اژدهای شکلاتی: «...پياده شدم پشت موتوريه وايسادم گفتم:- هی آقا! يه لبخند مليح زدم، يارو داشت با چشمای باباغوريش نگام ميکرد و احتمالا دلشو هی صابون ميزد، همون موقع کيفمو بلند کردم کوبيدم تو صورتش! با تمام قدرت! از رو موتور افتاد پايين! چراغ سبز شد! بدو پريدم تو ماشينه! راننده هاج و واج مونده بود!...»