متاسفانه بايد اعلام کنم که مرجان ديشب برای هميشه من را ترک کرد و به استراليا رفت. نه شوخی کردم. رفت دو هفته که فک و فاميلش را ببيند. من هم اگر پول داشتيم البته میرفتم. ولی خب، لعنتی نفری حدود دوهزار و سيصد، چهارصد دلار خرجش میشود که البته درگوشی بگويم که پدر و مادرش بليطش را برايش فرستادند، وگرنه عمرا پول نداشتيم که برود.
من کلا آدم تنبل و خيلی بیخودی هستم و هرگز هم بدون زن زندگی نکردهام، بنابراين درحد مزخرفترين مردهای دنيا هستم از نظر کمک در خانه و اينها. هيچ کاری هم بلد نيستم درست و حسابی. نه آشپزی، نه لباسشستن، نه ظرفشستن، نه اطو کردن و نه هيچ چيز ديگر. شايد دقيقا چون هميشه خانهی بابا و مامانم بودهام، يا اينکه زن داشتهام. شايد اگر مجبور میشدم بخاطر درس يا دانشگاه يا چيز ديگری مدتی تنها زندگی کنم، کمی قابل تحمل میشدم. حالا اين فرصت پيش آمده. هرچند که احتمالا زياد چيزی يادنخواهم گرفت، ولی به هر حال برای آدمی مثل من، دو هفته تنها زندگی کردن در خانه، تجربهای است.
هميشه از مردهايی که آشپزی میکنند خوشم میآید. اگر اين سرگرمیهای مجازی اينرنتی هم نبود، شايد میرفتم به عنوان هابی، سراغ آشپزی. ولی به هرحال، خيلی کيف دارد خلاقيت در غذا درست کردن و بعد هم ارايه کردنش. به مرجان گفتهام که شايد حدود پنجاه سالگی شروع کنم به آشپزی و اينها. بيچاره اگر بخواهد با من بماند، خيلی بايد صبر کند. ولی خب، از من بشنويد که مردهایی که آشپزی بلدند، خيلی محبوب زنها میشوند. بقول يادم نيست کی، مرد آشپز خوب يک جورهايی معادل مرد پولدار است برای خيلی از زنها. هرچند که فکر میکنم اين زياد در ايران معنی نداشته باشد. از بس که فعلا پول مهم است و جای خدا را گرفته است.
بگذريم. مرجان قبل از رفتن يک چيز خیلی بامزه گفت. هشدار عادی و همهگير «يکوقت خيانت نکنی» را که احتمالا خيلی از زن و شوهرها میشناسند و به گفتن و شنیدن آن عادت دارند. ولی مرجان يک چيز بامزهی ديگر هم به آن اضافه کرد: «يهوقت نيام ببينم Gay شدیها، چون اونوقت هيچکاريش نمیشه کرد!»
خواهش: خانمهای عزيز. لطفا از گذاشتن کامنتهای محبتآميز/مادرانه پرهيز کنيد، چون که برای زنم از آن راه دور نگرانکننده است.