مجيد محمدی هفتهی پيش در آغاز درگيریها مطلبی نوشته بود که به نظرم بيشتر بايد به آن توجه کرد. لب کلامش اين است که درست است که کار دومخردادیها تقريبا تمام شده، اما نبايد به اين خاطر روش اصلاحطلبانه را کنار گذاشت. استدلالش هم اين است که روشهای انقلابی خشونت به بار میآورند و ديکتاتورهای خشن (با ريش يا با کراوات) بازتوليد میکنند. از طرف ديگر میگويد همه میخواهند اوضاع تغيير کند، ولی هيچکس برای روش رسيدن به تغييراتی که میخواهد برنامه و نقشهای نمیدهد. او آقای خمينی و نيز رضاپهلوی را مثال میآورد که هرگز به سوال «چگونه» پاسخ نمیدهند، اما حرفهایشان پر از جواب به سوال «چه» است، آنهم با کلی اغراق و به شکلی احساس برانگيز. محمدی در جايی مینويسد:
شورشهاي كور و بدون رهبري و استراتژي و تاكتيك مشخص و متشكل از نيروهاي بدون شناسنامهء فكري و سياسي [...] بازگشت دوباره به شرايط جامعهء توده وار است.
به نظر من همينکه شورشها به طرز تعجبآور و غيرعادیای عمومی نشد و درحد مناطق کوچکی از شهرهای بزرگ باقی ماند و تمام ردههای سنی را هم درگير نکرد، نشانهی آن است که عقل عمومی جامعه (که زنان معقول و خشونتگريز در آن نقش بسيار بزرگی دارند) تمايلی به تکرار تجربهی حرکت تودهای احساساتی و بیبرنامه ندارد و تاوقتی نداند که هر گروه مدعی جايگزينی قرار است «چگونه» خواستههای نسبتا مورد توافقش را پيش ببرد، تن به هيچ حرکت جمعی، حتی رای دادن، نخوهد داد.