زهرا که در خوابگاه دانشگاه تهران زندگی میکند نوشته:
توي اين هير و وير ديشب مامانم زنگ زده و با نگراني تمام ميگه: زهرا جان تو رو خدا راستشو بگو تو زخمي نشدي؟ بلايي سرت نيومده!!! بين اونهمه ترس و اينا کلي خنده ام گرفت. ميگم: مامان يه چيزي ميگي ها! آخه من توي خوابگاه پسرا چيکار ميکنم که بخوام تير بخورم ؟:) بيچاره اونقدر ترسيده که ميخواد هفته ديگه بياد تهران، اخه به من قول داده بود که اگه من نتونم بيام شمال، مامانم بياد تهران! اين مامان من خيلي دختر سوسوليه، اين دفعه اي مجبورش ميکنم که بياد خوابگاه ما رو ببينه. اولين و آخرين باري که اين خانوم تشريف آوردن خوابگاه مال سال اول من بود که ۱ ساعت توي خوابگاه نشستن و کلي واسه بنده ناز فرمودن که: « اين ديگه چه جور جائيه، اينجا که نميشه آسمون رو ديد، چقدر دلگيره واي زهرا تو ميخواي چه جوري اينجا زندگي کني، ما خيلي تو رو لوس بار آورديم! من نگرانت ميشم!!! و...»
راستی اگر کس ديگری از بچههای کوی دانشگاه هست که چيزی در وبلاگش دربارهی اين ماجراها نوشته يا مینويسد، برايم ايميل کند و آدرس وبلاگ را بفرستد.