داشتم زيتون را میخواندم که يکدفعه روی ان حاشيهی نارنجیاش چشمم خورد به کلمهی من و مانی و يادم افتاد که چقدر دلم برای سينا تنگ شده. مرتيکه نه وبلاگ مینويسد و نه جواب نامهی آدم را میدهد. فرناز هم که مدتهاست چيزی راجع به پسر فسقلی و تپل و سفيدش ننوشته. خيلی تلخ است. نمیدانم چی بگويم که برايشان دردسر نشود. همين از همه چيز تلختر است. ولی توروخدا اگر فرناز را میبينيد بهش بگوييد که لااقل به بچهاش فکر کند و اينکه وقتی بزرگ شد چقدر خوشحال میشود که مامانش اينهمه چيز راجع به بچگیاش ثبت کرده. يکبار يادم هست که سينا گفته بود که يک سری از خوانندههای بیشعور هی برايش ايميلهای چرت و پرت و نااميدکننده میدادند که «به ما چه که بچهات فلان است بهمان است» و فرناز ناراحت و دلسرد شده بود. ولی واقعا چی؟ گور بابای آن خوانندههای بیشعوری که فکر میکنند فقط چيزهايی که آنها فکر میکنند مهم است بايد برای بقيه هم مهم باشد. البته خودم هم گاهی اين جوری میشوم، ولی ديگر نه دربارهی اين جور چيزهای به اين قشنگی مثل بچه و زندگی و غذا و تفريح و اينها.
بگذريم، ساعت دو و بيست دقيقهی صبح است و من هنوز قسمت هفتگی روز هفتمم را ضبط نکردهام و عين تمام دوران مدرسه و اصولا زندگیام که همه تکليفهايم را در دقيقهی نود و حتی وقت اضافی انجام میدادم، بايد نصف شبی بنشينم و آن را بلند بلند بخوانم و ضبط کنم و اديت و بفرستمش برای بهزاد.
خبر خيلی خيلی مهم اينکه بالاخره امروز بعد از شايد ۳ يا ۴ ماه رفتم سلمانی. جايش را نمیگويم که برايم حرف درنياورند، ولی خيلی راضيم. هم کار يارو خوب بود و هم قيمتش که بيست دلار بيشتر نبود. اصولا امروز خيلی آدم جالبی شده بودم به خيال خودم. ديشب بعد از کلی شراب خوردن و گپ زدن با چند دوست نزديک و مهربان، حسابی دير خوابيدم. ولی در عوض امروز بعد از سلمانی رفتم حدود پنجاه دلاری خريد کردم: چند جور پنير و زيتون و بچهاسفناچ و برگهای سالادی و بازيل و جعفری و نان کشمشی و هلوی اونتاريویی و موز وانگور و اسپاگتی و از اين چيزها که توی ماست میريزند و صبح میخورند و يکسری چيزهاي ديگر که يادم نيست. (میخواهم بگويم که الکی نشد پنجاه دلار، يکوقت فکر نکنيد گران خريدهام!)
میخواستم به چندتا از بر و بکس بگويم بياييند اينجا با هم اسپاگتی درست کنيم و بخوريم که هيچکدام نمیتوانستند بيايند و مقداری حالگيری شد. ولی خب، عوضش تنهايی کلی Radiohead جديد (سلام بر راهزن) را با دقت گوش دادم و بعد از مدتها وقت کردم نشستم و شعرهايش را خواندم و اينها. بعدش هم جای دوستان خالی يک سالاد اصطلاحا سبز با همين بچهاسفناجها و برگهای ديگر و سرکه و روغنزيتون و پنير فتای زيتونی و کمی بادام و چند تا دانه زيتون (من درآوری!) درست کردم و خوردم. هرچند که تا وقتی دو تا موز نخوردم هنوز تا چند دقیقهی پيش سير نشده بودم. (حالا يعنی الان سير شدم؟ نمیدانم راستش!) بعدش هم يک ذره ويسکی برادر اسکاتلندی جانی از نوع واکر و پسران (البته رد ليبل، نه بلک يا گلد) برای خودم ريختم و شروع کردم به ديدن يک وودی آلن ديگر بهنام Stardust Memories که باز هم سياه و سفيد و کار گوردون ويليس بود و خيلی خيلی فيلم اوريجينال و قشنگی بود. اين زن بازيگرش هم عجب زن خوشگلی بود (شارلوت رمپلينگ که آن موقع خيلی جوان بوده) البته نه به خوشگلی زن خودم که ۱۰ روز است نديدمش.
خلاصه اينکه اينجوری. الان بايد اين کاره را ضبط کنم و فکرش اذيتم میکند. اين بود انشای من.