خورشيدخانوم و يک مرد خوشبخت که فکر کنم بخواهد ناشناس باقی بماند، با هم ازدواج کردند. اين هم شرحش از زبان خود خورشيد خانوم:
عصرش رفتيم محضر. همه چی يه جوری بود. يه سری آدم اونجا بودن. پينکفلويديش اگه اونجا نبود که همه چی رو برای من خوب و عالی جلوه بده من در می رفتم. وقتی آخونده اومد و شروع کرد هنوز نفهميده بودم چه خبره. از من بله خواست. پينکفلويديش گفت عروس رفته گل بچينه. بار دوم زن عموش گفت عروس رفته وبلاگ بنويسه! همه از خنده مرده بودن! بار سوم همه منتظر بودن و من نمی دونستم بايد بله بگم يا نه. با اجازه مامان و بابام که کلی مديونشون هستم و هرچی دارم ازشون بله گفتم. بعد همه دست زدن. مهر رو پرسيد و اعلام کرديم: 1 ديوان حافظ، يه دست آينه شمعدون و يه شاخه گل رز. احساس پيروزی می کردم. شرايط رو هم اضافه کرديم. حق طلاق و مسافرت و کار گرفتم. اموال نصف نصف. واون به جای مهر موظف شد بيمه درمانی مادام العمر کنه منو. اون تبصره ای رو هم که به طرفين حق ميده اگه يکيشون بچه دار نمی شد اون يکی طلاق بگيره رو امضا نکرديم. باباش گفت چه حسی داری؟ گفتم حس برنده شدن. گفت: "فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم" تو دلم گفتم: "خود را به نامی در يک شناسنامه، مزين کردم، و هستی ام به يک شماره مشخص شد." گفت:"پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران."
تبريک میگویم بدجور. :) از سيستم مهريه و حق طلاق و کار و سفر هم خيلی خوشم آمد. کاش همه ياد بگيرند.