يکی از بديهای کار فریلنس (آزاد و از دور) اين است که آدم صبح تا عصر اصلا از زبانش هيچ استفادهای نمیکند. منظورم اين است که حتی يک کلمه با کسی حرف نمیزند و در نتيجه اولا هر کس که به آدم زنگ میزند فکر میکند آدم خواب بوده، و دوم اينکه اصلا توانايی حرف زدن آدم تحليل میرود بدجور. ما مردها همينجوریاش به زور حرف میزنيم و اگر ولمان میکردند اصلا به حرف هم نمیآمديم --برعکس دخترها که هنوز راه نيفتاده شروع میکنند به حرف زدن و فسقلیها عين آدمبزرگها تعارف و اصطلاحهای قلبمه سلمبه ياد میگیرند و با همه هم حرف میزنند. حالا هم با اين وضعيت که ديگر قوز بالا قوز است.
خلاصه اينکه اينقدر کم حرف میزنم در روز که نه تنها کمکم انگليسی يادم میرود، بلکه فارسی هم به همچنين. امروز در برنامهی سخن شمای بی.بی.سی که داشتيم با مسعود بهنود و شهرام شريف ضبط میکرديم، به اين نتيجه رسيدم که فارسی دارد يادم میرود. نه تنها نمیتوانستم منظورم را خوب بيان کنيم، بلکه اصلا برای بيان آنها کلمه پيدا نمیکردم و عين خنگها هی مکثهای طولانی میکردم و چيزهای بیربط میگفتم. اميدوارم دانشگاه که شروع میشود مجبور شوم بيشتر حرف بزنم.