هفتهی پيش در تورنتو هفتهی گراميداشت مقام والای برادران و خواهران همجنسگرا بود. در آخرين روز اين هفته مخصوص که به نام Pride مشهور است، يک راهپيمايی و جشنوارهی خيابانی برگزار میشود که نه تنها کلی آدم از آمريکا و اروپا برای آن به تورنتو میآیند، بلکه خيلی از مردم مستقيم (منظور Straight است در مقابل Gay!) هم میآيند برای ديدن اين جشنوارهی خيابانی بامزه. امسال هم که ديگر ما خانهمان حسابی به محلهی آنها و مکان اين جشنوارهی خيابانی نزديک بود. البته راستش را بخواهيد من يکبار دو سال پيش اين جشنواره را ديدم و بااينکه جالب بود و گاهی هم خيلی بامزه، فکر نمیکنم هرسال فرق زيادی با دفعهی پيش داشته باشد. ولی خب، مرجان هر دوی اين سالها را خودش دوست داشته و رفته. آخر فکر میکنم زنها رابطهی خيلی خوبی با مردان گی دارند و هميشه از ديدن آنها و ادا و اطوارهايشان کلی کيف میکنند و خوش میگذرانند، بخصوص اگر چند نفر باشند. (راستی خوب است من زن دارمها! وگرنه چه حرفهايی که الان برايم درنمیآوردند. البته بعضی از اين فسيلکمونيستهای پناهندهی مفتخور اينور و آنور باز هم در هر صورت، برای هر کسی که از خودشان نباشد حرفهای خندهدار درمیآورند.)
بگذريم، خلاصه اين از جشنوارهی غرور. ديروز هم روز کانادا بود. يک چيزی توی مايههای روز جمهوری اسلامی خودمان در ۱۲ فروردين. البته اصل ماجرا در پايتخت يعنی در اتاوا برگزار میشود، ولی در شهرهای ديگر هم خبرهايی است. در تورنتو هم بود وی ما آخر شبش را فقط رفتيم کنار درياچهی اونتاريو که در مرکز فرهنگی کذايياش برنامه بود و اينها. اول نشستيم در Il Fornello يک شام خوشمزه و شراب سفيد خورديم (من پاستا، مرجان سالاد سزار) و بعد هم رفتيم ببينيم اين ژيان قميشی موزيک خواندنش چطور است. چشمتان روز بد نبيند، از هر ۵ نفری که میديدی،يک نفر ايرانی بود! آدم اصلا نمیتوانست با خيال راحت با زنش فارسی حرف بزند. اين ملت هر جا بروند يک جورهايی از از همه اينقدر خوشگذرانترند. خلاصه کلی آشنا ديديم و برای فرار از آن «سلام، چطوری، چه خبر، چيکارا میکنی» و اين سلام وعليکهای اجباری الکی بيشترشان را به روی مبارک نياوردیم. بعدش هم آتشبازی شروع شد و چهقدر هم بیابهت و زشت و بیسليقه بود. من اسم اين جور آتشبازیهای میگذارم آتشبازی دولتی يا کمونيستی. خيلی خلاصه بیخورد بود و ما همانطور که مردم مات و مبهوت و ساکت سرهايشان را بالا گرفته بودند و اسمان را نگاه میکردند، آنجا را ترک کرديم و آمديم خانه. بعدش جايتان خالی دوتا بستنی خريديم و آمديم خانه و همزمان هم فيلم هانا و خواهرانش وودی آلن را گذاشتيم که ببينيم. مرجان خوابش میآمد و وسطش پاشد رفت که بخواید (فکر کنم اثر مارگاريتايی بود که قبل شام خورده بود.). ولی من تا آخرش ديدم و چه فيلم باحالی بود و نسبت به زمان خودش چه سبک و روايت (Narrative) محکم و نوآورانهای داشت. مايکل کين چقدر جوان بوده و ميا فارو چقدر خوشگل بوده و اينها.