اين چند وفت رفته بودم توی خط وودی آلن و شايد حدود ده، يازدهتايی از فيلمهايش را ديدم. اين بشر يک نابغهی به شدت بامزه است که چون پر از ديالوگ است خيلیها حوصلهاش را ندارند و چون هر سال هم فيلم میسازد، خيلیها او را جدی نمیگيرند. ولی بعضی از فيلمهايش واقعا شاهکارند. مثلا منهتن (۱۹۷۹) يکی از اينها است. شايد بيشتر به اين دليل که از نظر بصری خيلی متفاوت است که آن هم به دليل فيلمبرداری سياه و سفيد گورون ويليس با آن کادرها و کمپوزيسيونهای بینظيرش بود. انی هال (۱۹۷۷) هم خيلی خوب بود، بخصوص آنجايی که برای صحبتهای خودش و دايانکيتون زير نويس انگليسی میگذارد و چيزی که در مغزشان می گذرد را مینويسند. آن تکهی مارشال مکلوهانش هم که يکدفعه در نقش خودش ظاهر میشود خيلی عالی بود. اصولا فيلم خيلی خلاقانهای است و روايتش هم خيلی پيچيده و احتمالا در زمان خودش متفاوت بوده است. اسليپر (۱۹۷۳) هم خيلی باحال بود. بخصوص ايدههايش راجع به آينده و تکنولوژی و اينها که به شدت بامزه و همزمان خيلی خيلی عميق بودند.
از همه باحالتر در فيلمهايش، متلکهايی است که به عنوان يک نيويورکی دوآتيشه به سبک زندگی مردم کاليفرنيا میاندازد. مثلا اينکه هميشه با ماشين همه جا میروند، کريسمسشان برف و سرما ندارند، همهاش دنبال چيزهای چرتیاند که پوشش معنوی دارند، همهاش فکر قيافه و هيکل و سلامت بخاطر خود سلامتاند، وامثال اينها. اين متلکها بخصوص در انی هال و پايان هالييود (۲۰۰۲) خيلی اساسیاند و راستش را بخواهيد واقعا دل آدم خنک میشود. میشود يعنی که آدم بتواند مدتی در نيويورک زندگی کند؟ بجز شهرهای بزرگ اروپا، شهر يعنی نيويورک، حداقل آنطوری که تاحالا من فهميدهام. خدا نصيب کند.
راستی نمیدانستم که وودی آلن سالهاست که بطور ثابت در صفحهی آخر مجلهی New Yorker مینويسد.