به نظر من بهترين کاری که اصلاحطلبان واقعی (نه آدمهای مفتخور و قدرتطلبی مثل کروبی و بسياری از دوستانش در روحانيون مبارز) بايد الان بکنند اين است که خطوط قرمز سياسی را تا جای ممکن عقبتر ببرند. خودمانیترش آن که به مرگ بگيرند تا آن طرفیها به تب راضی شوند. همانطور که جرات کردند و به رهبر ،با آن صراحت، نامهی مستقيم نوشتند و همانطور که از گوشه و کنار حرف از تغيير قانون اساسی زدند. الان افراطیها به نظر من فقط هارت و پورت میکنند و نمیتوانند مثل چند سال پيش هرکار که خواستند بکنند. (من اصلا تئوری «سرکوب در داخل، لاس با خارج» را نمیبينم. نه آنچنان سرکوبی در داخل به چشم میآيد، و نه لاسزنی عمدهای در خارج. حداقل من از اين فاصله و از اينجا نمیبينم.)
بهترين وقت است که تابوهای باقيماندهی سياسی بشکنند. چون تنها اين تابوها و رعايت آنها توسط مردم و اصلاحطلبان است که به آن طرفیها مشروعيت داده. مثلا چقدر عالی میشود اگر نمايندگان مجلس دوباره يک نامه، و حتی با امضاهای بيشتر به رهبر بنويسند ور در آن حرف از تغيير قانون اساسی بزنند. يا مثلا راه بيفتند و به عنوان نمايندگان مردم بروند با نمايندگان مردم آمريکا گفتگو کنند. واقعا رهبر و اطرافيان افراطيش در شرايطی نيستند که بيشتر از رجز خواندن بتوانند کاری بکنند. نمیتوانند که ۱۳۵ نمايندهی مجلس را دستگير کنند که.
همزمان فکرش را بکنيد که احزاب و گروههای مختلف خيلی راحت و صريح نه تنها بگويند که قانون اساسی بايد تغيير کند، بلکه حتی حذفها و اصلاحيههايی را هم که بر اصول قانون فعلی در نظر دارند رسما منتشر کنند و بحث دربارهی آنها را عمومی کنند.
همانطور که چندبار قبلا نوشته بودم، اصلاحطلبان بايد ميدان بازی قديمی (مبارزه طبق قانونی که داورش از رقيب است) خالی کنند و بازی جديدی را شروع کنند. مهمترين پيشفرض بازی جديد آن است که قانون بازی عادلانه نيست و بايد تغيير کند. فقط در اين حالت است که میتوان بر رقيب قوی دوباره پس از۵، ۶ سال مسلط شد. دفعهی پيش بازی جديدی که خاتمی آغاز کرد (حرکت بر اساس قانون) برای مدتی آنطرفیها را زمينگير کرد. اما آنها بعد از مدتی دوباره به قواعد بازی جديد آشنا و به آن مسلط شدند.
حالا چه خاتمی موافق باشد و چه نباشد (اگر همين خاتمی در دوم خرداد بود لابد میگفت که بهتر است مردم به ناطق نوری رای بدهند که تشنج در جامعه پيش نيايد و آرام و آهسته سيستم خودبخود سرعقل بيايد!) الان وقت شکستن پيشفرضها و تابوهاست و مهمترين آنها به چالش گرفتن قدرت و هالهی قدسی رهبر و قانون اساسی است. کمی راديکاليسم سياسی لازم است، وگرنه اين جامعه با اين جوانان کهنسالش (که قاعدتا مثل همه جای دنيا بايد راديکالتر از همه و موتور محرک سيستم باشند بهسوی تغيير، ولی نيستند) هيچ تکانی نخواهد خورد. البته اشتباه نکنيد، منظرو من خشونت و راهپيمايی و اينها نيست. شکستن تابوها با قلم و کاغذ و رسانه هزينهی بسيار کمتری دارد.