دو سال در سرزمين تازه
از پريروز ديگر دوسال شده که من و
مرجان آمدهایم اينجا (تورنتو). برای هر دومان خوب بوده در کل. بجز جایمان که با عجله گرفتيم و کمی از مترو دور است و زمستانها کمی بهمان سخت میگذرد رفت و آمد، غم ديگری نداريم. مرجان در يک شرکت خوب کار نسبتا خوبی دارد (بخصوص اينکه آقا بالاسر ندارد) و من هم که دانشگاه میروم و وبلاگ مینويسم و کار طراحی مالتیمديا اگر پيش بيايد میکنم و برای بی.بی.سی بخش فارسی چيزهايی مینويسم و خلاصه روزگارم بد نيست. هنوز هم مثل قبل تنبلم و مرجان بيچاره هنوز هم هميشه از دست تنبلی و خودخواهی من شاکی است و من هم هنوز بهش وعدهی آینده را میدهم. فقط مهمترين چيزی که اذيتم میکند و مرجان را هم تاحدی (بجز تنبلی بیمثال من)، اين است که کاش میشد مثلا اولهای دبيرستان میآمديم اينجا و انگليسی درست و حسابی ياد میگرفتيم و کمی از نظر اجتماعی در اينجا جا میافتاديم. فکر میکنم فقط در مدرسه و بعضی از کارهای خاص که همکارها با هم زياد حرف میزنند، آدم انگليسیاش پيشرفت میکند. وگرنه دانشگاه آن هم در رشتههای که کلر گروهی زيادی نمیخواهند (مثل
رشتهی من) خيلی عجيب نيست که آدم از صبح تا شب يک کلمه هم انگليسی حرف نزند. توی رشتهی ما که اينقدر خارجی کم است که هيچکس اصلا به وجود آدمی با اسمی به تابلويی من (که احتمالا اين روزها همه را یاد صدام میاندازد) و قيافهای خاورميانهای و انگليسیای درب و داغان عادت ندارد و در نتيجه هيچکس از همکلاسیها تا حالا يک سلام هم به من نکرده که مثلا بخواهد سر صحبت را وا کند و اينها. بعدش هم که اين زندگی آنلاين پشت کامپيوتر و ايميل و ...هر فرصت ديگری را برای انگليسی حرف زدن و معاشرت با ديگران از آدم میگيرد. هرچند که اگر از اول دبيرستان اينجا میامدم الان نه من اينجا بودم نه شمايی که الان داريد مزخرفات مرا میخوانيد. بد پارادوکسی است... باز هم دربارهی کانادا خواهم نوشت.