دم اين داريوش محمدپور گرم که دارد يک تنه تمام روزنامهنگاران و نويسندگان در تبعيد اروپا را به وبلاگ میآلايد، آنهم به مدد غول دوستداشتنیای به نام حضرت مووبلتايپ (ص) که بقول جيسون کاتکی تمام کارهای آدم را میکند: رختشويی، ظرفشويی، گردگيری و...
او در همين مدت کوتاه روی دومين عرفانیاش، ملکوت، افرادی مثل عباس معروفی، مهدی خلجی، ماهمنير رحيمی، جمشيد برزگر، کيوان حسينی و چند نفر ديگر را که اسمهای رمز دارند، وبلاگدار کرده. (جمشيد برزگر را البته خودم آلوده کرده بودم وقتی وين بودم، ولی حالا به مقام مووبلتايپی نايل شده است.) همه با شکلهای نسبتا شبيه به هم ولی رنگهای متفاوت؛ و البته موسيقیهای جورواجور متن که نصفهشبها آدم را میترساند. (گذاشتن موسيقی متن در وبلاگ کار درستی از نظر Usability نيست. مگر اينکه هرکس خواست با زدن کليد پخش، آن را روشن کند. چه زنها و بچههايی که نصفههای شب از صدای اين موزيکهای ناگاه، از خواب پريده و چه مردهايی که از ترس به خود لرزيدهاند! خدا فقط میداند.)
اگر چند نفر ديگر مانند داريوش در جاهای ديگر دنيا هم پيدا شوند، بخصوص در خود ايران، وبلاگستان ايرانی پر میشود از نويسندههايی صاحبنامی که میخواهند خودشان ويراستار و سردبير خود باشند. چيزی که هرگز مزهاش را نچشيدهاند.
فقط يک نکته را هم بگويم و بروم. رمزآلودگی و رازآميز بودن زبان داريوش و فضايی که بر کل «حلقهی ملکوت» حاکم است، به نظر من با ذات وبلاگ که خودابرازی و فرديت است نمیخواند. بخصوص اينکه معلوم نيست به چه دليل نويسندگان وبلاگها، اسم خودشان را مخفی میکنند و معلوم نيست که پشت اين وبلاگها چه کسی است. وبلاگ يک جور صراحت و بیپردگی در زبان و محتوا میطلبد، و گرنه میشود چيزی از جنس همان سنت ديرينهی نهانروشی ايرانی، فقط با رنگ و لعابی تکنولوژيک.
تکميل: منظورم از اينکه معلوم نيست پشت وبلاگهای چه کسی است، اين نيست که کسانی که میخواهند شناخته نشوند بايد اسم واقعی خود را بگذارند. بلکه کسانی که در ايران نيستند و برايشان هم مهم نيست که شناخته بشوند، بهتر است در جايی از صفحه اسمشان را به همراه دو، سه خط توضيح بياورند.