برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
Excerpt: Hossein Derakhshan interviews Shamsolvaezin in Toronto

کار ديگری بلد نیستم

گفتگویی خودمانی با شمس الواعظین درباره‌ دو دهه تجربه‌ روزنامه‌نگاری‌اش

گفتگوکننده: حسین درخشان

درآمد:
محل اقامتش زیاد از ما دور نبود، بنابراین از او خواستم که پیاده راه بیفتد طرف خانه‌ی ما. خودم هم قرار شد پیاده به همان سمت بروم تا همدیگر را در راه ببینیم. از میوه ‌فروشی که بیرون آمدم با هم برخورد کردیم. شمس را با شال گردن قرمز رنگ و کاپشن نازکش و با دماغی یخ کرده از سرمای اسفندگاهی تورنتو، تا خانه همراهی کردم. بعد از خوردن یک استیک خوشمزه، مصاحبه‌ای چنین طولانی، کمی زور داشت. صدای شمس هم در اواخر کار بالاخره در‌آمد، اما بخاطر نکاتی که کمتر در جایی گفته یا نوشته است، مصاحبه‌ی جالبی از آب درآمده است. یعنی امیدوارم...
ح. د

از اينجا شروع كنيم كه اولين تجربه‌‏هاى شما در روزنامه‌‏نگارى چه بود و كارتان را از كجا آغاز كرديد؟
من در سال 58 و بعد از پيروزى انقلاب اسلامى وارد ايران شدم. در زمان انقلاب در ايران نبودم، آن زمان پاكستان بودم، دليلش هم اين بود كه قبل از انقلاب براى ادامه تحصيلات به خارج از كشور رفتم، ولى در پاكستان متوقف شديم. جنبش داشت با شتاب زياد پيش مى‏رفت و من كه مى‏خواستم به فرانسه بروم، به دليل پيروزى انقلاب مدتى در دانشگاه كراچى ماندم. آماده ثبت نام بودم كه تصميم گرفتم به ايران برگردم.

آن موقع چند ساله بوديد؟

بيست و سه ساله.

تا آن موقع چه مى‏خوانديد؟

علوم سياسى. بيست و پنج واحد علوم سياسى خوانده بودم، بعد به دليل مسائل سياسى رها كرده بودم و به خارج از كشور رفته بودم. بعد از انقلاب آمدم و تير ماه سال 58 بود كه وارد روزنامه كيهان شدم، اما اين كه چگونه شد، شايد داستانش براى خوانندگان جالب باشد؛ قبل از انقلاب و قبل از ورودم به عرصه روزنامه‏نگارى، نويسنده ادبيات كودكان بودم و آثارى هم در اين زمينه دارم: ابراهيم بت‏شكن، كشتى نوح و... كه همه‏شان قبل از انقلاب در تيراژ بالا منتشر مى‏شدند. بعد از انقلاب من مطلبى نوشتم تحت عنوان «سوفيست‏هاى ژرژ سورول» و پستش كردم به كيهان.

همين طور به صورت نامه‏هاى خوانندگان عادى؟

عادى. در حالى كه خودم رفته بودم كيهان، يعنى هفته اول رفتنم به كيهان بود كه آن مقاله را پست كردم.

آن زمان سردبير كيهان چه كسى بود؟

مرحوم عبدالرحمان هاتفى بود، رحمان هاتفى.

مگر به همین سادگی مى‏شد به كيهان رفت؟

اين طور شد كه حاج مهديان - بازارى معروف كه مى‏گفتند روزنامه را از آقاى دكتر مصباح زاده خريده‏اند - دعوت به كارمان كرد. خب، ما نويسندگان مذهبى بوديم. روزنامه كيهان هم سرشار از نويسندگان حزب توده بود، من جمله خود مرحوم رحمان هاتفى، وقتى به آنجا رفتم با عكس‏العمل منفى همكاران قديمى مواجه شدم. بهترين روش را در اين ديدم كه يك مطلبى در همين زمينه بنويسم و به روزنامه كيهان بدهم، منتها از طريق پست. با كمال شگفتى ديدم، رحمان هاتفى برداشت و اين مطلب را سرمقاله كرد. من تشويق شدم و مقاله دوم را دادم، آن را هم برداشت و دوباره سرمقاله كرد. يك روز در جلسه‏اى - كه محمد دهقانى، مدیر تحريريه روزنامه عصر آزادگان، هم در آن حضور داشت، آن موقع دبير سرويس شهرستان‏ها بود و اين خاطره را در نوشته‏هايش در روزنامه عصر آزادگان آورده است- رحمان هاتفى داشت به همكاران مى‏گفت: يک نويسنده‏اى كه من نمى‏شناسمش، ولى معلوم است ادبيات مذهبى دارد، اين قدر توانمند است كه اگر بدانم كيست، دستش را مى‏بوسم. ايشان روزنامه‏نگار بزرگى در اين مملكت مى‏شود اگر بدانم چه كسى است.

آن مطالب را با اسم مستعار فرستاده بوديد؟

اصلا بدون اسم فرستادم.

دومين بار هم نفهميدند كه چه كسى اينها را نوشته؟

نه، نفهميدند. اين مطلب را بدون نام در يادداشت روز چاپ كرده بودند.

راجع به چه بود آن مقاله؟

من ادبيات ماركسيستى را در چارچوب ادبيات ايران زيرسؤال برده و نقدش كرده بودم. اين كه به اصطلاح ما بايد با ادبيات بومى‏مان رشد بكنيم نه با ادبيات وارداتى، حتى واژه‏ها را به سخره گرفته بودم و شگفت‏زده شدم كه مرحوم هاتفى با روح آزاده‏اى كه داشت آن را چاپ كرد.

آن موقع روزنامه‏هاى مهم غير از كيهان و اطلاعات...

فقط! فقط همين دو تا بودند.

اطلاعاتى‏ها چه تيپى بودند؟

قبل از انقلاب معروف بود كه كيهان يك روزنامه روشنفكرى است، همان طور كه مى‏دانيد جلال آل احمد، مرحوم گل سرخى، آقاى دكتر سيد جوادى و... در كيهان هم قدم مى‏زدند و هم قلم. نسبت به روزنامه اطلاعات روشنفكری‌تر تلقى مى‏شد. اين وضعيت بعد از انقلاب و تا مدت‏هاى زيادى حفظ شد. يادم است در آن جلسه كه رحمان هاتفى آن جمله را گفت، من سكوت كردم. وقتى به اتاقش رفت، تلفن زدم و وقتى از او خواستم و پيشش رفتم گفتم، چون شما واژه‏هايى را به كار برديد كه دست ايشان را مى‏بوسم و اينها، مايل نبودم كه در جلسه عمومى خودم را معرفى كنم، ولى آمده‏ام بگويم كه نويسنده آن دو تا يادداشت روز من بودم و اينها هم چرك‏نويسش. بلند شد و گفت: من تعهد داده‏ام و بايد دستت را ببوسم. من دستم را كشيدم و اجازه ندادم، يك روبوسى پدر و فرزندى با هم كرديم و گفتم كه من آمده‏ام براى هميشه در عرصه روزنامه‏نگارى بمانم. از آن به بعد من يادداشت روزنويس روزنامه كيهان شدم كه بعد از اختلافاتى كه صورت گرفت، آقايان استعفا كردند و رفتند و من ماندم. بعد از آمدن خاتمى هم سردبير شدم، تا دوره‏اى كه ايشان در روزنامه كيهان بود. آقاى خاتمى كه استعفا كرد من هم از آنجا استعفا كردم و رفتيم مجله كيان را تاسيس كرديم و بعد از كيان هم كه جامعه و طوس و نشاط و عصر آزادگان.

شروع كارتان در كيهان به چه عنوان بود؟

اول كه وارد روزنامه كيهان شدم در سرويس مقالات بودم. دبير سرويس ما آقاى عباس معارف بود كه فلسفه خوانده و جزو شخصيت‏هاى فلسفه‏دان ايران محسوب مى‏شد، از شاگردان برجسته مرحوم احمد فرديد بود.

قبل از اين كه سردبير بشويد زياد كار گزارش يا خبرنويسى نمى‏كرديد؟

نكته جالب اينجاست كه من هنگام ورود به كيهان عجيب عاشق حرفه روزنامه‏نگارى شدم، در نتيجه با تمام خبرنگاران سرويس‏هاى مختلف به حوزه‏هاى خبرى مراجعه مى‏كردم و علاقه‏مند بودم كه پا به پا با آنها حركت بكنم، با حادثه مواجه بشوم و ببينم روحيه خبرنگار مثلا هنگام مشاهده يك قتل، يك قربانى، يك آتش‏سوزى و رويدادهاى خشن، چگونه مى‏شود و چطور مى‏تواند ضمن مشاهده وقايع، احساسش را كنترل كرده و به قلمش منتقل كند. اينها سؤالات و ابهامات جدى‏اى براى من بود، در نتيجه سايه به سايه خبرنگاران حركت مى‏كردم. هيچ وقت يادم نمى‏رود به آقاى شاهپور كاظمى كه دبير سرويس شب روزنامه كيهان بود (يعنى از ساعت هشت شب تا پنج صبح در روزنامه كيهان بيدار مى‏ماند) گفته بودم كه هر حادثه‏اى اتفاق مى‏افتد به منزل من زنگ مى‏زنى تا من خودم را سريعا به مكان آن حادثه برسانم. اتفاقات زيادى در اين زمينه‏ها افتاد، از جمله حادثه سالن سياره در خيابان بهارستان كه براى عروسى و تشريفات ديگر بود. يك روز به مهمانان مرغ داده بودند و ششصد نفر مسموم شده بودند، آنها را به بيمارستان بردند و من از منزل مستقيم به بيمارستان مراجعه كردم. آن ششصد نفر را ديدم كه وضعيت بسيار بدى داشتند، مديرعامل سياره از كيهان تقاضا مى‏كرد كه خبر اين قضيه را منعكس نكنيم و حتى اعلام آمادگى كرد كه به ما رشوه بدهد. فردا صبح گزارشش را در روزنامه كيهان چاپ كردم كه ايشان مى‏خواسته به ما پول بدهد! حادثه آتش‏سوزى ديدم، حتی قربانى‏اى را ديدم كه داشت مى‏سوخت و آتش‏نشان‏ها نمى‏توانستند نجاتش بدهند. لذا آرام آرام با روحيه يك خبرنگار هنگام مشاهده رويدادهاى مختلف آشنا شدم. دیگر اين كه كنار ميز تمام سرويس‏ها مى‏رفتم، سرويس بين‏الملل، سرويس حوادث، سرويس اجتماعى، اقتصادى، شهرستان‏ها. از نحوه گردش كارشان مطلع و با آن آشنا مى‏شدم. وارد جزئيات مى‏شدم و پرس و جو مى‏كردم. در نتيجه اين مستلزم داشتن يك رابطه صميمى با كادر قديمى كيهان بود كه من اين رابطه را برقرار كردم و اين رابطه تا الان هم با من مانده است. من در تورنتو رويدادى را ديدم كه برايم خيلى قابل توجه بود؛ يكى از همكاران كيهانى من كه ساكن تورنتو است و سال‏هاست مهاجرت كرده به من زنگ زد و گفت: كيهانى‏هاى قديم اينجا انجمن دارند و تيم فوتبال و اینها.

حتما همه‏شان دیگر پيرمرد شده‏اند؟

نه، الان ديگر ميانسالند. گفتند: دعوتتان مى‏كنيم و بعد به خانه يكى از همكاران قديمى كيهان رفتم و شما فكر كنيد ده نفر از كيهانى‏هاى قديم آمده بودند، از حسابدارى، تحريريه، عكاسى، حروفچينى. همه خاطرات آن سال‏ها را با يكديگر زنده كرديم و براى من يكى از روزهاى پرخاطره اقامتم در تورنتو بود. نتيجتا اين رابطه را با آنها حفظ كردم و رابطه‏اى بود كه من واقعا از آنها آموزش می‌دیدم. نكات زيادى را از امثال محمد دهقانى، رحمان هاتفى و از بسيارى از روزنامه‏نگاران پيش‏كسوت ايران آموختم و خودم را مديون همه اينها مى‏دانم.

و این باید خیلی سخت بوده باشد، چون شما خيلى از آنها كوچك‏تر بوديد. چند نفر در آنجا كار مى‏كردند كه كمتر از شما سن داشتند؟

بله، من به لحاظ سنى در واقع شايد جوان‏ترن عنصر تحريريه روزنامه كيهان در سال 58 بودم.

چه شد كه كم كم همه آن آدم‏ها كيهان را ترك كردند؟

فقط كسانى كه وابسته به حزب توده بودند، آن هم به دنبال تهاجمى كه بعد از افشاى شبکه‌ی حزب توده و نفوذش در ارتش شد، ناخدا افضلى كه فرمانده نيروى دريايى بود و سرهنگ عطاريان كه فرمانده جنگ در غرب كشور بود، شبكه حزب توده كه در ايران كشف شد و همه هم به كارهايشان اعتراف كردند، روزنامه كيهان كاملا تصفيه شد، يعنى آمدند دستگيرشان كردند و بردند.

در آن موقع آقاى خاتمى رییس كيهان شده بود یا هنوز نه؟

بله، اوايلش بود كه اين اتفاق افتاد. بنابراين تعداد محدودى از كادرهاى مسئول روزنامه كه عضو حزب توده بودند، كناره‏گيرى كردند يا بازداشت شدند. بقيه ماندند، تا سال‏هايى كه مهدى نصيرى و آقاى حسين شريعتمدارى آمدند و آن قديمى‏ها خودشان را بازخريد كردند. الان ما مى‏توانيم بگوييم كه در تحريريه كيهان كنونى هيچ كس كه مال دهه شصت به آن طرف باشد وجود ندارد و همه‏شان از كيهان استعفا كرده‏اند.

داستان سردبير شدنتان چه بود، احتمالا چند نفر ديگر هم براى اين پست مطرح بوده‏اند. چرا شما انتخاب شديد؟

زمانى كه آقاى خاتمى از امام خمينى حكم گرفت، خارج از كشور -فكر كنم آلمان- بود. ايشان نماينده ايران در مركز اسلامى هامبورگ بود. بعد به جاى آقاى دكتر ابراهيم يزدى كه نماينده امام در موسسه كيهان بود، آقاى دعايى آمد و سرپرست دو موسسه شد؛ هم كيهان و هم اطلاعات. آقاى خاتمى كه به كيهان مراجعه مى‏كنند، آقاى دعايى مى‏گويد دو نفر از نويسنده‏هاى توانمند هستند كه براى اداره اينجا به درد مى‏خورند: يكى جلال رفيع و يكى شمس‏الواعظين. يكى‏شان را من براى روزنامه اطلاعات مى‏خواهم و يكى‏شان را شما برداريد. گويى ما كالايى بوديم كه بايد برمان مى‏داشتند! (با خنده) من اولين بار بود که با آقاى خاتمى آشنا می‌شدم و پس از بحث‏هايى که شد، ايشان گفت: من شمس را مى‏خواهم که اینجا در کیهان بماند. بعد با من صحبت كرد و گفت: مى‏خوام به شما حكم بدهم تا از فردا مديرمسئول روزنامه كيهان بشوى. گفتم: از من شايسته‏تر وجود دارند. گفت: نه، توانايى‏هاى شما را من ديده‏ام و نوشته‏هايتان را در كيهان خوانده‏ام. اصلا خيلى علاقه‏مند بودم كه با شما آشنا بشوم و علاقه‏مندم كه قبول كنيد. جالب است كه من را پيش امام برد و معرفى كرد و آن مراسم معرفى به آیت‌اله خمینی هم خيلى براى من جالب بود. ديگر ناچار شدم مديرمسئولى روزنامه را بپذيرم تا سه سال.

مديرمسئول يا سردبير؟

نه، مديرمسئول. روزنامه سردبير نداشت، خودمان يك شورا داشتيم، ولى بعد از سه سال من سردبير روزنامه شدم و آقاى رضا تهرانى كه بعدها با هم مجله كيان را تاسيس كرديم، مدير روزنامه كيهان شد.

شوراى سردبيرى روزنامه كيهان را چه كسانى تشكيل مى‏دادند؟

من بودم، آقاى دكتر هادى خانيكى، آقاى دكتر مسعود غفارى و آقاى تهرانى و سيد مصطفى رخ صفت بودند.

در واقع همه همسن بوديد؟

حدودا بله. من بيست و هفت، هشت سالم بود و كمترين سن را بين آنها داشتم.

ملاقات با آیت اله خمینی را تعريف نكرديد؟

آقاى خاتمى گفت كه من فردا قرار گذاشته‏ام تا با آیت اله خمینی ديدار كنيم و شما را به عنوان مديرمسئول به ايشان معرفى كنم، چون شما در روزنامه مقام دوم بعد از من هستيد و بايد به امام معرفى‏ات بكنيم. اتفاقا همان شب قبل از تلفن ايشان، من ريشم را كامل زده بودم، از ته با تيغ! به آقاى خاتمى گفتم كه لااقل چند روز صبر مى‏كردى تا موى صورتم دربيايد! من كمى خجالت مى‏كشم اين جورى پيش آیت اله خمینی بروم. گفت: نه، مشكلى نيست، قطب‏زاده ريشش را چنان مى‏زند كه مورچه رويش بُکسُباد مى‏كند، تازه وزير خارجه هم هست! شما كه اصلا فرهنگى هستى و روزنامه‏نگار، چه اشكالى دارد؟ گفتم: به هر حال به عنوان يك عنصر مذهبى، آدم وقتی پيش يك پيشواى مذهبى مى‏رود بايد احترام بگذارد. گفت: نه، اصلا مشكلى نيست. من ناچار شدم ديگر، تاريخ و قرار گذاشته بودند. ما 9 صبح رفتيم. بيت، منزل امام در جماران و بعد آقاى خاتمى من را معرفى كرد و گفت، قبل از انقلاب آثارش اين بوده و بعد از انقلاب اين كارها را در روزنامه كيهان كرده و من ايشان را به عنوان مديرمسئول خدمت جناب عالى معرفى مى‏كنم. من همه‏اش نگاه مى‏كردم كه امام چه عكس‏العملى نشان مى‏دهد؛ يك ابرويى بالا برد و يك نگاهى كرد و گفت: موفق باشيد ان‏شاءالله. و به يك نكته هم اشاره كرد، گفت: هيچ وقت قلمتان را در اسارت كسى درنياوريد و مواظب قلمتان باشيد. خب این توصيه اخلاق خیلی خوبى برايم بود.

شما از سال ۵۸ كارتان را شروع كرديد، درست از زمانى كه حوادث متوالى دوران پس از انقلاب شروع شد تا آخر جنگ و سال ۶۸. دراين ده سال با خيلى چيزها و آدم‏ها از نزديك برخورد داشتيد، مثلا با آقاى خاتمى كه آن زمان، خيلى از ما آن قدرها ايشان را نمی‌شناختیم. برخورد ايشان با زيرمجموعه‏اى كه با آنها كار مى‏كرد چطور بود؟

آقاى خاتمى آدم بسيار نجيبى است، يعنى اين را به عنوان دوستى كه با هم همكارى مى‏كرديم گواهى مى‏دهم. خيلى هم آدم متواضعى است، بسيار خوش‏رو، خوش خنده، خوش گفت‏وگو و بقول علما خوش گعده -یعنی خوش‌نشست- و خوش سفر است. لذا دوستى ما باايشان در دوره كار خيلى صميمانه شده بود و به مرز ارتباط خانوادگى هم رسيد.

مثلا همديگر را چطور صدا مى‏كرديد؟

ايشان تا الان «محمود آقا» صدايم مى‏زند، من هم مى‏گويم «آقاى خاتمى». من «آقا» را هيچ وقت از ايشان جدا نكردم. آقا بود واقعا. خيلى متواضع بود، مثلا من مديرمسئول روزنامه كيهان بودم، ولی اتومبيل نداشتم. ايشان نماينده مردم اردكان در مجلس بودند، اما محافظ نداشت. يادم نمى‏رود، بسيارى از شب‏ها من را تا ميدان امام حسين كه نزديك منزلمان بود، مى‏رساند و بعد برمى‏گشت و مى‏رفت عباس‏آباد خانه خودش.

آن موقع ازدواج كرده بوديد؟

نه... چرا، چرا ازدواج كرده بودم... نه، نه، قبل از ازدواج و بعد از ازدواج ادامه داشت. يعنى من قبل از ازدواج رفتم كيهان، ايشان يك كسى را -از همکاران کیهان- معرفى كرده بود و مى‏گفت حتما بايد او را بگيرم. و من مى‏گفتم نه، حتما نمى‏گيرم. بعد به هر حال متاسف شدم كه چرا اين مسئله را اجابت نكردم، چون لطمه بدى به آن طرف خورد. حالا اسمش را هم نمى‏آورم.

مى‏ترسيد خانمتان بفهمند؟

نه، خانمم مى‏داند. خاتمى خيلى علاقه‏مند بود كه آن اتفاق بيفتد و حتى مراسمى در دفترش برگزار كرد، يك هديه‏اى به من داد، يك هديه هم به آن خانم داد، اصلا كار را جدى گرفته بود. بعد گفتم: من علاقه‏مند نيستم كه يك عروسك را ببرم منزل. با همين واژه. دليلش اين بود كه آن خانم فوق‏العاده زيبا بود - چون اوايل انقلاب يكى، دو سال خبرى از حجاب نبود و همه همكاران روزنامه هم بى‏حجاب بودند- آقاى خاتمى گفتند: چرا اين خانم را نمى‏خواهى؟ من دلايلى براى خودم داشتم، از جمله، زيبايى فوق‏العاده ايشان بود. معمولا خانم‏ها وقتى خيلى زيبا مى‏شوند غرورهاى نسبتا كاذب مى‏گيردشان و براساس اين معيارى مى‏سازند و با اين معيار مى‏خواهند با جهان خارج ارتباط برقرار كنند. اين خيلى آسيب مى‏رساند و من با علم و آگاهى نسبت به اين مقوله، چندان علاقه‏اى نداشتم كه اين وضعيت مورد توجه من قرار بگيرد و مورد حسد و وسوسه مردم. لذا نپذيرفتم و خاتمى هم خيلى ناراحت شد، چون فكر مى‏كرد كه اصلا مسئله حل شده است!

با آقاى خاتمى خيلى نزديك بوديد؟

بله، آقاى خاتمى حدود ۱۴ سال از من بزرگ‏ترند، الان ۵۸ سالشان است و من ۴۴ سال. به هر حال رابطه‏مان خيلى خوب بود، ولى نكته‏اى كه شما اشاره كرديد به عنوان يك روزنامه‏نگار شاهد سه، چهار رويداد سنگين بودم؛ يكى اشغال سفارتخانه امريكا بود كه من از اول اساسا مخالف اين حركت دانشجويان خط امام بودم.

آقاى خاتمى چطور؟

بهتر است واقعا صميمانه بگويم كه يادم نمى‏آيد ايشان چه موضعى گرفت. گفت‏وگويى با هم داشتيم، ولى موضع ایشان دقيقا يادم نمى‏آيد.

روزنامه چطور؟

موضع كيهان اين بود كه آراى موافق و مخالف را منعكس مى‏كرد و حتى من متنى در اين زمينه‏ها دارم. بعد از آن، وقوع جنگ فوق‏العاده من را به عنوان يك روزنامه‏نگار شوكه كرد. جالب است به شما بگويم كه وقتى هواپيماهاى عراقى كه آمدند روى تهران، داشتم استراحت بعدازظهرم را مى‏گذراندم كه ميگ‏هاى ۲۳ ارتش عراق من را از خواب پراندند. بلافاصله مراجعه كردم به روزنامه كه ببينم خبرها چيست و فهميدم كه هواپيماهاى عراقى آمده‏اند و بعضی از فرودگاه‏هاى ايران را بمباران كرده‏اند و اين به اصطلاح آغاز جنگ بود. به لحاظ بين‏المللى هم نحوه انتخاب رونالد ريگان و كناره‏گيرى و عدم موفقیت جيمى كارتر
در دوره دوم انتخابش بود.

شما بى‏طرف بوديد؟

بله، كاملا بى‏طرف بودیم. حادثه بين‏المللى ديگر، جنگ دامنه‏دار اسرائيل عليه لبنان بود كه به اشغال بيروت انجاميد. ما به عنوان روزنامه‏نگار اينها را دنبال مى‏كرديم و اين سه، چهار حادثه واقعا من را تكان داد و البته مرا در عرصه خبر و گزارش و تحلیل آبديده كرد.

اسم دبیران سرویس‌های کیهان را به یاد می‌آورید؟

بله، دکتر یونس شکرخواه دبیر سرویس بین الملل، رضا قوی‌فکر دبیر سرویس اقتصادی، علیرضا موسوی دبیر سرویس سیاسی، محمد دهقانی دبیر سرویس شهرستان‌ها، جهان‌بخش ناصح دبیر سرویس ادب و وهنر، فریدون صدیقی دبیر سرویس آموزشی، مرحوم کوروس بابایی دبیر سرویس حوادث ما بودند. خانمهای رحیمی و خلخالی هم روسای دفتر من بودند.

در کل موسسه كيهان چند نفر كارمند داشت و چطور اداره مى‏شد؟

روزنامه، روزنامه عظيمى بود. قبل از انقلاب روزنامه‏اى بود كه مى‏توانست مقايسه بشود با روزنامه الاهرام مصر يا نيويورك تايمز ايالات متحده امريكا و گاردين انگلستان. به لحاظ توانايى‏ها و امكانات و ظرفيت‏ها و تكنولوژى چاپ هم تقريبا حرف اول را در خاورميانه مى‏زد. اوايل انتشار، حروفچينى سربى بود، دستچين بود. بعد تبديل شد به حروفچينى انترتايپ يعنى حروفچينى سربى ماشينى كه هنوز ماشين‏هايش وجود دارد. به اين عصر كه بوى سرب همه جا را مى‏گرفت هم رسيدم و هميشه نگران كليه‏هاى كادر فنى بودم و که حتما بايد شير مى‏خوردند. خيلى به بچه‏ها توجه مى‏كردم تا اين كه اين بخش جمع شد و سيستم‏هاى جديدتر لاینوترون و لاینوپرینت را جايگزين كرديم. سال ۶۳، ۶۴ و كم كم صفحه‏آرايى سربى حذف شد و سيستم لاینوپرینت جايگزين اينها شد. در کل موسسه ‌بسیار عظیمی بود و توانایی داشت که شش روزنامه هشت‌صفحه‌ای را هر روز چاپ کند. اما به دنبال تحولاتى كه پس از سال ۶۷ و ۶۸ اتفاق افتاد و ورود آقايان مهدى نصيرى و حسين شريعتمدارى، روزنامه كيهان به تدريج از تكنولوژى چاپ عقب افتاد و با كاهش تيراژ شديد و سقوط به لحاظ اتخاذ ادبيات و روش‏هاى خشونت‏بار و اتخاذ نكردن مشى بى‏طرفانه در گزارش‏ها و تحولات سياسى، اين روزنامه آرام آرام به حاشیه رفت و الان تقریبا جزو موسسات كاملا سوبسيدى محسوب مى‏شود.

پس از انقلاب و بعد زمان جنگ نظر مردم نسبت به كيهان چه بود؟

وقتى من وارد روزنامه كيهان شدم، چند روزنامه منتشر مى‏شد: یکی روزنامه آيندگان كه پرطرفدارترين بعد از كيهان و اطلاعات بود كه گاهى تيراژش بالاتر از اطلاعات مى‏رفت، ولى كيهان هنوز ۷۰۰، ۸۰۰ هزار تيراژش را حفظ كرده بود.

واقعا هفتصد، هشتصد هزار؟!

بله، بله، اول انقلاب حتی تيراژمان گاهى به يك ميليون مى‏رسيد. بعد روزنامه پيغام امروز بود كه بسيار حرفه‏اى عمل مى‏كرد. خود روزنامه اطلاعات بود. بعد روزنامه بامداد منتشر شد، بعد روزنامه ميزان وابسته به نهضت آزادى منتشر شد. روزنامه‏هاى زيادى منتشر مى‏شدند، در اين فاصله (۵۸ تا ۶۰) تيراژ كيهان بالاى نيم ميليون بود، بعد از سال ۶۰، سال‏هاى ۶۱ و ۶۲ به دليل وقوع جنگ و محاصره اقتصادى و كاهش خريد كاغذ، نمى‏توانستيم روزنامه كيهان را به اندازه موردنياز منتشر كنيم. يادم نمى‏رود كه مردم براى خريد روزنامه كيهان صف مى‏كشيدند. قيمتش هم دو تومان بود، خيلى كه موفق شديم افزايش قيمت بدهيم، شد بيست و پنج ريال. ما در آن زمان هم تيراژمان ۴۶۰ هزار تا بود. يك زمانى به دليل كاهش كاغذ تيراژمان رسيد به ۳۶۰ هزار تا. اما پس از آن تيراژ حفظ شد و تيراژى كه من به در هنگام استعفا به بخش ادارى دادم ۳۶۰ هزار بود، البته با وجود بحران كاغذ. اما در مورد سؤالتان، كيهان ۱۴۰۰ نفر كارمند داشت، ولى تحريريه آن ۱۳۰ نفر بودند شامل آرشيو، اتاق خبر (تلكس)، بخش عكاسى و بخش كتابخانه. بقيه، تحريريه‏هاى گوناگون بود؛ كيهان بچه‏ها را داشتيم، كيهان ورزشى داشتيم، كيهان اينترنشنال، كيهان عربى، زن روز و بعدها كيهان فرهنگى اضافه شد و كيهان انديشه. بعد از موشك باران تهران، بسيارى از همكاران نگران وضعيت خود وخانواده ‏شان شدند، ما يك حالت فوق‏العاده اعلام كرديم. من موفق شدم كه تحريريه را بلافاصله منتقل كنم به زيرزمين يك ساختمانى كه نسبتا طبقات بيشترى داشت، چون كيهان يك سقف بيشتر نداشت و كار كردن در آنجا بسيار مخاطره آميز بود. كل دوره موشك باران در اين زيرزمين فعاليت مى‏كرديم و اجازه نداديم كه روزنامه كيهان يك شب از انتشار باز بماند.

همين طور كه شما پيپ مى‏كشيد، اين را بپرسيم كه گويا آقاى خاتمى هم پيپ مى‏كشيدند؟

بله، بله.

با هم مى‏كشيديد؟

بله، ايشان مى‏گفت چاق كن و ما چاق مى‏كرديم. گاهى هم ايشان چاق مى‏كرد و ما مى‏كشيديم. با آقای خامنه‌ای هم حتی پيپ کشيده‌ام. يکدوره‌ای که ایشان نماینده‌ی آیت‌اله خمینی در شواری عالی دفاع بودند من از سوی کیهان رفته بودم تا با ايشان مصاحبه کنم که همانجا با هم پيپ کشيديم.

ولی حتما بجز پيپ کشيدن با آقای خاتمی، دعوا و اختلاف نظر هم داشته‌ايد با هم، نه؟

دو تا دعواى جدى با هم داشتيم؛ يكى سر چاپ مصاحبه با محروم مهندس بازرگان بعد از بركنارى او از دولت موقت بود. ما مصاحبه كرديم و گفتيم: در دوره دولت موقت چه بر شما گذشت؟ چون همه چيز را گفته بود. آقاى خاتمى گفت نبايد چاپ بشود. من يك هفته قهر كردم و رفتم منزل، گفتم: آزادى بيان اقتضا مى‏كند كه يك نخست‏وزير، يك دولتمرد بتواند خاطراتش را بگويد و از شما بسيار بعيد است كه اين كار را بكنيد. گفت: فشار بسيار زياد است. در آخر با كمى تعدیل مصاحبه را چاپ كرديم. در دعواى دوم؛ من با اعدام قطب زاده مخالفت كردم و اين مسئله را سرمقاله كردم، سرمقاله كيهان هم آن موقع بدون اسم بود که من بعدها به این نتیجه رسیدم که این کار (اسم نگذاشتن پای سخت روز) اشتباه بود. آقاى رى‏شهرى كه آن زمان دادستان دادسراى نظامى بود، مصاحبه‏اى كرد و گفت: نويسنده اين سرمقاله بايد مورد تعقيب قرار بگيرد. آقاى خاتمى با من تماس گرفت و گفت: هر جا هستى در برو! من رفتم مشهد و يك مدتى ماندم تا كمى آب‏ها از آسياب بيفتد و بعد برگشتم. آقاى خاتمى در اين جور وقت‏ها سپر خيلى خوبى مى‏شد و پشت آدم را خالى نمى‏كرد زياد. بعد از رياست جمهوری البته کمی اين کار را کرد، ولی خب [با توجه به مقامش] آنچنان توقعی هم نبود. ولی واقعا ایشان در زمان سرپرستی کیهان و وزارت ارشاد سپر خیلی از بلاها می‌شد.

کیهان فرهنگی چطور راه افتاد؟

ما در سال ۶۳ تصمیم گرفتیم یک مجله‌ای راه بیندازیم و حر‌ف‌های جدی فرهنگی‌مان را آنجا بزنيم.

این «ما» یعنی چه کسانی؟

یعنی من، سید مصطفی رخ‌صفت، رضا تهرانی، سید کمال حاج سید جوادی و مرحوم حسن منتظر قائم. با آقای خاتمی مذاکره کردیم و ایشان موافقت کرد، چون در شماره‌های اول، ماهانه و بصورت ضميمه‌ی روزنامه کیهان درمی‌آمد و بعد که ارام آرام مردم عادت کردند، آنرا مستقل کرديم. آخرین تيراژ ماهنامه‌ی کیهان فرهنگی هم بین ۳۸ تا ۴۰ هزار بود. همانجا هم بود که بحث غرب شناسی بین دکتر سروش و دکتر داوری درگرفت و همان منجر باعث فشار روی جریان روشنفکری دینی شد و در نهایت منجر به تعطیلی مجله شد که بعد هم کل ما از موسسه کیهان استعفا دادیم و آمديم بیرون و بعدتر مجله‌ی کیان را تاسیس کرديم.

دوره مجله كيان شايد از نظر روزنامه‏نگارى چندان قابل بررسى نباشد و بهتر است به «جامعه» بپردازيم؟

بله، كيان بيشتر يك حلقه فكرى بود، مخاطبانش هم بيشتر نخبگان بودند.

بعد از اين كه از كيهان خارج شديد، چطور با اعتياد به كار در روزنامه كنار آمديد و بعد چطور شد كه يك روزنامه راه انداختيد؟

هنگام تاسيس مجله كيان، در واقع اول بيشتر آن جاذبه‏هاى كار روزنامه‏نگارى من را به سوى اين كار سوق داد و پیشنهاد کننده‌اش هم من بودم. علتش هم اين بود كه اولا من شغل ديگرى بلد نبودم و دوم اين كه مجله كيان به لحاظ فكرى من را ارضا مى‏كرد، به ويژه تاثيرگذارى‏اش در طبقه نخبگان و محيطهاى دانشگاهى و حتى حوزه‏هاى علميه زياد بود. ولى هميشه در آرزوى انتشار يك روزنامه مستقل با فرماندهى مطلق سردبير بودم. هميشه هم مى‏گفتم اگر چنين فرصتى پيش بيايد من تمام تجربه‏ها و توانايى‏ها و آموزش‏هايى را كه ديده‏ام - چون من در همه سفرهاى خارجى دوره‌ی کیهان به بيشتر روزنامه‏هاى معتبر بين‏المللى مراجعه مى‏كردم - به كار مى‏گيرم. سال ۷۶ به دنبال پيروزى سيد محمد خاتمى و با تحولاتى كه خود پيام دوم خرداد و جنبش اصلاح طلبى در ايران ايجاد كرد، فكر مى‏كردم ديگر وقتش است كه ايده‏هاى خاص روشنفكرى، پاپيولار شود و برود در گستره‏هاى عمومى. هيچ وقت يادم نمى‏رود كه دكتر سروش طى يك روز آفتابى كه در يك محضر رسمى كارى داشت، به من گفت كه جلایی‌پور دكترايش را از لندن گرفته و آمده تهران و مجوز يك روزنامه را هم گرفته. سردبيرى غير از شما برايش مفيد نيست و من پيشنهاد مى‏كنم كه با ايشان وارد مذاكره بشويد.

... قبل از آن با ايشان آشنايى نداشتيد؟

نه، با جلايى پور تقريبا از آغاز كار روزنامه جامعه آشنا شديم. ايشان از شاگردان دكتر سروش و خيلى به ايشان علاقه‏مند بود.

آقای سازگارا چطور؟

آقای سازگارا هم از سابق با آقای دکتر سروش دوست بود و با من هم دورادور دوستی‌ داشت. ولی وقتی که من آرام آرام حلقه‌ی کيان را ترک می‌کردم، ایده‌ی همکاری با آقای سازگارا با مخالفت شدید مواجه شد چون می‌گفتند ایشان تجربه‌ی خوبی در مديريت ندارد، ولی من متاسفانه قبول نکردم و مایل بودم خودم این تجربه را بکنم و در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که اشتباه کرده بودم. چون ایشان فاقد قدرت مدیریت برای درآمدزایی بود. به هر حال باهم قول و قرارهايى با هم گذاشتيم و مهم‏تر از همه گفتم كه سردبير دستش بايد هرچه بيشتر باز باشد تا بتواند تمام آرزوها و استعدادهايش را در اداره يك روزنامه پياده كند، اما ديكتاتورى و استبداد نكند. بايد عرصه را فراهم بكند، مثل يك ميدان بازى، ديگران هم بيايند در آن و بازى كنند و فقط ما موظفيم كه اعلام كنيم كى برنده و كى بازنده شد. ما موظف نيستم كه در بازى‏ها اصلا داورى كنيم. الحمدالله اين ايده‏ها با شكل‏گيرى روزنامه جامعه، آرام آرام پياده شد و آن نتايج را هم به دنبال داشت.

قبل از راه انداختن يا اوايل كار جامعه با آقاى خاتمى صحبتى نكرديد؟

قبلش نه. رابطه‏مان كمى كاهش پيدا كرده بود، اما زمانى كه ايشان سرپرست كتابخانه ملى بود، دو، سه ماه يك بار مى‏رفتيم وآنجا با هم نهار مى‏خورديم، سر سفره بحث و صحبت مى‏كرديم. ايشان يكى از خوانندگان پرو پاقرص مجله كيان بود و به گفته خودش خيلى هم از كيان استفاده مى‏كرد. براى انتشار روزنامه جامعه با ايشان مشورتى نكردم، اما پس از انتشار، ايشان شفاهى و توسط آقاى ابطحى براى من پيغام تبريك فرستاد.

جامعه را هم مى‏خواند؟

بله، خيلى هم علاقه‏مند بود. آقاى ابطحى مى‏گفت: ما ده تا روزنامه را كه به ايشان مى‏دهيم، اول روزنامه جامعه را مى‏خواند. در بعضى ديدارهايى كه با ايشان مى‏كرديم هم اشاره مى‏كرد به طنزهاى ابراهيم نبوى، به نوشته‏هاى مسعود بهنود. مى‏گفت: سلام من را به دوستان و همكاران برسانيد، خيلى خوب مى‏نويسند. يكى از ويژگى‏هاى بزرگ روزنامه‌ جامعه اين بود كه ما هميشه در ايران روزنامه‏هايى داشتيم كه حكومت را در ارتباط با مردم راضى مى‏كرد، من آمدم اين را معكوس كردم. واقعا كار جدى‏اى نكردم، آمدم به رضايت مردم در ارتباط با حكومت اصالت دادم. در نتيجه روزنامه جامعه در حوزه علايق و نيازها و
خواست‏ها و آرمان‏هاى اجتماعى حركت مى‏كرد و موفقيتش هم در گرو ادامه همين حركت بود، بلافاصله هم به موفقيت رسيد كه اين هم قابل پيش‏بينى بود. من پيش‏بينى مى‏كردم كه اين كار به موقعيتى برتر و يگانه در مطبوعات ايران خواهد رسيد. حتى به مرزى رسيد كه مديران روزنامه همشهرى آمدند بر سر مسئله آگهى‏ها با ما مذاكره بكنند، چون بسيارى از شركت‏ها داشتند عمده آگهى‏هايشان را به روزنامه جامعه منتقل مى‏كردند و اين مى‏توانست به روزنامه رقيب، ضرر برساند. لذا تنها سالى كه روزنامه همشهرى قيمت آگهى‏اش را افزايش نداد، سال ۷۷ بود. جامعه ارزان‏تر از همشهرى پول آگهى مى‏گرفت و هم شهرى اجبارا قيمت تعرفه آگهى سال ۷۶ را در سال ۷۷ هم نگه داشت.

از نظر تئوريك چه چارچوبى را ترسيم كرده بوديد و اصلا چه كسانى در رأس كار بودند؟

تنها كسى كه در هيئت مديره «جامعه روز» روزنامه‏نگار بود، من بودم. بنابراين انديشه‏هايم را در هيئت مديره مطرح مى‏كردم و بلافاصله تصويب مى‏شد. بحث‏هايى كه من مى‏كردم يكى اين بود كه روزنامه اصلا در هيچ زمينه نبايد هيچ‏گونه قضاوتى كند، نوشتن توضیح زير خبر را مطلقا ممنوع كرده بودم. كشف حجاب از حوزه قدرت بكند، روزنامه موظف است كه پيرامون دولت را شفاف كند. دولت بايد در كاخ شيشه‏اى زندگى كند و ما بايد حجاب دورش را برداريم كه اين كارها را روزنامه جامعه كرد. علاوه بر نقد سلوك سياسى كشور، همزمان سلوك اجتماعى را هم نقد مى‏كرديم، مثلا در بخش تخلفات رانندگى، تخلفات اداری، كلاهبردارى و اينها به شدت با روش‏هاى سنتى و روحيه حاكم بر مردم ايران، مبارزه مى‏كرديم. جالب است كه در اين زمينه به جاى اين كه مخاطبان ما ناراحت بشوند، خيلى هم خرسند مى‏شدند و تشكر مى‏كردند. به وزارت ارشاد اعلام كرده بودند كه بعد از انتشار روزنامه جامعه، تخلفات رانندگى دارد كاهش پيدا مى‏كند، تخلفات بانكى هم همين‏طور. ما آرام آرام به مردم مى‏گفتيم كه بايد نظم و قانون را رعايت كنيد، رعايت فرمول‏هاى حاكمه را بكنيد، مخالفت‏هايتان را چارچوب‏دار كنيد، با دشمنانتان برخورد تند و تيز نكنيد، مخالفانتان را تحقير نكنيد، مخالفانتان را به رقابت سالم دعوت بكنيد، تلاش كنيد نيروى رقيبتان برابر نيروى شما بشود تا بازى با او جذاب باشد. هميشه مثال مى‏زديم كه وقتى پرسپوليس و استقلال با هم بازى مى‏كنند براى مردم جذاب است، دليلش اين است كه اين دو نيرو با هم برابرند و ارزش افزوده‏شان در آن يكى، دو گلى است كه با هم رد و بدل مى‏كنند. اين خيلى در فرهنگ مردم تاثير داشت؛ مردم آرام آرام ادبياتشان را بهداشتى و مخالفت‏هايشان را فرمول‏بندى مى‏كردند. اينها در بحث تئورى بود، دوم در بحث مخاطب‏سازى؛ من مى‏گفتم علاقه‏مند نيستم ارتباط هيچ يك از مخاطبان روزنامه‏هاى موجود را با آن روزنامه قطع كنم، من علاقه‏مندم از نسل جديد مخاطب‏سازى كنم و شمار روزنامه‏خوانان ايران را افزايش بدهم. خوب نيست كه ما مخاطبان روزنامه‏هاى مثلا همشهرى يا ايران را به سرقت ببريم. بنابراين بحث مخاطب‏شناسى كه خيلى هم علمى است، در گرفت. از جمله اين كه راه‏هاى متعدد و متنوعى پيش روى مخاطبان مى‏گذاشتيم، ما در هيچ تحليلى قضاوت نهايى و يگانه‏اى نمى‏كرديم و اجازه مى‏داديم كه داورى‏ها از منظرهاى مختلف وجود داشته باشد. نكته سوم در مورد روزنامه جامعه اين بود كه با زندگى مردم ارتباط برقرار كرد؛ روزنامه شاد و جوان‏پسندى بود كه علاقه‏مند بود رنگ‏هاى تيره را كاهش بدهد و رنگ‏هاى شاد را جايگزين آنها كند. اين در تمام صفحات رعايت مى‏شد و از رنگ‏ها به صورت بهينه استفاده مى‏كرد. اگر يادتان باشد روزنامه جامعه اولين روزنامه ايران بود كه هم رنگى بود و هم از رنگ كمتر استفاده مى‏كرد، چون من رنگ در روزنامه‌ را مثل خال روى صورت يك انسان مى‏دانم، اين كه يك صورت پر از خال باشد، اصلا خوب نيست.

مثل رسالت و كيهان كه تا مدت‌‌ها بعد از رنگى شدن اصلا بهتر نشدند؟

بله، اين به نظر من غلط است. اينها همه عواملى شد كه با مخاطبان رابطه خوبى پيدا كرده و مخاطبان افزايش پيدا كردند. خوشبختانه تجربه ما در جامعه نشان داد كه دانش در اين زمينه‏ها به بيراهه نرفته است. جالب است برايتان بگويم علاقه‏مند بودم، چون صاحب رسانه هستم از رسانه‏ام براى استفاده شخصى و زدن حرف‏هاى خودم هرگز استفاده نكنم و به ديگران هم اجازه بدهم كه عرصه را پر كنند، اين هم يكى از دلايل موفقيت جامعه بود. من زمانى كه نياز بود با مخاطبان حرف مى‏زدم، عمدتا هم درددل بوده و مشكلات را مى‏گفتم يا مسائل ملى و كشورى كه اتفاق مى‏افتاد.

ديگر چه تغييراتى نسبت به روزنامه‏هاى ديگر در جامعه داده شد؟ از نظر فنى، صفحه بندى و..

اولين كارى كه روزنامه جامعه كرد و كمى در تاريخ مطبوعات بى‏سابقه بود، اين بود كه براى صفحات مدير هنرى تعيين كرد. مدير هنرى موظف بود هر روز صفحات را براساس قالبى كه از قبل تعيين شده بود و اصطلاحا به آن فرم مى‏گويند، تحت هدايت هنرى قرار دهد.

در مورد صفحه آخر هم توضيح بدهيد، اين صفحه با صفحات ديگر فرق داشت و احتمالا هم خيلى موفق بود، چون بسیاری روزنامه‏های دیگر هم بعدا از شما پيروى كردند؟

من براى حوزه ادبيات و هنر احترام خاصى قائل بودم. اين تنها حوزه‏اى است كه در رسانه‏ها (قبل از جامعه) بازتاب نداشت و بايد در مجلات اختصاصى خودشان دنبالشان مى‏گشتى. من علاقه‏مند بودم كه اين حوزه را به گستره عمومى بياورم، مردم ادبيات بخوانند، داستان كوتاه، فيلم ببينند، كتاب بخرند و... افزايش تيراژ كتاب‏ها بعد از انتشار جامعه و توس و تعميم اين الگو در ساير روزنامه‏ها، فوق‏العاده بالا بود. يك رابطه معكوسى برقرار شده بود: روزنامه كتاب را معرفى مى‏كرد و خوانندگان كتاب زياد مى‏شدند، خوانندگان كتاب هم روزنامه‏خوان مى‏شدند تا از آخرين داده‏هاى مربوط به ادبيات داستانى، فيلم‏هاى جديد و نقدشان مطلع بشوند. اين طرح اتفاقا هم گرفت و يكى از پرخواننده‏ترين صفحات روزنامه‏هاى كشور بود.


مدیر فنی روزنامه‌ی شما چه کسی بود و چه مسئوليتی داشت؟

آقای مرتضی شیرازی بود که رابطه‌ صمیمانه‌ای زیادی هم با مدیر هنری داشت. اصلا مدیر فنی برای سردبیر چشم راست محسوب می‌شد. در واقع بعد از سربیر دو چشم بود که روزنامه‌ را نظارت می‌کرد. يکی بخش تصحیح و مقابله بود، و دیگری مدیر فنی که قبل از بستن صفحه، مطالب مختلف را که از قبل جایشان تعیین شده‌بود، نگاهی می‌انداخت و اگر مساله‌ خاصی بود با من در میان می‌گذاشت.

علت اين كه مدتی «جامعه» را چند بار در روز چاپ می‌کرديد چه بود؟

ما آرام آرام توانستيم بر اساس مدل روز‌نامه‌های ژاپن، براى رقابت با تلويزيون و راديو كه بلافاصله اخبار را به مردم انتقال مى‏دادند، چاپ‏هاى متعدد داشته باشيم. روزهاى اول موفق شديم در چاپهای بامدادی، نیمروزی و عصرگاهی، صفحه اول را عوض كنيم، بعدها اين كار را افزايش داديم تا آنجا كه به تغيير کلی محتواى چهار صفحه انجاميد. ولى اين اولا به لحاظ سياسى حساسيت‏برانگيز شد، و دوم اين كه مخاطبان به اين الگو عادت نكرده بودند و سردرگم مى‏شدند و برای خریدن همه‌ چاپ‌ها دچار مشکل بودند. البته عمده‏ترين مسئله همان حساسيت‏هاى سياسى بود و اين براى بعضى از مطبوعات محافظه كار، حسادت برانگيز شده بود و فكر مى‏كردند كه اين يك توطئه است که کم‌کم روزنامه‌های عصر را از بین ببریم! دليل اين چاپ‏هاى دوباره و سه باره اين بود كه ما با خبرهاى زيادى مواجه بوديم كه نمى‏دانستيم چه كارشان كنيم. سطل روزنامه‏هاى جامعه، توس، نشاط و عصر آزادگان پر از مطالبى مى‏شد كه مى‏سوخت و چاپ نمى‏شد.

آن زمان شايع بود تيراژى كه شما اعلام مى‏كنيد دروغ است و تيراز چندصد هزار تا حقيقت ندارد.

واقعيتش اين است كه ما به لحاظ بعضى از ملاحظاتى كه بعدها شكل گرفت اتفاقا تيراژ را پايين‏تر مى‏زديم. گاهى چهارصد هزار تا منتشر مى‏كرديم، اما در صفحه اول مى‏زديم سيصد هزار تا. اصلا نيازى نبود، براى روزنامه جامعه كه مثل نان بربرى داغ مى‏بردنش بياييم دروغ بنويسيم! احتياجى به اين بازى‏ها نبود. اولين روزنامه هم بود كه هر روز تيراژش را مى‏زد، چه كاهش پيدا مى‏كرد و چه افزايش.

همشهرى هم نمى‏زد تیراژش را؟

نه، آن وقت‏ها نمى‏زد.

با تيراز چند نسخه شروع كرديد؟

راستش اولين شماره را گفتم كه با صدهزار تا بزنيم، چون كمتر اصلا در شان ما نيست. با اين كه به دليل فنى ساعت چهار بعدازظهر رفت زير چاپ، نود و شش هزار تا چاپ كرديم و يك نسخه هم از آن نماند. چون خیلی تبليغ كرده بوديم و مردم خيلى منتظر «اولين روزنامه جامعه مدنى ايران» بودند. شايد روزنامه جامعه تنها روزنامه‏اى بود كه در اثر رويدادهاى خاص تيراژش افزايش پيدا نمى‏كرد، بلكه مخاطب‏هايش زياد مى‏شدند. درنتيجه، ما به چهل و يا پنجاهمين شماره كه رسيديم تيراژمان به بالاى دويست و هفتاد هزار تا رسيد. شماره صد هم ۳۰۰ تا ۳۳۰ هزار تا و در بعضى روزها به ۴۰۰ هزار تا رسيد. البته ظرفیت چاپمان بعد از اینکه چاپخانه روزنامه اطلاعات بدلیل دستورات حکومتی، از چاپ روزنامه‌ ما اسنتکاف کرد، پایین آمد و ما عملا نمی‌توانستیم تیراژ را بالاتر ببریم.

در مجموع چند شماره منتشر كرديد؟

روزنامه جامعه دقيقا صد و بيست شماره منتشر كرد كه تعطيل شد.

استعدادها و نيروهايى را كه در طول كار جامعه پيدا كرديد و روى كارشان حساس بوديد چه كسانى بودند؟

براى تاسيس جامعه جلسات مقدماتى‏ام را با آقاى حسين قندى، آقاى مسعود شهامى‏پور كه معاون سردبير شد و آقاى مرتضى شيرازى، مدير فنى كه همه از همكاران قديم كيهان بودند، برگزار كردم و بعد بقيه روزنامه‏نگارانى آمدند كه مى‏شناختمشان و جذبشان كردم. اما استعدادهايى كه افزوده شد و ربطى به سابقه نداشت، يكى آشنايى با سيد ابراهيم نبوى بود كه من از قبل با او آشنا بودم و خيلى مصر بودم كه اين روزنامه ستون طنز داشته باشد، طنزى كه سبك نوينى را به طنز سياسى ايران ارائه كند. تلاش‌هاى مشترك زيادى با آقاى سيد ابراهيم نبوى كرديم، یادم نمی‌رود که نبوی حدود بيست سبك نوشت؛ سبك‏گل آقايى، سبك عمران صلاحى، سبك مجله فكاهى توفيق و... همه اينها را من رد مى‏كردم و مى‏گفتم: اينها مال زمانه خودش نيست، بايد به يك سبك نوينى برسيم. آرام آرام چيزهايى مى‏نوشت و من كنترل مى‏كردم و بالاخره اين سبكى كه مى‏بينيد يعنى «طنز سياسى ابراهيم نبوى» كشف شد. نيروهايى مثل آقاى بهنود كه از قبل ايشان را مى‏شناختم و با آثارش آشنا بودم، ايشان را يك روزنامه نگار حرفه‏اى مى‏دانستم. روزهاى اول كار جامعه تماس گرفت و تبريك گفت، گفت كه من يادداشتى فرستاده‏ام، اگر صلاح دانستيد كار كنيد. از آنجا همكارى ما شروع شد. نكته جالب اين بود كه يك روز آقاى محمد قوچانى بدون اين كه من با او آشنا باشم، وارد روزنامه «توس» شد. يك هفته نامه به نام «گوناگون» زير بغلش بود و مى‏خواست كار و قلمش را به من نشان بدهد و در مورد هفته نامه نظر بدهم. آن موقع بيست و يك ساله بود. من «گوناگون» را ديدم و استعدادى در ايشان يافتم كه فكر كردم مى‏تواند بعدها بدرخشد. طى تماسى كه بعد با من گرفت به او گفتم كه شما را دعوت به كار مى‏كنم. اين دعوت برايش عجيب بود و مى‏گفت: يكى از آرزوهايم بود كه در اين روزنامه كار كنم. شايد تنها توانايى‏ام كشف و پرورش همين استعدادها بود.

دليل اين توجه شما به جوان‏ترها چه بود؟
ما با دو نسل مواجه بوديم؛ نسل جديد نسلى بود كه با كامپيوتر و اينترنت آشنا بود و مثلا ستون اينترنت را راه انداختيم و اىميل نويسندگان را بالاى ستونشان كار كرديم. كافى بود كه حوزه علايق يك نسل را درك كنم و قبل از اين كه از مردم اين مسئله را درك كنم، از خانه خودم و با توجه به بچه‏هاى خودم درك مى‏كردم. نكته دوم اين بود كه روزنامه مورد علاقه نخبگان با راه‏اندازى اين ستون به آنها مى‏گفت كه شما از تكنولوژى روز نبايد عقب بمانيد. لذا به سرعت ديديم كه بسيارى از نويسندگان نام آور اى-ميل گرفتند، در اينترنت ستون براى خودشان راه انداختند، حتى بعضى‏ها رفتند دنبال وب و طراحى‏ وب راه افتاد. ايران جامعه‏اى است كه سرشار از استعدادهاى خفته است، به ويژه استعدادهايى كه به صورت كاملا جنون آميز در ايران وجود دارد، ولى متاسفانه آن عوامل و موانع به صورت جنون‏آميزتر جلوى شكوفايى استعداد آنها را گرفته. تنها كارى كه من توانستم بكنم اين بود كه اين موانع را برطرف كنم و عرصه را به روى اين استعدادها بگشايم. اين استعدادها هم به سرعت خودشان را به منصه ظهور مى‏رساندند و موفقيت را نصيب اين روزنامه مى‏كردند. دليلش هم اين بود كه بلافاصله با نياز بدنه اجتماع ارتباط برقرار مى‏كرد، بدنه اجتماعى نيازمند اين تحول و پويايى و بالندگى بود.

اگر روزى دوباره بخواهيد روزنامه‏اى را راه بيندازيد، چه مى‏كنيد؟ در حالى كه در چند سال اخير ماهواره‏ها و اينترنت قدرت زيادى گرفته و رسانه‌‏هاى ديگر عقب مانده‏اند، چه تدبيرى براى جذب مخاطب خواهيد داشت؟

ممنونم که این سوال را پرسیدید. چون این در تمام مدت ۱۹ ماه زندان، بزرگ‌ترین دغدغه‌ من بود كه اگر بخواهم روزنامه جديدى را راه بيندازم با چه ژانر جديد و چه الگوهاى جديدى بايد كار كنم و به كدام دغدغه‏ها پاسخ خواهم داد. سبك‏ها و الگوها و فرم‏ها و محتواهاى آنها، آيا همان الگوى روزنامه جامعه كفايت مى‏كند؟ پاسخم اين بود: هرگز، اصلا نمى‏تواند. اگرچه روزنامه جامعه با همان شكل و شمايل، امروز مى‏تواند در ايران اولين روزنامه كشور شناخته بشود، ولى از الگويى كه در جامعه امروز هست عقب افتاده‏تر است و اصلا در شخصيت من هم نيست كه كار عقب افتاده بكنم. من دنبال الگوهاى نوينى هستم؛ بعضى‏هايش به نتيجه رسيده‏اند، بعضى هنوز با ابهامات زيادى مواجه است. من حوزه‏هاى ناشناخته زيادى در جامعه‏مان مى‏بينم كه روزنامه مى‏تواند آن حوزه‏هاى ناشناخته را وارد حوزه‏هاى عمومى بكند، آن را براى مخاطبان جذاب كند و بلكه مخاطبان نوينى بر شمار روزنامه خوانان بيفزايد. اين را براى اين كه رقبا بتوانند از آن استفاده كنند، مى‏گويم و يك علامت بهشان مى‏دهم! علاوه بر روزنامه مكتوب، مى‏خواهم بخشى از روزنامه مكتوبم را از طريق اينترنت، روزنامه گويا بكنم. صدا داشته باشد و همزمان با انتشار اين روزنامه، برود روى اینترنت و كسانى كه در محيط كار يا منزلشان با اينترنت سرو كار دارند از آن استفاده كنند. اين روش براى تربيت نويسنده و طنزنويس فوق‏العاده موثر است، مى‏خواهم احساس يك نويسنده را هنگام قرائت متن خودش به مخاطبان منتقل كنم. تاثيرگذارى اين كار روى مخاطبان فوق‏العاده زياد خواهد بود، روزنامه گويا مى‏تواند بخشى از اين برابرى نداشتن بين رسانه مكتوب و تلويزيون را جبران كند و در پرورش استعداها و بالا بردن احساس و ايجاد ارتباط عاطفى بين يك متن و مخاطب آن، آن هم از طريق نويسنده آن، الگوى جديدى باشد كه قول مى‏دهم آن را پياده كنم. ■

اين مصاحبه با کمک هفته‌نامه‌ی «پيام‌آور» -چاپ تهران- آماده‌ی انتشار شده است و بطور همزمان در آن نشريه نيز منتشر می‌شود.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

«یک فتحی»
«شهرزاد»
«یک پزشک»
«جواد روح»
«سولوژن»
«خسرو نقیبی»
«هوشنگ دودانی»
«دادابیس»
«ملکوت»
«کوروش علیانی»
«آهستان»
«خوابگرد»
«سینا دیلی»
«حامد قدوسی»
«جمهور»
«یادداشت‌هایی از کابل»
«ایمیان»
«تبعیدی عصبانی»
«ابراهیم اسکافی»
«نگارک‌ها»
«فروغ»
«گردباد»
«نانا»
«عرب عصبانی»
«محمد نوری‌زاد»
«مریم ابریشم‌کار»
«اکبر منتجبی»
«مرصاد»
«هادی خرسندی»
«بابک داد»
«طاها بذری»
«احمد جلالی»
«هادی نیلی»
«سبیل طلا»
«ضدمورچه»
«مهستی شاهرخی»
«یک استکاان چای داغ»
«موج»
«کیبرد آزاد»
«حسین نوش‌آذر»
«عبدالقادر بلوچ»
«ایرانی طعنه‌آمیز»
«پسر فهمیده»
«مازوخیسم محاسباتی»
«جواد کاشی»
«منبر دات نت»
«آرش «کمانگیر» آبادپور»
«از پشت یک سوم»
«آزادنويس»
«ناهید رکسان»
«آق بهمن»
مرد تنها
بامدادی
امنزیاک
امور ایران
نگاه نو
نگاه نو
مسعود ده‌نمکی
آن سوی دیوار
گناهکار
۳۵ درجه
خیاط باشی
من راه نشین
کمال
مسعود بهنود
حقوق‌دان پاریسی
حاجی واشنگتن
کشکول جوانی
صفا در ال.ای
مارسی نیومن
شب پیشگویی
سوگلی ریچارد پرل
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
آشپزباشی
پاگرد
آچار فرانسه
لیلی نیکونظر
۴ دیواری
ایران‌شهر
حمید کریمیان
نیما دارابی
میرزا پیکوفسکی
بلوط
ف.م.سخن
پیاده رو
زهرا
خورشید خانوم
رزانیات
لوبيا
حمید مافی
لگوماهی
سهند شمس
حسین پاکدل
کتابلاگ
مریم مومنی
نگفتنی‌ها
یک وحید
محمود فرجامی
لات‌لند
کریم ارغنده‌پور
زيتون
زیتون پرورده
حسام‌الدین آشنا
محبوبه حسین‌زاده
آی‌تی.ايران
دستنوشته‌ها
شاخ به شاخ
افسون فسرده
جوانفکر
خبرنگار مسلمان
غلاف تمام فلزی
حنیف مزروعی
چرک‌نویس
مرتضی نگاهی
شب‌نامه‌ها
بسیج جهانی
فریادناممه
نوه‌ی غلامرضا تختی
پژمان نوزاد
کلنگ کمونیست کارگری
رویای آريایی
علیرضا شیرازی
مرصاد امروز
روزنه
خاکریزیسم
توکا نیستانی
مونتاژ انتقادی
نیکی اخوان
احسان
شرح
دلبستگی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
نازخاتون
خط قرمز
جمال
شنا در شنزار
بی‌بی‌گل
کامپیتور و ارتباطات
نوک‌تیز
زمستان است
نسرین افضلی
فوکو بلاگ
پویان و سیما
آرش غفوری
سهیل کریمی
بیروت ریپورت
سلمان
مریم اينا
میرزا
فانونایت
دوم دام
کافه ناصری
بی اجازه کوچیکترا نه
نسل خمینی
مهدی محمدی
امید معماریان
روزنامه‌نگار ممسلمان
سیبستان
اسماعیل نیوز
مطالعات فرهنگی رادیکال
فرنگوپولیس
آزاده عصاران
هنوز
شکرخواه
خانوم حنا
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
سایه
عباس معروفی
نقیز
روزها
انتخاب زنان
هپلی
پاسداران
پویان طباطبایی
فلیسوف مآب رمانتیک
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
شبنم طلوعی
امیرعلی قاسمی
مشکات
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
ارزیابی‌های شتابزده
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
آدم و حوا
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
وب‌نگاشت
تبرمرد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
ddmmyyyy
بازیگر آماتور
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
انتخاب انسانی
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
راهرو
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
غربتستان
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
فانتازیا
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
آرش صالحی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
گل‌آرا حمزه
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی