مجلهی وايرد ماه پيش يک سردبير ميهمان داشت به نام رم کولهاس که يکی از مشهورترين و پيشروترين آرشيتکتهای دنيا است. او در اين شماره با توجه به روابطی که با بسياری از متفکرهای اروپايی داشت، روح تازهی تئوريکی به وايرد داده بود که کمتر در آن ديده میشود. نام اين بخش ويژه در مجله «دنيای جديد» بود و شامل کلی مقاله بود دربارهی فضاها يا مکانهای (Space) گوناگون در دنيای آينده. هر مقاله به يک مکان يا فضای خاص میپرداخت که فهرستش را در سمت راست صفحهای که به آن لينک دادهام میتوانيد ببينيد.
يکی از اين مقالات که دربارهی فضای اروپا است و اسمش هم هست «ترکيب و بعد تسخير» (Combine and Conquer) دربارهی تفاوت عميق استراتژی اروپا و آمريکا در سياست خارجی است. در آن، نويسنده که خودش رييس يک مرکز سياست خارجی در اروپا است (مارک لنرد) میگويد که اروپا کار خود را هميشه از طريق قانونگزاری پيش میبرد. برخلاف آمريکا که از زور و نيروی نظامی استفاده میکند، اروپا به کشورهای ديگر میگويد که مثلا اگر میخواهيد در مزايای بازار ما شريک شويد يا تجارت با ما را گسترش دهيد يا آسان کنيد، بايد فلان تغيير را در فلانجای قانونتان (که اتفاقا ممکن است جای خيلی جالبی هم نباشد) بدهيد. نمونهی بارزش ترکيه که مجبور به حذف اعدام شده است و ايران که مجبور به لغو سنسگسار شد. اين تغييرات برخلاف تغييرات سبک آمريکايی، ممکن است بيشتر طول بکشند، اما بادوامتر و باثباتترند و کمتر پيش میآید که کشورها دربارهی انها عقبگرد کنند.
از طرف ديگر، اروپا تمام سيستم مديريت خود را از طريق همان نهادهای قانونگزاری و اداری محلی کشورها پیش میبرد. برعکس، آمريکا در آن کشورها دفتر و دستک مختص به خود را ايجاد میکند و میخواهد با نهادهای جددی که به اسم آمريکامیسازد، امور را بچرخاند. به همين دليل دشمن هم بيتشر میتراشد. چون خيلیها در کشور مذکور، آن را دخالت در امور خود میدانند و احساسات ضدآمريکايی پيدا میکنند. ولی اروپا، مثلا دربارهی همان لغو سنگسار در ايران، از طريق خود مقامات قوهی قضاييه اين تغيير را داد. ولی فقط تصورش را بکنيد که آمريکا بخواهد عين همين کار را بکند.
مثال ديگر همين نيروگاه اتمی در ايران است که به راحتی میشود تفاوت روش اروپا و آمريکا را کمکم ديد. آمريکا همهاش تهدید میکند، اما اروپا مذاکره میکند و چانه میزند و بده و بستان میکند.
حالا با همين تئوری ساده، به نظر من تغيير در ايران هم بايد با استفاده از نهادهای موجود انجام شود، وگرنه درست عين روش آمريکايی، دشمن و مخالفهای سرسخت درست میکند. مهمترين اين نهادهای موجود رهبر يا ولی فقيه است. تنها او است که میتواند به هر تغيير ظاهرا غيراسلامی يا ضدانقلابی مشروعيت ببخشد و نيروهای سنتی مخالف را آرام کند. بنابراين اگر بتوان با نوعی بده و بستان، او را وادار کرد که مثلا با تغيير قانون اساسی موافقت کند، يعنی ختيارات نهادهای انتخابی را بيشتر و قدرت قانونی نهادهای غيرانتخابی را کمتر و کمتر کند، با کمترين هزينه و بيشترين فايده و بيشترين دوام و ثبات اين تغييرات را میتوان انجام داد.
حالا سوال اين است که چطور میتوان رهبر را وادار به چنين کاری کرد؟ جواب به نظرم تاحدی معلوم است. فشار سياسی و اقتصادی خارجی (از نوع اروپايی البته، نه آمريکايی) از يک طرف، و فشار داخلی مردمی که با هدف، رهبر و برنامهی مشخص تغييرات مشخصی را به شکل سازماندهی شده دنبال میکند. فشار اول وجود دارد و هر روز هم بيشتر میشود، ولی فشار داخلی نه و اتفاقا جناح تندرو هم خيلی خوب تاحالا از سازماندهی شدن، هدفدار شدن و برنامهدار شدنش جلوگيری کرده است. ولی آیا واقعا چنين فشار منسجمی غير ممکن است؟