گفتم که هوا خوب شده. بنابراین ديگر به راحتي نميشود کسي را در خانه پيدا کرد، حتي آدمي مثل من را. ديشب که رفتيم به اصرار مرجان به يک ميهماني سالانهي ايراني که البته شرحش مفصل است. ولي خلاصهاش اينکه ئس از ۴۵ دقيقه رانندگي از تورنتو، رسيديم یک جاي پرت و عجيب که ظاهرا جاي برگزاري ميهماني بود. البته مثل اينکه جا کم بوده و کلي آدمهايي که ديرتر از ساعت ۱۰ و نيم شب رسیده بودند نتوانستند بروند تو. (البته بعدا از پنجره ديدم که اصلا چيز مالي هم نبوده، فقط حسرتش ميماند به دل دخترها که کلي لباس خوب پوشيده بودند و ارايش کرده بودند، و به پسرهاي مجرد که کمي دخترهاي خوشگل ايراني ديد بزنند و شايد هم چيزي آن وسط گيرشان بيايد.) خلاصه که من یک جورهایي هم خوشحال شدم که نرفتیم در آن سالن بزرگ پرنور سفید با آن موزيک ضایع و ميزصدنليهاي چيده شده مثل عروسي.
بگذريم، الان ساعت پنج و نيم يکشنبه شب است، مردم همه در خيابانها دارند غلپ غلپ آفتاب مينوشند و هواي ۱۴ درجه بالاي صفر توي رگ ميزنند. من از هم روي لپتاپ دوستمان که با زنش تازه اسباب کشي کردهاند و صداي دريل کردنش هنوز از اتاق بغل ميآيد، اين را مينويسم فقط براي آنکه چیزي نوشته باشم. غلطهاي نوشتاريام را نادیده بگیريد.