ميدان مبارزه: نگاهی از دوردست
من هر چی فکر میکنم میبينم هيچ راهی برای بيرون آمدن از محاصرهی سياسیای که مردم ايران در آن گرفتارند وجود ندارد و همين بیچارگی دوباره ممکن است به يک رفتار جمعی انبوهی تبديل شود و همه چيز را بهم بريزد. سيستم کنونی هر راهحل سياسی را برای تغيير دادنش بسته است و با اينکه همه مي دانيم که تنها راه حل، تغيير قانون اساسی و مهمتر از همه درآوردن تمام اصول مربوط به ولايت فقيه در اين قانون مندرآوردی است، اما درست عين ميدان جنگ آنقدر سيمخاردار (قانون)، حوضچهی اسيد (قوه قضاييه)، باتلاق (شورای نگهبان)، تلهی انفجاری (احکام حکومتی ولی مطلق فقيه) و ميدان مين (مجمع تشخيص مصلحت) چيدهاند تا کسی هرگز دستش به تغيير قانون اساسی نرسد. ولی اين تنها روی سياسی سکه است. ولی روی اجتماعی سکه، اصلا به اين سادگی نيست مانع گذاشاتن برايش. چون هيچکس نقشهای برايش ندارد و هيچجور پيشبينیای نميتوان برايش کرد که مثلا حرکت از کجا شروع میشود تا بتوان فهميد مانعها را کجاها بايد گذاشت.
با نااميدشدن مردم از روش سياسی تغيیر، تنها روشی که میماند روش اجتماعی است. روشی که بدليل همان غيرقابلپيشبينی بودنش، تنها با عکسالعملهای لحظهای میتوان مانع ان شد و نمیشود از قبل برايش برنامهريزی کرد. ولی بيش از چهل ميليون آدم زير سیسال که هيچ چيزی برای از دست دادن ندازند را با ۵۰۰ هزار نفر ادم قلچماق هم نمیتوان کنترل کرد و اين اشتباهی است که سران جناح راست میکنند که سعی دارند بازی را بکشانند به ميدان اجتماعی، چون مطمئن هستند که در نهايت در اين نوع بازی، زور برنده را تعيين میکند. ولی آنها فکر میکنند که زورشان زياد است، همانطور که شاه بدبخت فکر میکرد. (البته انصافا شاه دلرحمتر از اين آقایان نمازشبخوان بود، وگرنه به اين سرعت انقلاب پيش نمیرفت)
خيلی وضع خطرناکی است، چون اگر خواست مردم برای تغيير بيفتد به روش اجتماعی، هيچ آدم يا گروهی هم نيست که مردم حرفش را بخرند و بتواند به اين جنبش نظم و هدفی بدهد. همه را آقایان زرنگ جناح راست در اين سالها ضعيف کردهاند، از بيم چنين روزهايی. (منتظری، ملی-مذهبیها، سروش و پيروانش که خود را روشنفکر دينی مینامند، روشنفکران غير مذهبی و...) انقلاب سال ۱۳۵۷ رهبری به آن مقبوليت داشت و به ان روز افتاد، وای بحال اينکه جنبش اجتماعی بعدی، حتی يک شخصيت مقبول همه هم نداشته باشد!
همين جاست که آدم میفهمد چرا مردم به دخالت قدرتهای بزرگ در سرنوشت ايران دل بستهاند. چون فکر میکنند اگر جنبش اجتماعی شکل بگيرد، از ميانهاش، قدرتهای بزرگ میآیند و دعوا را به نفع خواست مردم فيصله میدهند. هرچند اين سناريو بيش از حد خوشبينانه است، اما مگر چارهای ديگر ماندهاست؟
[
شما چی فکر میکنيد؟]
( نفر تا حالا)