قول داده بودم باز هم دربارهی زندگی در تورنتو بنويسم. اينهم بقيهاش:
مهمترين بخش آزاردهندهی زندگی در اين کشور (که از اين نظر تنها نيست و بسياری از کشورهای کاپيتاليستی ديگر هم اين مشکل را دارند) آن است که کار تمام وقت مساوی با بردگی محض است. بردگی که میگويم يعنی ۵ روز تمام روزی حداقل هشت ساعت بايد تمام قدرت ذهنی و بدنیات را در ازای کمی پول بفروشی به صاحبکارت. در اين پنج روز وقتی که از سر کار میآیی اصولا فقط میتوانی بخوابی! آن قدر خسته و بیرمقی که نه حوصلهی پرداختن به چيزی که خودت دوستش داری پيدا میکنی و نه اصلا مغز و بدنت توان تحمل آن را دارد. چيزی میخوری و همانجا جلوی تلويزيون از نا میروی. فردايش دوباره همين آش است و همين کاسه. (هوس آش رشته کردم يهو!)
در نتيجه آدمها اينجا تنها دو روز در هفته زندگی میکنند، بقيهاش انگار که اصلا نيستند. تازه هرچه شرکتی که آدم برايش کار میکند کوچکتر و حجم اداریاش کمتر باشد، آدم کمتر میتواند به ساعت کار رسمی محدود بشود و به اميد چندغاز حقوق اضافی، نه تنها شبها ديرتر به خانه میرود، بلکه حتی آخرهفتههایش (يعنی همان دو روز آزادیاش) را هم میفروشد.
اين تنها يک سر قضيه است، آن سر قضيه آن است که پولی که از همهی اين کارها بدست میآورد به سرعت باد خرج میشود و هرچند که برخلاف ايران (که اصلا رابطهی درآمد و خرج ناسالم است) آدم میتواند با حقوق کارمندی در اين مملکت زندگی نستبا مرفهی بکند، ولی هيچکس نمیتواند آن طوری که در فيلمها نشان میدهند زندگی کند، بخصوص اگر بچه هم داشته باشد.
راستش به همين دليل است که من از وقتی که آمدهام اينجا (تورنتو، کانادا) هر چه گذشته است کمونيستتر شدهام. حالا اين که شوخی بود، ولی واقعا تازه دارم معنی ايدههای و سوالها و اعترضهای اصلی سوسياليستها را میفهمم. چيزهايی که در ايران اصلا حوصلهی شنیدنشان را نداشتم. میدانم که خيلیهای ديگر هم به همين وضع دچار شدهاند و اين حقيقتی است که کموبيش همه پس از مدتی زندگی در کشورهای کاپيتاليستی درمیيابند.
باز هم دربارهی رندگی و کار در کانادا خواهم نوشت.