانم، اين كه يك صورت پر از خال باشد، اصلا خوب نيست.
مثل رسالت و كيهان كه تا مدتها بعد از رنگى شدن اصلا بهتر نشدند؟
بله، اين به نظر من غلط است. اينها همه عواملى شد كه با مخاطبان رابطه خوبى پيدا كرده و مخاطبان افزايش پيدا كردند. خوشبختانه تجربه ما در جامعه نشان داد كه دانش در اين زمينهها به بيراهه نرفته است. جالب است برايتان بگويم علاقهمند بودم، چون صاحب رسانه هستم از رسانهام براى استفاده شخصى و زدن حرفهاى خودم هرگز استفاده نكنم و به ديگران هم اجازه بدهم كه عرصه را پر كنند، اين هم يكى از دلايل موفقيت جامعه بود. من زمانى كه نياز بود با مخاطبان حرف مىزدم، عمدتا هم درددل بوده و مشكلات را مىگفتم يا مسائل ملى و كشورى كه اتفاق مىافتاد.
ديگر چه تغييراتى نسبت به روزنامههاى ديگر در جامعه داده شد؟ از نظر فنى، صفحه بندى و..
اولين كارى كه روزنامه جامعه كرد و كمى در تاريخ مطبوعات بىسابقه بود، اين بود كه براى صفحات مدير هنرى تعيين كرد. مدير هنرى موظف بود هر روز صفحات را براساس قالبى كه از قبل تعيين شده بود و اصطلاحا به آن فرم مىگويند، تحت هدايت هنرى قرار دهد.
در مورد صفحه آخر هم توضيح بدهيد، اين صفحه با صفحات ديگر فرق داشت و احتمالا هم خيلى موفق بود، چون بسیاری روزنامههای دیگر هم بعدا از شما پيروى كردند؟
من براى حوزه ادبيات و هنر احترام خاصى قائل بودم. اين تنها حوزهاى است كه در رسانهها (قبل از جامعه) بازتاب نداشت و بايد در مجلات اختصاصى خودشان دنبالشان مىگشتى. من علاقهمند بودم كه اين حوزه را به گستره عمومى بياورم، مردم ادبيات بخوانند، داستان كوتاه، فيلم ببينند، كتاب بخرند و... افزايش تيراژ كتابها بعد از انتشار جامعه و توس و تعميم اين الگو در ساير روزنامهها، فوقالعاده بالا بود. يك رابطه معكوسى برقرار شده بود: روزنامه كتاب را معرفى مىكرد و خوانندگان كتاب زياد مىشدند، خوانندگان كتاب هم روزنامهخوان مىشدند تا از آخرين دادههاى مربوط به ادبيات داستانى، فيلمهاى جديد و نقدشان مطلع بشوند. اين طرح اتفاقا هم گرفت و يكى از پرخوانندهترين صفحات روزنامههاى كشور بود.
مدیر فنی روزنامهی شما چه کسی بود و چه مسئوليتی داشت؟
آقای مرتضی شیرازی بود که رابطه صمیمانهای زیادی هم با مدیر هنری داشت. اصلا مدیر فنی برای سردبیر چشم راست محسوب میشد. در واقع بعد از سربیر دو چشم بود که روزنامه را نظارت میکرد. يکی بخش تصحیح و مقابله بود، و دیگری مدیر فنی که قبل از بستن صفحه، مطالب مختلف را که از قبل جایشان تعیین شدهبود، نگاهی میانداخت و اگر مساله خاصی بود با من در میان میگذاشت.
علت اين كه مدتی «جامعه» را چند بار در روز چاپ میکرديد چه بود؟
ما آرام آرام توانستيم بر اساس مدل روزنامههای ژاپن، براى رقابت با تلويزيون و راديو كه بلافاصله اخبار را به مردم انتقال مىدادند، چاپهاى متعدد داشته باشيم. روزهاى اول موفق شديم در چاپهای بامدادی، نیمروزی و عصرگاهی، صفحه اول را عوض كنيم، بعدها اين كار را افزايش داديم تا آنجا كه به تغيير کلی محتواى چهار صفحه انجاميد. ولى اين اولا به لحاظ سياسى حساسيتبرانگيز شد، و دوم اين كه مخاطبان به اين الگو عادت نكرده بودند و سردرگم مىشدند و برای خریدن همه چاپها دچار مشکل بودند. البته عمدهترين مسئله همان حساسيتهاى سياسى بود و اين براى بعضى از مطبوعات محافظه كار، حسادت برانگيز شده بود و فكر مىكردند كه اين يك توطئه است که کمکم روزنامههای عصر را از بین ببریم! دليل اين چاپهاى دوباره و سه باره اين بود كه ما با خبرهاى زيادى مواجه بوديم كه نمىدانستيم چه كارشان كنيم. سطل روزنامههاى جامعه، توس، نشاط و عصر آزادگان پر از مطالبى مىشد كه مىسوخت و چاپ نمىشد.
آن زمان شايع بود تيراژى كه شما اعلام مىكنيد دروغ است و تيراز چندصد هزار تا حقيقت ندارد.
واقعيتش اين است كه ما به لحاظ بعضى از ملاحظاتى كه بعدها شكل گرفت اتفاقا تيراژ را پايينتر مىزديم. گاهى چهارصد هزار تا منتشر مىكرديم، اما در صفحه اول مىزديم سيصد هزار تا. اصلا نيازى نبود، براى روزنامه جامعه كه مثل نان بربرى داغ مىبردنش بياييم دروغ بنويسيم! احتياجى به اين بازىها نبود. اولين روزنامه هم بود كه هر روز تيراژش را مىزد، چه كاهش پيدا مىكرد و چه افزايش.
همشهرى هم نمىزد تیراژش را؟
نه، آن وقتها نمىزد.
با تيراز چند نسخه شروع كرديد؟
راستش اولين شماره را گفتم كه با صدهزار تا بزنيم، چون كمتر اصلا در شان ما نيست. با اين كه به دليل فنى ساعت چهار بعدازظهر رفت زير چاپ، نود و شش هزار تا چاپ كرديم و يك نسخه هم از آن نماند. چون خیلی تبليغ كرده بوديم و مردم خيلى منتظر «اولين روزنامه جامعه مدنى ايران» بودند. شايد روزنامه جامعه تنها روزنامهاى بود كه در اثر رويدادهاى خاص تيراژش افزايش پيدا نمىكرد، بلكه مخاطبهايش زياد مىشدند. درنتيجه، ما به چهل و يا پنجاهمين شماره كه رسيديم تيراژمان به بالاى دويست و هفتاد هزار تا رسيد. شماره صد هم ۳۰۰ تا ۳۳۰ هزار تا و در بعضى روزها به ۴۰۰ هزار تا رسيد. البته ظرفیت چاپمان بعد از اینکه چاپخانه روزنامه اطلاعات بدلیل دستورات حکومتی، از چاپ روزنامه ما اسنتکاف کرد، پایین آمد و ما عملا نمیتوانستیم تیراژ را بالاتر ببریم.
در مجموع چند شماره منتشر كرديد؟
روزنامه جامعه دقيقا صد و بيست شماره منتشر كرد كه تعطيل شد.
استعدادها و نيروهايى را كه در طول كار جامعه پيدا كرديد و روى كارشان حساس بوديد چه كسانى بودند؟
براى تاسيس جامعه جلسات مقدماتىام را با آقاى حسين قندى، آقاى مسعود شهامىپور كه معاون سردبير شد و آقاى مرتضى شيرازى، مدير فنى كه همه از همكاران قديم كيهان بودند، برگزار كردم و بعد بقيه روزنامهنگارانى آمدند كه مىشناختمشان و جذبشان كردم. اما استعدادهايى كه افزوده شد و ربطى به سابقه نداشت، يكى آشنايى با سيد ابراهيم نبوى بود كه من از قبل با او آشنا بودم و خيلى مصر بودم كه اين روزنامه ستون طنز داشته باشد، طنزى كه سبك نوينى را به طنز سياسى ايران ارائه كند. تلاشهاى مشترك زيادى با آقاى سيد ابراهيم نبوى كرديم، یادم نمیرود که نبوی حدود بيست سبك نوشت؛ سبكگل آقايى، سبك عمران صلاحى، سبك مجله فكاهى توفيق و... همه اينها را من رد مىكردم و مىگفتم: اينها مال زمانه خودش نيست، بايد به يك سبك نوينى برسيم. آرام آرام چيزهايى مىنوشت و من كنترل مىكردم و بالاخره اين سبكى كه مىبينيد يعنى «طنز سياسى ابراهيم نبوى» كشف شد. نيروهايى مثل آقاى بهنود كه از قبل ايشان را مىشناختم و با آثارش آشنا بودم، ايشان را يك روزنامه نگار حرفهاى مىدانستم. روزهاى اول كار جامعه تماس گرفت و تبريك گفت، گفت كه من يادداشتى فرستادهام، اگر صلاح دانستيد كار كنيد. از آنجا همكارى ما شروع شد. نكته جالب اين بود كه يك روز آقاى محمد قوچانى بدون اين كه من با او آشنا باشم، وارد روزنامه «توس» شد. يك هفته نامه به نام «گوناگون» زير بغلش بود و مىخواست كار و قلمش را به من نشان بدهد و در مورد هفته نامه نظر بدهم. آن موقع بيست و يك ساله بود. من «گوناگون» را ديدم و استعدادى در ايشان يافتم كه فكر كردم مىتواند بعدها بدرخشد. طى تماسى كه بعد با من گرفت به او گفتم كه شما را دعوت به كار مىكنم. اين دعوت برايش عجيب بود و مىگفت: يكى از آرزوهايم بود كه در اين روزنامه كار كنم. شايد تنها توانايىام كشف و پرورش همين استعدادها بود.
دليل اين توجه شما به جوانترها چه بود؟
ما با دو نسل مواجه بوديم؛ نسل جديد نسلى بود كه با كامپيوتر و اينترنت آشنا بود و مثلا ستون اينترنت را راه انداختيم و اىميل نويسندگان را بالاى ستونشان كار كرديم. كافى بود كه حوزه علايق يك نسل را درك كنم و قبل از اين كه از مردم اين مسئله را درك كنم، از خانه خودم و با توجه به بچههاى خودم درك مىكردم. نكته دوم اين بود كه روزنامه مورد علاقه نخبگان با راهاندازى اين ستون به آنها مىگفت كه شما از تكنولوژى روز نبايد عقب بمانيد. لذا به سرعت ديديم كه بسيارى از نويسندگان نام آور اى-ميل گرفتند، در اينترنت ستون براى خودشان راه انداختند، حتى بعضىها رفتند دنبال وب و طراحى وب راه افتاد. ايران جامعهاى است كه سرشار از استعدادهاى خفته است، به ويژه استعدادهايى كه به صورت كاملا جنون آميز در ايران وجود دارد، ولى متاسفانه آن عوامل و موانع به صورت جنونآميزتر جلوى شكوفايى استعداد آنها را گرفته. تنها كارى كه من توانستم بكنم اين بود كه اين موانع را برطرف كنم و عرصه را به روى اين استعدادها بگشايم. اين استعدادها هم به سرعت خودشان را به منصه ظهور مىرساندند و موفقيت را نصيب اين روزنامه مىكردند. دليلش هم اين بود كه بلافاصله با نياز بدنه اجتماع ارتباط برقرار مىكرد، بدنه اجتماعى نيازمند اين تحول و پويايى و بالندگى بود.
اگر روزى دوباره بخواهيد روزنامهاى را راه بيندازيد، چه مىكنيد؟ در حالى كه در چند سال اخير ماهوارهها و اينترنت قدرت زيادى گرفته و رسانههاى ديگر عقب ماندهاند، چه تدبيرى براى جذب مخاطب خواهيد داشت؟
ممنونم که این سوال را پرسیدید. چون این در تمام مدت ۱۹ ماه زندان، بزرگترین دغدغه من بود كه اگر بخواهم روزنامه جديدى را راه بيندازم با چه ژانر جديد و چه الگوهاى جديدى بايد كار كنم و به كدام دغدغهها پاسخ خواهم داد. سبكها و الگوها و فرمها و محتواهاى آنها، آيا همان الگوى روزنامه جامعه كفايت مىكند؟ پاسخم اين بود: هرگز، اصلا نمىتواند. اگرچه روزنامه جامعه با همان شكل و شمايل، امروز مىتواند در ايران اولين روزنامه كشور شناخته بشود، ولى از الگويى كه در جامعه امروز هست عقب افتادهتر است و اصلا در شخصيت من هم نيست كه كار عقب افتاده بكنم. من دنبال الگوهاى نوينى هستم؛ بعضىهايش به نتيجه رسيدهاند، بعضى هنوز با ابهامات زيادى مواجه است. من حوزههاى ناشناخته زيادى در جامعهمان مىبينم كه روزنامه مىتواند آن حوزههاى ناشناخته را وارد حوزههاى عمومى بكند، آن را براى مخاطبان جذاب كند و بلكه مخاطبان نوينى بر شمار روزنامه خوانان بيفزايد. اين را براى اين كه رقبا بتوانند از آن استفاده كنند، مىگويم و يك علامت بهشان مىدهم! علاوه بر روزنامه مكتوب، مىخواهم بخشى از روزنامه مكتوبم را از طريق اينترنت، روزنامه گويا بكنم. صدا داشته باشد و همزمان با انتشار اين روزنامه، برود روى اینترنت و كسانى كه در محيط كار يا منزلشان با اينترنت سرو كار دارند از آن استفاده كنند. اين روش براى تربيت نويسنده و طنزنويس فوقالعاده موثر است، مىخواهم احساس يك نويسنده را هنگام قرائت متن خودش به مخاطبان منتقل كنم. تاثيرگذارى اين كار روى مخاطبان فوقالعاده زياد خواهد بود، روزنامه گويا مىتواند بخشى از اين برابرى نداشتن بين رسانه مكتوب و تلويزيون را جبران كند و در پرورش استعداها و بالا بردن احساس و ايجاد ارتباط عاطفى بين يك متن و مخاطب آن، آن هم از طريق نويسنده آن، الگوى جديدى باشد كه قول مىدهم آن را پياده كنم. ■
اين مصاحبه با کمک هفتهنامهی «پيامآور» -چاپ تهران- آمادهی انتشار شده است و بطور همزمان در آن نشريه نيز منتشر میشود.