شاهرودی، رييس قوهی قضاييه، هرچند وقت يکبار میآيد و يکی درميان ، يک مزخرف و يک حرفحساب میزند و دوباره ناپديد میشود. جديدترين حرفهای او اين است:
در سال های اخير در حوزه بيان و قلم، چارچوب های اصلی فرهنگی رعايت نمی شود در حالی كه هر كشوری برای خود چارچوب هايی اصلی را به عنوان خط قرمز مد نظر قرار داده و رعايت می كند و حتی دموكراسی نيز دارای مبانی و چارچوب هايی است كه عدم رعايت آنها به هرج و مرج منجر خواهد شد... حتی در كشورهايی كه حكومت خود را دموكراسی ناميده اند، اگر عليه دموكراسی مطلبی نوشته شود با آن برخورد می شود و قوانين سختی نيز در اين كشورها در عرصه مطبوعات حاكم است.
اگر دقت کنيد میبينيد که استدلالهای محافظهکارانهی خاتمی در اين حرفها چقدر اثر گذاشته است. خاتمی که انگار معلم فلسفه است، نه رييس جمهور، هميشه وقتی دربارهی دموکراسی و آزادی میخواهد تعريف کند، سريع همان واژهی کليدیاش «البته» را هم پشتبندش میچسباند و بزدلانه اضافه میکند که آزادی در دموکراتترين کشورهای جهان هم مطلق نيست وگرنه به هرج و مرج منتهی میشود. او هميشه جوری حرف میزند که انگار تمام مردم هرج و مرج میخواهند و هميشه «البته»های او بجای اينکه معطوف به اقليت ديکتاتور مذهبی باشد، خطاب به اکثريت مردم است که بدبختها آنقدر گير آزادیهای اوليهی فردی هستند که اصلا نمیدانند آزادیای که تنه به هرجومرج بزند چه شکلی هست.
برزگترين اشتباه خاتمی اين است که در غياب سيستم قضايی بیطرف، خودش میخواهد نقش داور بیطرف را به عهده بگيرد و برای همين هميشه ظاهرا بیطرف است. اما اين بیطرفی، نتيجهاش هميشه به نفع اقليت مستبد مذهبی تمام میشود، چون قدرت بيشتری دارد. درست شبيه برنامهی بخشش ماليات جرج بوش که ظاهرا به نفع همه است، ولی در واقع هميشه به نفع ثروتمندان است.
از همين زاويه، حرفهای چند وقت پيش حجاريان هم معنی بهتری پيدا میکند که میگفت خاتمی بايد از همان اول يک حزب فراگير مردمی میساخت و با تکيه بر آن و به عنوان رهبر يک جنبش سياسی حزبی مشخص، میرفت به جنگ قدرت کممساحت ولی عميق مستبدان مذهبی.
حالا البته ديگر دير شده و متاسفم که خاتمی محبوب و محترم و قدرتمند ۶ سال پيش، به يک موجود ذليل، حقير و بیخاصيت تبديل شده که حتی اگر همين الان هم استعفا بدهد، هيچ فايدهای ندارد. برای همين هم هيچ انتظاری از او ندارم، هر کاری بکند ديگر هيچ اثری ندارد. مثال عوامانه و سادهپسندش اين است که اين تيم پرطرفدار آنقدر با آبروريزی گل خورده که تماشاچیها ورزشگاه را خالی کردهاند. خاتمی دارد برای خودش بازی میکند و همينطور هم مرتب گل میخورد تا اينکه بالاخره سوت را بزنند.
از يکجايی بالاخره بايد در اين مملکت جا بيفتد که موضوع سياست قدرت است، نه عدالت؛ سياستمداران هم بايد دنبال قدرت (طبيعتا محدود به دموکراسی و قانون) باشند، نه دنبال عدالت. اين يکی از کليدهای مشکلات ايران است به نظر من.