مطالب پایین را به درخواست دبیر بخش نوشتههای کوتاه ماهنامهی هارپرز گردآوری کرده بودم، به این قصد که نقشهای کلی از وبلاگستان ایرانی به دست دهد، با ژانرها و موضوعهای گوناگونش. البته در آخر هارپرز نظرش عوض شد و مطلب را منتشر نکرد.
پينکفلويديش:
اين يه ماهه خودم رو با آلبوم جديد Radiohead به اسم Hail to the thief خفه کردم! فکر کنم روزي حداقل ۱۰ بار از اول تا آخر سي دي ميره و دوباره شروع مي کنه به خوندن. تو راه شمال دلم داشت قنج مي رفت که سي ديش رو بذارم تو ضبط ماشين و گوش بدم اما دلم براي مامان و بابام مي سوخت که مطمئنا تحمل ضجه هاي تام يورک رو ندارن!
... بعدش هم سي دي رو عوض نکردم ببينم عکس العمل بابا اينا چيه. يه ربعي گذشت و به آهنگ We suck young blood رسيد. من جلو نشسته بودم بغل دست بابام و مامان و خواهرم هم عقب. از قصد به بابام نگاه نمي کردم و مستقيم به جلو خيره شده بودم:) حواسم بود چند وقت به چند وقت از گوشه چشم نگام مي کنه. وسط هاي آهنگ بود که مامانم از پشت فقط گفت اين آقاهه حالش خوبه؟! :) بابام هم گفت اين آهنگ مخصوص آدم هاي.... نذاشتم حرفش تموم شه و شروع کردم به ارائهء بحث هاي فلسفي از همون نوعي که خورشيد خيلي دوست داره! ... آخرشم افاضه فرمودم که نسل شما متاسفانه قادر به هضم کردن و لذت بردن از اين موسيقي نيست و با ناز و منت سي دي رو درآوردم و شجريان گذاشتم جاش و ساکت نشستم. رو که نيست ماشالله :)
خورشيدخانوم:
از اين هفته برای اولين بار به کلاس پسر ها درس ميدم. البته پسر که چه عرض کنم ، آقايون. همه جور شاگردی تو اين کلاس پيدا ميشه. پسر 13 ساله خجالتی، مرد سبيل کلفت، آدم حزب اللهی(البته درسش از همه بهتره)، پسر سوسول با موهای ژل زده. خلاصه کلاسم آش شوله غلمکاره. فکرشو بکنيد آدم يه جوری بايد رفتار کنه که همه راضی باشن. درس دادن به پسر ها هزار تا دردسر داره. اوليش اينه که خيلی بايد مواظب رفتارت باشی. قبل از اولين جلسه کاری حسابی من رو در اين موارد ارشاد فرمودند که آرايش نکنم، حجاب اسلامی رو رعايت کنم، سنگين رنگين باشم، سر کلاس شوخی و بگو بخند نداشته باشم و جدی باشم، و خيلی هم سخت بگيرم چون آقايون تنبل هستن و درس نميخونن. ممکنه به نظرتون احمقانه بياد ولی من خيلی ناراحت بودم که نمی تونم آرايش کنم. البته آرايش من سر کار هميشه خيلی ملايم و محوه ولی يه جورايی اعتماد به نفسم رو بدون آرايش از دست داده بودم. از همه بدتر اين بود که بگو بخند نکنم. البته يه جورايی از اين نظر حق دارن چون بعضی از اين جماعت آقايون (بلا نسبت شما) خيلی بی جنبه هستن. ولی خوب کلاسای من هميشه پر از بگو بخنده و اگه يکی خميازه بکشه من خودمو مقصر ميدونم. جلسه اول سگ بودم ولی جلسه دوم ديدم نميشه. حالا معلوم نيست کی تقش در آد. خدا خودش به خير کنه. روز اول که ميخواستم برم سر کلاس جلوی شاگردا پام ليز خورد و نزديک بود رو پله ها بخورم زمين. خدا واقعا رحم کرد و گرنه خودتون که ميدونين وقتی يکی ميخوره زمين آدم چه حالی ميشه و چقدر ميخنده. اونوقت فکر کنيد من معلم زپرتی جلوی اون همه شاگرد (25 نفر) بخورم زمين. بعد هم که ضبط خراب بود. يه جام سر کلاس خندم گرفت چون لهجه هاشون واقعا افتضاح بود. رومو کردم به تخته کسی نبينه ميخندم. فکر کنم آخرش من خرچسونه شم برم جهنم که بعضی اوقات از دست شاگردام خندم ميگيره. همون جلسه اول يه امتحان کوچولو ازشون گرفتم ببينم وضع درسيشون چطوره. خيلی جالب بود که مرد گنده داشت تقلب ميکرد. من هم بهتر ديدم صداشو در نيارم فکر کنه خرم نمی فهمم. خلاصه ماجراهايی دارم من با اين کلاس. خدارو شکر کلاس دخترهام اين ترم خيلی خوبه. با وجود اين که ترمشون پايينه ولی خوب حرف ميزنن. بعضی اوقات يه جمله هايی ميگن آدم کف ميکنه. ترم 4 هستن. ازشون پرسيدم کدوم فصل رو دوست دارين، يکيشون گفت بهار. گفتم چرا گفت Because it's the Queen of seasons (برای اينکه ملکه فصلهاست.)روز اول ازشون ميپرسيدم چرا دارين زبان ياد ميگيرين. هر کی يه چيز ميگفت. بعضی هام ميگفتن Because I love English بعد من گير ميدادم که چرا مثلا دوست دارين انگليسی رو. يه دفعه يکی از شاگردا بر گشت گفتFor love there is no reason (عشق دليل نميخواد!) خلاصه اين ترم با کلاس عاشقا طرفم. و راستشو بخواين عاشقی رو دوست دارم حتی اگه به زبان و درس و کلاس باشه. و از شما چه پنهون منم عاشق کارمم، اونم بدون دليل!
احسان و هزاره سوم:
چرا وبلاگ می نويسم! ● در سالهاي رفته به دو چيز خو كرده ايم. دير وارد شدن و بد استفاده كرد. ابتدا با ورود و تغيير كاملا مخالفيم و تا سر حد امكان سعي مي كنيم نه تغييري در زندگي مان صورت گيرد و نه چيزي عاداتمان را تهديد كند؛ نمونه اي يك ترس واقعي.
نمونه اش تلويزيون، ماهواره و آخري هم اينترنت. البته شايد اين ترس خيلي هم بي دليل و ريشه نباشد.
به هر حال در ابتدا براي ورودشان مخالفت شد، اما مدتي بعد بدون در نظر گرفتن پيش نيازها و زيرساختها، افسار گسيخته رهايشان كرديم و بدون لحاظ كردن هيچ محدوده اي مشتريهاي پر و پا فرص آنها شديم...
اما از اين ميان عده اي سعي كردند از اين ابزارها – كه دنياي امروز از آن به عنوان مخدري براي خاموش كردن فطرتهاي انساني بهره مي گيرد – در جهت سعادت و تعالي بشريت بهره گيرند. هرچند كه در ميان انبوه، ناچيزند. چرا كه بسياري براي آن كه از مضرات و بليات پديده اي در امان باشند سعي كرده اند به جاي آن كه سلاح و ابزار در استفاده مفيد از آن در دست گيرند، تنها راه چاره را دوري جستن و نهي از رويارويي با آن يافته اند و ديگراني هم غرق در مظاهر آن شدند.
اما متاسفانه عملكرد مثبت همين عده اندك هم در ميان مسايل مختلف جامعه كه در فضاي دو قطبي جامعه سياسي قرار گرفته است عرصه اي براي بروز نمي يابد. در واقع بايد گفت بسياري از فعاليتهاي اصولگرايان براي بهبود عملكرد و هم چنين پيشرفتهاي علمي، فرهنگي در اين فضاي دو قطبي جامعه كه در آن همه رسانه ها بين دو جناح تقسيم شده است، اجازه ظهور ندارد.
از اين رو در اين وضعيت لازم است ظرفيتهاي دست نخورده و مناسبتري جهت بهبود كاركرد اصولگرايان و نخبه هاي ديني يافته شود.
يكي از اين ابزارها اينترنت است و از همه مهمتر در حال حاضر «وبلاگ»، كه استفاده از ظرفيتهاي آن زمينه مناسبي براي ارائه برخي مطالبات و آرمانهاي انقلابي است كه متاسفانه كمتر به آن توجه مي شود.
حال كه بخش عمده اي از نيروهاي ارزشي و فرهنگي ما اجازه و شرايط حضور در رسانه ها را ندارند، از اين رو وبلاگها را مي توان بخش مهمي در حركت اصلاحات انقلابي دانست كه مي تواند خاستگاه طرح مطالبات مردمي قرار گيرد.
رهبر انقلاب در ديدار با اعضاي شوراي عالي انقلاب فرهنگي، اينترنت را يكي از مواهب الهي دانستند. بنابراين نمي بايست اين ظرفيت و فرصت عظيم را از دست داد.
حاج حميد:
مدتها بود در اين برزخ بودم که نوشتن را در اين وبلاگ ادامه دهم يا نه ؟تصميم بر آن گرفتم تا ادامه نگارش را منوط به سفر و . . . حج نمايم. هر چند که عزيزان و دوستان بزرگوارم با نوشته و تماسهای خود اين حقير را تشويق به ادامه نوشتن دروبلاگ می نمودند.. پس از مراجعت از حج ٫ و پيامدها و ما حصل اين سفر مصمم بر تعطيلی وبلاگ وسکوت هميشگی آن شدم وکم کم در صدد بودم برای هميشه از محضر دوستان رفع زحمت نمايم. چرا که احساس می کردم نتوانستم در اين مدت به آنچه که می خواهم دست يابم و حق مطلب را ادا کنم و در سفر حج به .........
اما روز پنجشنبه (۱۷/۷/۸۲) بار ديگر توجهات حضرت دوست و اهل بيت شامل اين حقير و عبد عاصی شد و تحفه بسيار گرانبها را نصيب بنده نمود. لذا اين موضوع مرا بر آن داشت تا نوشتن را همچون گذشته و شايد با جديت بيش از پيش ادامه دهم ( البته با کمک و ياری شما بزرگواران ).
آری دوستان . بار ديگر حی سبحان بر اين عبد گنه کار خود منت نهاد و ما را به سرزمين عشق دعوت نمود. بله دوستان عزيزم اگر عمری باشد و ارباب دعوت نامه را مهر تائيد و امضا نمايد. سه شنيه (۲۲/۷/۸۲) عازم کربلای معلی و عتبات عاليات هستم . به خود امام حسين (ع) نميدونم در برابر اين همه لطف و عنايت پروردگار و اهل بيت چگونه تشکر کنم . آخه من خودمو اصلا و به هيچ عنوانی لايق اين همه لطف و عنايت نمودنم. .. حال چرا اينقدر اين عبد عاصی و گنه کار را مورد لطف قرار ميدهند نمی دانم. ؟ انشاالله توفيق زيارت حرم ارباب بی کفن را نصيب همه دوستان بفرمايد.
با محض حضور در مدينةالنبی غم جانکاهی در دلت جای ميگيرد و با ديدن قبرستان مظلوم وغريب بقيع ٫ بيت الفاطمه ٫ کوچه تخريب شده بنی هاشم ٫ مرقد حضرت رسول و . . . به اوج خود ميرسد و تا آخرين لحظات حضور در دل انسان باقی می ماند . و هنگام خدا حافظی از آن سرزمين دل محزون و شکسته خود را مجبوری در پشت ميله های آهنين و سرد بقيع جای بگذاری و با اشک و فغان ... آنجا را بدرود گويی و ترک نمايی. «« چه لحظه سخت و جانکاهی بود لحظه وداع و ترک مدينه »».
با ورود به مکه معظمه و ديدن شکوه و جلال معبد عشق بی اختيار تسليم و مبهوت آن همه جود و جبروت و شوکت خواهی شد و سر بر سجده نهاده و شهادت به بزرگی و يگانگی او خواهی نهاد. اولين ديدار٫ هيچگاه از ذهن و خاطر انسان فراموش نمی شود . لحظه ای که باور آن برای هر فردی سخت است .خدايا ! اين منم که در مقابل کعبه ات هستم ؟ اين منم . . . . ؟ لحظه لحظه حضور در آن مکان هر کدام بنوبه خودش حلاوت و شيرينی خاص خودش را دارد . طواف٫ سعی صفا و مروه ٫ تقصير و.. هر کدام دارای پيام و نويدی می باشد که انسان را به موضوعی راهنمايی و رهنمون می سازد.
حاج حميد:
سالها پس از دفاع مقدس خداوند متعال بر اين بنده عاصي وجامانده قافله عشق منت نهاد و نام مرا را در جرگه زيارت كنندگان حرم آقا اباعبدالله قرار داد .روز ي كه خودرا در مقابل بارگاه امام حسين ديدم اصلاًباورنميشد كه اين من هستم كه در مقابل حرم ارباب هستم.نميدانستم .خوابم يا بيدار؟ باخود ميگفتم اينجا ، همانجائيست كه سالها در حسرت ديدارش اشك فراق ريختم و در مصائبش سوختيم؟ اينجا همانجائيست كه دوستان وهمسنگران عزيزم به عشق ديدارش به شهادت رسيدند؟اينجا همانجائيست كه . . . ؟ اما حقيقت داشت . اينجا سرزمين كربلا وحرم وبارگاه سرور و سالار شهيدان بود. درمسير شهر نجف تا كربلا دل تو دلم نبود و هر چه به كربلا نزديك ترميشديم اين هيجان و دلشوره بيشتر و بيشتر ميشد.تا اينكه به شهركربلا رسيديم هتلي كه در آن اقامت داشتيم كمتراز50 مترباحرم امام حسين(ع)فاصله داشت.روزپنجشنبه ساعت حوالي ششم ونيم بعدازظهر به همراه ديگر دوستان به سوي حرم آقا حركت كرديم .دور و بر حرم و حتي داخل حياط و . . . مملو از جمعيت بود به حدي كه حركت كردن تا حدود زيادي مخصوصاً در داخل حرم سخت بود.خلاصه به هرزحمتي بود در گوشه اي ازحياط حرم كاروان را سكني داديم و شروع به خواندن زيارت عاشورا كرديم.به اميد اينكه از حجم زائران كاسته شود .اما تحمل اينكه در جوار ضريح امام حسين باشي و نتواني آن را ببيني و زيارت كني بسيار سخت و دشواربود.خلاصه نتوانستم تحمل بياورم .لذا به اتفاق دوتا از دوستان به سمت زيارت ضريح ملكوتي آقا حركت كرديم. به دوستي كه همراهم بود گفتم من نمي خوام ضريح آقا را از دور ببينم دلم مي خواد وقتي چشمم به ضريح مي افتد در نزديكي آن باشم . پيشنهاد كردم او جلوتر حركت كند و من با چشمهايم را مي بندم و با گرفتن دوست او پشت سر او حر كت مي كنم. هرگاه مقابل و نزديكي ضريح قرار گرفتيم به من بگويد تا چشمانم را باز كنم.به همين ترتيب حركت كرديم .در آستانه درب اول قرار گرفتيم به رسم ادب زانو زديم و پيشاني بر آستان مباركش گذاشتيم،پس از آن به راه خود ادامه داديم به آستانه دوم رسيديم واينبار نيز به شكرانه زيارت حرم ارباب سر بسجده نهاديم .پس از برخاستن دوستم گفت اگه حالا مي خواهي چشمانتو باز كن الان درست مقابل ضريح آقا و در نزديكي آن هستيم.درطي اين مسير و حتي پيش ارآن با خود مي گفتم اگه مقابل ضريح امام حسين برسم چه ها كه با آقا نخواهم گفت و . . . اما شايد باور آن براي خوانندگان عزيزو آنهايي كه تاكنون به پابوس آقا شرف ياب نشدند قدري سخت باشد وشايدهرگزنشودحس وحال وهواي اون لحظه را منتقل كرد.اما به محض آن كه چشم گشودم وچشمم به آن ضريح افتاد زبان بند آمد و همچون انسانهاي بهت زده مات و مبهوت به آن مي نگريستم. تنها جمله اي كه توانستم بر زبان جاري كنم السلام عليك يا ابا عبدالله بود.زائران ضريح را همچون نگيني در خودگرفته و دورآن پروانه وارميچرخيدند. هنوز هم باورم نميشد كه اين من هستم كه در صحن و سراي آقا هستم. خدايا نكنه دارم خواب مي بينم؟ناخودآگاه و بي اختيار قطرات اشك از چشمه سار چشم جاري شد و آن موقع بود كه كم كم به خود آمدم و متوجه شدم كه به ضريح آقا چسبيده و برپنجره آن بوسه ميزنم. بيان وانتقال حس وحال آن لحظات هرگزامكان نداردانسان خود بايد در آن فضا قرار بگيردتامتوجه مطالب من شود.ضريح حضرت بقدري با ابهت و جلال بود كه هربينده اي را در وهله اول مات و مبهوت خود مي كند.
افعانستان امروز:
اگر در اسرائيل، كسانيكه برادر و خواهرشان را صهيونيست ها در مقابل چشمان شان از بين بردند، دست به چنين اعمالي نزنند، پس ميتوان با پلانهاي شوم اسرائيل و امريكا ساخت و در انتظار بود و معامله كرد؟ يگانه راه براي كسي كه عزيزانش را دست ميدهد، همان انتقام از دشمن است. منم اگر در چنين موقعيت قرار ميداشتم اين راه را ميپذيرفتم.
فكر نكنم كه اگر مردم عراق يا افغانستان هر روزه با تظاهرات صلح آميز خواستار بيرون رفت نيروهاي اشغالگر امريكايي از كشورشان گردند، در 100 سال آينده آرزوي شان برآورده گردد. پس به نظر آقاي مدير «سردبير:خودم» و يا سائر آقايونيكه در گرماي زندگي غرب و كانادا بسر ميبرند، راهي كه براي حل اين موضوع وجود دارد، چه است؟ اصلاً «ترور» كلمهي است كه بالازورها براي براهت دادن اعمال خود درست كردن و حالا هم براي سركوب كردن دشمنان شان.
احسان و هزاره سوم
یاسمینا_1: ارت مرا ببخشید ولی واقعا باور کنم شما ای - میل ما جوانان را مطالعه یا احیابررسی می کنید؟
رمضانزاده: خانم یاسمینا جواب ايميل که رسيد باور می کنيد
رمضانزاده: dr_ramezanzadeh@yahoo.com
راستی بچه ها اينم سايت سخنگوی دولت!
گلابی:
وجدان اتمی
این پروتکل لعنتی که به تازگی شده نقل کلام هر مجلسی و هر کسی به سبک خودش اون رو برانداز می کنه برای ما هم عجیب بوده غیر از بیماری نسبتا بدی که این روزها داشتم و موقع استراحت تنها چیزی که از اخبار تلویزیون می شنیدم همین تحلیل های آبکی آقایون به اصطلاح کارشناس بود که خیلی هاشون هنوز نمی دونن فیزیک همون شیمی نیست ! یکی می گفت این آمریکای جنایتکار و امپریالیسم جهانی نمی خوان جوانان ما به تکنولوژی های پیشرفته هسته ای دست پیدا کنند اون یکی هم می گفت بابا اینا دارن بیخودی گنده می کنن اتم کجا بود
بهش می گن آب سنگین
یکی دیگه هم میاد درباره احتمالات و عواقب سیاسی قضیه رو پیش بینی می کنه ! یکی دیگه می گه که نه بابا کی به کیه پاکستان چلغوز داره ما نداشته باشیم
ما قبل از این اتفاقات اصلا خبر داشتی تو بوشهر چه خبر بود ؟ اصلا فرق تصفیه خونه آب خوردن با آب سنگین اینا رو می دونستی ؟! اصلا اینا رو بیخیال ! می دونستی ما نیروگاه داریم یه سری آدم دارن اونجا کار می کنن حالا واسه ما یا شدی کارشناس یا شدی مدافع سینه چاک
ای بابا !!
زندگی:
الکل گندم + چيپس خلالي و ماست موسير + آب آلبالو و نوشابه + ژامبون + شهاب و فرداد و فرشاد = زندگي !
مزه:
انگار نه انگار اين جا وبلاگ آشپزيست. ولی امروز میخوام در مورد نحوه قاطی کردن الکل صحبت کنم. همون طور که میدونين الان تو ايران الکل طبی یه نام الکل اتحاديه در حال توليد هست. اين الکل که معروف به گل گندم هست هم اينک به طور مجاز در داروجانهها و حتی سوپرها با قيمت 2500 تومان ( حدوداً 3 دلار) فروخته می شه. خيلی ها میگن که دولت بر اساس فشار سازمان حقوق بشر اقدام به توزيع اينها کرده . چون مشروبات تقلبی با ضرر و زيان فراوان در سطح کشور به وفور هست. چون در خانه يکی از دوستان از ترکيبات اين الکل صددرصد بسی رنج بردم گفتم ترکيب ايده آل اونو خدمتتون بگم.
گر چه اين الکل مشروب دانشجوهاست ولی الان در خانواده ها هم به سرعت در حال گسترشه! هم مطمئن ، هم ارزون و مقرون به صرفه!
مواد لارم
کل الکل( 600 سیسی )
يک ليتر آب معدنی (1000 سیسی)
آب ميوه برای اسانس
600 سیسی رو با يک ليتر آب معدنی قاطی میکنيم. تا اين حا الکلی با درصد 37.4 دازيم که چير خوبيست. از اين جا به بعد به ظرفيت و مزاج بستگی داره. کافيه که مقدار خيلی کمی آب ميوه ( من آلبالو يا سيب تکدانه رو پيشنهاد میکنم) به اون برای رنگ اضافه کنيم. فقط اگه خواستين مشروب پررنگی داشته باشين و درصدش هم بالا باشه از مقدار آب کم کنين و آب ميوه رو بيشتر کنين. چون خيلی دير رنگش پر رنگ میشه.
نکته : از تکان های شديد جداً خود داری کنين. چون باعث ترکيبات نامطلوب الکل و اکسيژن ميشه!
نکته : بايد اذعان کنم که بهتره در خوردنش زياده روی نکنين. چون از يه حدی بيشتر بشه تا دو روز موجبات سنگينی شما ميشه!! ( تجربه من در حد يک سوم بود)
راستش هنوز ترکيب ايده آلی برای آب جو و الکل پيدا نکردم و با هر درصدی و آب جويی ، قابل مقايسه با موارد مشابه نبود!! اگه دارين دريابين.
الکل رو که وارد بازار کردن. اميدوارم در ميکده رو هم باز کنن!
افکار منسجم ندا:
ديروز يکی از دوستام ازم پرسيد در چه سنی از همه بيشتر،
احساس خوشبختی داشتم. سوال خوبی بود، هر چی فکر
کردم ديدم الان بهترين لحظه های عمرم رو سپری می کنم
می پرسيد چرا؟
چون هرچی به گذشته نگاه می کنم زندگی ام پر شده بود
از انواع و اقسام نگرانيها، من مامانم دبيره ، در نتيجه همه
معلم ها رو خوب می شناخت حالا اگر دخترش شاگرد اول
نمی شد آبروريزی بود، تو شهرستانم که آبروی آدم به بادی
بنده.
بعد هم نگرانی کنکور، دهنم سر کنکور صاف شد.
توی همين هيرو ويرها نگرانيهای ديگه ای هم بود.
بابای من اورولوگه(خلاصه جراح در امور مردان) يک
کتابهايی داره که بيا و ببين، منم که بچه فضول، دائماً يواشکی
عکسهای اين کتاب رو نگاه می کردم، چشمتون روز بد نبينه،
پر از عکسهايی از اعضای شريف معلول. کج کوله، بزرگِ غير عادی،
فندقی، شکسته، عدم توازن در وردستهای ناموس، بی سوراخ، دو سوراخه
سوراخ در محل نامناسب، از رنگها بگم شهر فرنگ از همه رنگ، از زرده
کهربايی تا بنفش لبويی . منم دخترِ سر بزيرِ شهرستانیِ عضو شريف
نديده. هميشه غصه ام بود که در آينده با چه جانوری رو برو می شم(راستی
بد نيست بدونيد که مازندرانيها به عضو شريف می گن جانوری)
نگرانی ديگه مساله بکارت بود ، آقا ما شنيده بوديم ۱۳٪ دخترها مادرزادی
بی پرده ا ند. چه غصه ها که سر اين موضوع نخوردم. زورم می اومد آش
نخورده، دهن سوخته بشيم.
خلاصه روزگار با اين غصه ها سپری می شد تا
يک روز قبل از عروسی ام، رفته بودم دستشويی ، فشار آب منزل ما هميشه
کم بود، ما هم شير آب رو تا ته باز کرديم، آب باچنان فشاری به منطقه ممنوعه
اصابت کرد که آه از نهادم در اومد ، گفتم ای دل غافل ديدی به چه راحتی بر
باد دادم. نالان وزاری کنان رفتم پهلوی مامان ، اونم به جای دلداری من دودستی
زد تو سرش، وای که بدبخت شديم.
بلافاصله مامانم به بابا دکترم زنگ زد، بابام
گفت اين حرفها چيه، مگه آدم با اين کارها پرده مبارک رو از دست می ده
ولی دل بابام هم طاقت نياورد زنگ زد از يک متخصص زنان پرسيدو
الی آخر..............
خوب حالا فهميديد چرا الان بهترين لحظه های عمرمه چون همه چيز رو تجربه
کردم ونگران از دست دادن چيزی نيستم. راستی عضو شريف هم اصلا به وحشتناکی
اون عکسها نبود خيلی مامانی تر از اين حرفهاست.
کاپيتان هادوک:
- مشروب نخور.
- من نخورم يکی ديگه می خوره.
- تنها ايراد منهتن اينه که تو آمريکاست.
الواح شيشهای:
- مدتهاست كه روزنامههای ايران ديگر چيزی برای خواندن ندارند. امروز نگاهی انداختم، تنها چيزی كه نظرم را جلب كرد عكس خامنهای بود که با آن ريشهای سفيد پنبهای مانندش روز به روز بيشتر دارد شبيه بابانوئل ميشود. پريروز گزارشي خواندم در «راه توده» در بارهی سپاه 16 هزار نفری استقبال از رهبر. جزئيات آنقدر دقيق بود كه آدم بتواند اعتماد كند به مطلب. با اين ترتيبات حيرت انگيزی كه برای هر سفر او تدارك میكنند به نظر میآيد همه چيز اين مملكت سوررئاليستی است. وقتي خاطرات منتظري را میخواندم دو روز تب كردم. هنوز يادآوری آن صحنهای كه عبدالله نوری برای گرفتن توبهنامه میرود به خانهی منتظری مو بر اندامم راست میكند. چطور میشود مملكتی كه اينهمه دروغ و ريا در آن شايع است دوام بياورد؟ ديروز طوری جنتي از سانسور و فقدان آزادی در آمريكا صحبت میكرد كه آدم اگر نمیدانست دربارهی كجا حرف میزند گمان میكرد كه اين حضرت انقلابی شده و دارد پتهی جمهوری اسلامی را روی آب میاندازد! سوررئاليستی نيست؟ آقای محبيان سرمقاله نويس رسالت و استراتژيست جناح راست هم ديروز مطلبی نوشته بود و در آخر هم، خيلي جنتلمنمآبانه، به اصلاحطلبان نصيحت کرده بود: «لطفاً پرنسيپهای سياسی را فراموش نكنيد»! مدتهاست دلم میخواهد پتهی او را روی آب بيندازم. نه اينكه سوابق او را میدانم، نه! مطلقاً هيچ اطلاعی از گذشتهاش ندارم. اما اين تيپ آدم را خوب میشناسم. يك جور شخصيت رمانی؛ كه نه تنها به حرفهايی كه میزند، كه اصولاً به هيچكس و هيچ چيز اعتقادی ندارد؛ نوعي «برادر زادهی رامو» ی «ديدرو». اصلاً لازم نيست آدم تحقيق كند ببيند كيست و چه كارهاست. كافیست يكی از نوشتههای او را بگذاری جلويت و به مدد نشانه شناسی و زبانشناسی حلاجیاش بكنی. ايشان در مطلبی با عنوان « آيا نيرنگی جديد طراحی شده است؟» مینويسد : «آنان(آمريكائيها) گمان دارند كه ارزش « پرستيژ آمريكا» كه شديداً مورد تهاجم قرار گرفته است، بسيار بيش از دو برج عظيم يا يك ضلع از اضلاع پنجگانه وزارت دفاع آمريكاست…» ببينيد اين آقا وقتی از خسارتهای ناشی از فاجعهی 11 سپتامبر صحبت میكند حواسش هست يادآوری كند که ساختمان وزارت دفاع آمريكا پنج ضلع دارد و فقط يكی از اضلاع آن خراب شده. اما تنها چيزی كه در ذهن اين آدم هيچ جايی ندارد همان چند هزار آدم بيگناهیست كه پودر شدند! من نديدهام كسی كتاب بخواند فقط برای آنكه سفسطه كند؛ فقط برای آنكه خوانندگان ناآگاه را، با رفرانس دادن به اين يا آن نويسندهی غربي، «مرعوب» كند تا سفسطههايش بيشتر كارگر شوند. ما صدها نمونه داريم از حزباللهیهايی كه با كتاب خواندن از جهالت بيرون آمدند و نشان دادند كه ديگر نميخواهند عملهی ظلم باشند، نمونهاش گنجی، باقی، سروش و... اما بدبختانه جمهوری اسلامی پر است از اين « برادر زادههای رامو». و لطمهای هم كه اينها به مردم و مملكت میزنند يك صدم لطمهای نيست که آن حزباللهیهای واقعی میزنند. چون حزباللهی واقعی، به خاطر صداقتش، همينكه چشم و گوشش باز شد، بيرون میزند از صف ظلم. اما اينها... من مدتهاست مطالب اين آدم را دنبال میكنم، فقط به اين خاطر كه ببينم حد آدمی در سفسطه تا به كجاست. هيچ مطلبی از او نخواندهام كه با مقدمات درست شروع نشود و با نتايج غلط به پايان نرسد. جالبتر اينكه با اينهمه رفرانس كه در نوشتههايش به متفكران غربی میدهد، تازه به حريفان اصلاح طلبش هم نصيحت میكند كه: « ما نبايد مثل شاگردی كودن عقب فرنگیها راه بيفتيم. بايد از موضعی برابر برخورد كنيم و نشان بدهيم كه ما هم حرفی براي گفتن داريم»!( نقل به مضمون، از يكی از مطالب همين چند روز پيش ايشان). آقای محبيان بيش از هر نويسنده و روشنفكر مذهبی يا لائيك ايرانی لغات، اصطلاحات، و آرای « فرنگیها » را در نوشتههايشان به كار میبرند. بايد از ايشان پرسيد اگر اين نشانهی «كودنی شاگرد» نباشد، (كه به گمان من نيست) نشانهی چيز بسيار خطرناكتری نيست؟ تزوير؟ هيچكس خطرناكتر از آدمی نيست كه به هيچ پرنسيپی پايبند نباشد. چيزی هم كه از آن هيچ سر در نمیآورم اينست كه بيشتر اين «برادر زادههای رامو» از شاگردان سيد احمد فرديد بوده اند. محبيان را نمیدانم. اما اگر معلوم شود كه اين يكی هم از همان مكتب ديپلم گرفته است، آنوقت بايد گفت چنان استادی را چنين شاگردی سزاست.
سردبير: خودم:
کساني که اهل هِيکَل، مِيکَل هستن ناراحت نشوندها! ولي من واقعا اين عکسهاي جواد منتظري را که ميبينم خندهام ميگيرد: يک عده مردِ گنده لخت ميشوند و با يک شورت ژستهاي خندهدار ميگيزند جلوي اينهمه آدم. تازه قبلش هم مجبورند تمام بدنشان را مومک بيندازند يا بتراشند تا وقتي به آن روغن ميزنند، مثل عکسهاي خارجي قشنگ برق بزند و عضلات پيچدرپيچشان آشکارتر شود. (فکرش را بکنيد، مردان پشمالوي ايراني با چه مشقتي بايد تمام تنشان را هر روز بيمو نگه دارند. البته عوضش دردِ زن/دوست دخترشان را بخصوص در تابستان درک ميکنند.) االبته بعيد ميدانم درصد زيادي از کساني که الان پشت کامپيوتر هستند و اين وبلاگ وزين (واقعاْ ها!) را ميخوانند، اهل زيبايي اندام باشند. درست ميگويم؟ به نظر من اصلا اين دوتا با هم جور درنميآيند و بهتر بگويم، حتي ممکن است اگر اين مردان مثل من و شما به کامپيوتر و اين چيزها دسترسي داشتند سراغ زيبايي اندام نميرفتند و بالعکس. مثلاْ خود من اگر الان وبلاگ نداشتم، شايد الان تن مومکانداخته و چرب و عضلانيام را داشتم در يک ورزشگاه کثيف و مخروبه به ملت نشان ميدادم که کف کنند. :)
پياله:
من برگشتم.
سفر خوبي بود. از آخرين بار که رفته بودم کلي تغيير کرده بود. مهمترين تغيير پيالهيش همان آزاد شدن خريد و فروش مشروب يا همان الکل گندم است.
يکي از دوستانم رفته بود بخرد گفته بودند بايد از دکتر بخواهيد. به دکتر گفته بود و او هم شيشه را گذاشته بود در يک کيسهء سياه و يواشکي داد بود دستش. حالا يک عالمه از اين دکترهاي داروساز هستند که نقش عرق فروشهاي ارمني را بازي ميکنند.
خودم هم رفته بودم داروخانهء سر وليعصر که سرلاک بخرم ديدم بزرگ روي شيشه نوشتهند؛ الکل گندم نداريم نداريم نداريم! فکر ميکنم صاحب داروخانه خيلي مذهبي بود.
راستي چند روز پيش يک مهماني گرفتيم و من کلي مشروب براي دوستانم درست کردم.
اين يکي را امتحان کنيد:
1 oz ودکا يا الکل گندم را در يک ليوان متوسط بريزيد. سه چهارم ليوان را با آب پرتقال پر کنيد و به اندازه مساوي آب انار و آب آلبالو (که مخلوطشان طعمي شبيه cranbery juice دارد) اضافه کنيد.
مواظب باشيد که مخلوط را به هم نزنيد تا قرمزي آبميوهها درون آب پرتقال برقصد.
نوش جانتان
زيتون:
«حالا ديگه سه تا عروس خانم تو كلاس [بدنسازی] داريم و هر سه شون مرداد عروسيشونه. اون اوليه تقريبا به وزن دلخواه رسيده و ديگه هم غش و ضعف نمی کنه. اون دو تاي ديگه هم اومدن براي فيت شدن لباس عروسي به تنشون... خيلي با خوشحالي تعريف مي كنن كه ديگه مهريه به تعداد سال تولد از مد افتاده و هر سه مي گن ما گفتيم سال تولد ضربدر دو! اينجاشو مربي بدن سازيمون نرگس جون شنيد و نيم شوخي و نيم جدي گفت: اگه اينطوره من هر دو پسرامو مي فرستم خارج زن خارجي بگيرن كه نه ناز دارن نه اينقدر ادا!»