تمام شد آقا جان. گهگيجهی تئوريکی که اصلاحطلبان در آن گير آمدهاند نه تنها مانع از حرکتشان شده، بلکه به شدت پراکنده و ضعيف و لرزانشان کرده. اينها ديگر اين کاره نيستند. بايد ول کنند قدرت را و بروند مثل آدم دوباره دنبال درس خواندن و دنيا ديدن و تجربه کردن و هفت، هشت سال ديگر برگردند. ولی اين بار با هدف، طرح و چهارچوب تئوريک مشخص. نه مثل دوم خرداد ۷۶ که تازه وقتی پيروز شدند به فکر برنامه و طرح و تئوری افتادند.
آقای خاتمی و مجلس بايد همزمان با تمام شدن دورهی مجلس، قدرت را با اخترام به رقيب تقديم کنند. اگر نگران مردماند، مطمئن باشند که وضع مردم بدتر از اين نخواهد شد. مهرشان را حلال جناح راست کنند و جان مردم را از اين همه فشار و حقارت آزاد کنند. مردمی که بايد برای يک لقمه نان چند جا کار کنند و از همهطرف تحقير بشوند، شهروند نيستند. گروگان آن اقليت چند درصدیاند، بخاطر رايی که خرداد ۷۶ از بغض معاويه به آن عده نادان بیبرنامه دادند و ناگهان روی چهارپايهی قدرت (اگر صندلی بود که وضع اين نبود) نشاندند. تمام چيزی که گروگان میخواهد، اين است که آزاد شود. و آن اقليت قدرتمند میداند که وقتی گروگان را آزاد کرد و دوباره تمام قدرت را در دست گرفت، مجبور است اکثريت را راضی کند.
اقليت قدرتمند به محض اينکه از دست اصلاحطلبان سستبنياد خلاص ضود مردم را آزاد خواهد کرد، چون چارهای جز اين ندارد. راهش را هم خوب بلد است. سالهاست که نسل جوانتر خودش را برای چنين روزهايی تربيت کرده و ميدان آزمايش برايشان فراهم کرده تا يادبگيرند چطور میشود به هر قيمتی مردم يک مملکت را راضی نگهداشت. و البته اگر در ايران باشی میدانی که راضی کردن مردم چقدر کار راحتی است. کافی است قدرت دست تو باشد و کسی به چيزی متهمت نکند تا بتوانی با اين همه پول نفت در عرض يک يا دو سال مردم را راضی کنی.
کسانی که میترسند قدرت را به مذهبیهای تندرو واگذار کنند، بيشتر نگران امکاناتی هستند که از دست میدهند. وگرنه با آمدن راستیها وضع زندگی مردم بدتر از چيزی که هست بدتر نخواهد شد. بلکه شرط میبندم رفاه عمومی در عرض يکی دوسال بالاتر میرود، گروههای فشار ناپديد میشوند، آزادیهای اجتماعی بيشتر میشود، شرکتهای خارجی همه جا شعبه و مغازه و فروشگاه میزنند و... ممکن است روزنامهی جامعه و صبحامروز ديگر برنگردند و و اعتراضات دانشجويی هم سرکوب شوند، اما لااقل فرصتی پيش میآید برای فکر کردن و اندوختن. کاری که دقيقا جناح چپ پس از مرگ آقای خمينی کرد و ثمرهاش را هم ديد.
مشکل ايران بيش از هر چيز تئوريک است. هيچکس نمیداند چطور میتوان دين را دموکراسی تلفيق کرد و مهمتر اينکه هنوز خيلیها هستند که فکر میکنند اساسا میشود اين دو را ترکيب کرد. اينکه آنها نتيجه بگيرند که اصلا نبايد اين دوتا را مخلوط کرد يک قدم خيلی بزرگ است و چيزی است که تا همه به آن به توافق جمعی نرسند، کاری از پيش نمیتوان برد. رسيدن از مرحلهی دين مطلق، به دموکراسی دينی شايد حدود سه دهه زمان برد تا حتی تندروترين عناصر مذهبی را هم به زير چتر خود آورد و اين حرکت کوچکی نيست. بخصوص اگر سير تحول نظام سياسی کشورهای منطقه را با آن مقايسه کنيم. حالا حرکت از دموکراسی دينی به دموکراسی سکولار هم زمان و صبر میخواهد و تا کل نيروهای اجتماعی و سياسی ايران به وفاق در اين باره نرسند، همين آش است و همين کاسه. ولی دنيا سريع شده است و ديگر قرار نيست سی سال ديگر طول بکشد تا همه به اين نتيجه برسند که دموکراسی سکولار بهترين گزينه است.
از وقتی جريان اصلاحطلبی به بنبست رسيده، ترديد بزرگ تئوريسينهای اصلاحطلبان--مشهور به روشنفکران دينی-- شروع شده. سوال کليدی حاکم بر اين چند دهه آن بوده که چطور میشود بين دين و دموکراسی پل زد. حالا پيشروان آن سرشان به سنگ خورده و در فکر اين افتادهاند که شايد اصلا سوال غلط است. آنها درواقع در خود سوال ترديد کردهاند: آيا اصلا بايد بين اين دو پلی زد و مخلوطی ساخت از هردوشان؟ آيا اصلا ممکن است؟
اگر نيروی خارجی کار را خراب نکند و بگذارد سوال و پروژهی سياسی-فلسفی ايران همين باقی بماند و آن را به نقطهی صفر استقلالطلبی عقب نبرد، میتوان اميدوار بود که تا ده سال ديگر، افراطیترين بخشهای نيروهای مذهبی هم بر سر بهترين شيوهی حکومت ممکن به وفاق برسند و کمکم پس از قرنها ايران وارد مرحلهی جديید از سير تمدنی خود شود.
ول کنيد قدرت را و بگذاريد مردم به گروگانگرفته شده نفسی بکشند. ضرری به کسی نمیرسد.