مرتضی آوينی، برخلاف بسياری از کسانی که بخصوص پس از مرگش سنگش را به سينه میزنند، دو خصلت مهم داشت: اول اينکه بسيار فکر میکرد و دوم آنکه اهل معنویت بود. شاهد مورد اول، کتاب اوست درباب سينما (بنام آيينهی جادو) که بسيار متفکرانه و با نگاهی فلسفی به «ماهيت» سينما میپردازد. در واقع نوعی کار تئوريک دربارهی رسانهها و بخصوص سينما. به غير از آن، آثار ديگرش نيز -از جمله مستندهای درخشانش دربارهی جنگ ايران و عراق- نشان از يک تفکر و تئوری در پس خود دارند. شاهد مورد دوم هم سير و سلوک او از همان دوران جوانی است و گرايش کلیاش به عرفان. (نه الزاما از نوع عرفان شيعه)
ولی تنها وصلهای که به آوينی هرگز نمیچسبد «سياسی» بودن است. درست است که ظاهرش بسيار شبيه آدمهايی بود که درست برعکس او بودند و هستند (کسانی که نه فکر میکنند، نه معنویاند، ولی در عوض تا بخواهی سياسیاند)، اما در باطن، انگيزههای او هرگز «قدرت» يا «ثروت» نبودند و بنابراين حسابش از همهی فرصتطلبان جداست. (اگر دقت کنيم نشانههای اين جور اختلافها را در اواخر دوران عمرش کمکم میشد ديد. مثلا در يک سرمقاله در سوره پارقی زده بود که روش ما از روش کيهان جداست و ما منطقمان با آنها اساسا فرق دارد.) بنابراين فکر میکنم بدليل صداقت و سادگی سياسیای که داشت با خيلیها همراه شده بود که هيچ شباهتی جز در ريش با او نداشتند. بهرحال همه احتمال خطا دارند و سياست هم ميدان مبهم و مهآلودی است.
من اتفاقا شخصيت جستجوگر آوينی را جدا از جهتگيریهای سياسیاش بسيار دوست دارم و دوستان نزديکم اين را میدانند. ولی هميشه از اين که در اين سالها، يک سری آدم پست نام او را چنان ربودهاند که تا اسمش میآید، آدم ياد بسيج و چفيه و کلاشينکف و ايست بازرسی میافتد، ناراحت بودهام و اگر هم چيزی دربارهی او مینويسم بخاطر همين ناراحتی است.
تغييراتی که در مشی آوينی و بسياری از همنسلانش همزمان با انقلاب ايران رخ داد، جدا از درستی يا نادرستی، پايان يک دورهی ايدهآلیزم انقلابی بود که چند سال بعد همان نسل هم کمکم -اگر زنده مانده بودند- متوجهش شدند. اينکه اين حکومت هم حاکميت حقيقت نيست و آفتهای حکومتهای سکولار را که دارد هيچ، استبداد را هم در زرورقپيچيده و باز توليد میکند.
بيشتر اين آدمها فقط گمان میکردند که به سمت حقيقت میروند و اگر جز اين بود اين همه از خودشان مايه نمیگذاشتند. چه بسيار دانشجوهای دکترايی که از اروپا و آمريکا درسشان را نيمه کاره به خيال خدمت به انقلاب رها کردند و برگشتند به ايران و آخرسر هم يا در جنگ کشته شدند، يا حذف/تبعيد/اعدام شدند. (چون آن زمان تقريبا هر کس سرش به تنش میارزيد خواه نا خواه عقايد چپ داشت و حکومت اسلامی هم که دشمن خونی چپها بود به تدريج پدر آنها را که اتفاقا سهمی بزرگ در انقلاب داشتند در آورد.)
خلاصه اينکه راستش به نظر من مهم نيست که آدم چه راهی را در زندگيش برود، چون به هر حال هميشه شرایط دور و بر -مثلا شور انقلاب، شور سوسياليزم، شور جنگ، شور دهه هفتادی- خواه نا خواه زندگی آدمها را تا حد زيادی تعيين میکنند. مهم اينست که آدم زياد فکر کند و هميشه با خودش روراست باشد و اگر فهميد خطا کرده شجاعت تغيیر روشش را داشته باشد.. «شمار راههای رسيدن به حقيقت، به تعداد مردمان جهان است» (
دربارهی اين موضوع نظر بدهيد)