«
سگ کشی» بهرام بيضايی را در دانشگاه تورنتو با کيفيت بسيار بد بالاخره ديديم. من کلا از سبک تئاتری بيضايی خوشم نمیآید، ولی اين فيلم واقعا بد بود. بازی بسيار بد و ضعيف مژده شمسايی (زن نقش اول) -که انگار بخش بالای صورتش اصلا عضله ندارد و چشمهايش هميشه حالت عشوهای ثابتی دارد)، ديالوگهای به شدت تئاتری و قلمبه سلمبه (انگار از روی کتاب با هم حرف میزدند)، شخصيتپردازیهای بسيار کليشهای و اغراق شده، ميزانسنهای تکراری و قديمی و تئاتری (پن به جلو و عقب همراه با راه رفتن بازيگر و نگاه به دوربين)، موسيقی آشغال و بیربط سينتیسايزری بیارزش، مونتاژ خطی، معمولی، بدون خلاقيت و بیشازحد کشدار فيلم (فيلم میتوانست يک سوم کمتر از اينکه هست طول بکشد) و خيلی چيزهای ديگر واقعا فيلم آخر بيضايی را به يکی از مزخرفترين فيلمهای بعد از انقلاب تبديل کرده بود. هر چند فضاسازی و طراحی لباس و صحنه و بازی بعضیاز بازيگران مثل داريوش ارجمند و بهزاد فراهانی کمی فيلم را قابل تحمل میکرد، اما واقعا تا آخر ديدن فيلم، تحمل و صبر زيادی میخواست. به نظر میرسد که بیضايی پس از سالها فيلمنساختن، هم عقدهای و کينهای شده (چه کينهای از آن عکس سربازان درحال رژه و نيز از بسيجیهای اسلحهبدست دارد) و هم به مرض بقيهی فيلمسازان اين دوران دچار شده که از بس حرف دارند بزنند، يادشان میرود که فيأم قبل از همه چيز بايد «فيلم» باشد. نه مجموعهای از تصاوير کشدار و تکراری که اگر وسط آن بلند شوی و دستشويی برودی و بعد از پنج دقيقه برگردی، يزی را از دست نداده باشی و بازيگر اول فيلم هنوز دنبال «سنگستانی» يا هر اسمی شبيه به آن باشد.
راستی،«طپانچه»اش من را کشته... :)
مواد تکميلی:
گفتگوی عباس ياری با جهانبخش نورائی[
نظر شما چيست؟ نظر تا حالا ]