نوشتهی خودم را دربارهی دوسالگی «سردبير: خودم» و برنامههای آيندهام که احتمالا ديدهايد.
دربارهی «س:خ» از افراد زيادی دو سوال پرسيدم: اول) آيا «سردبير:خودم» را میخوانيد؟ نظرتان دربارهی زبان و محتوايش چيست؟ دوم) اگر جای نويسندهی آن بوديد چطور و دربارهی چه چيزهايی بيشتر يا کمتر مینوشتيد؟
تاحالا اين افراد جواب دادهاند که در پايين میتوانيد بخوانيد: مسعود بهنود، رامين جهانبگلو، حسين نوشآذر، پدرام معلميان، اکبر سردوزامی، محمد سعيد حنايی کاشانی، شهرام شريف، بهنام ناطقی، مريم نبوینژاد، عليرضا دوستدار، فرشاد (گويا)، علیاصغر سعيدی، جمشيد برزگر، و نيکآهنگ کوثر
وقت برای جوابدادنش کم بود. برای همين خيلیها احتمالا وقت نکردهاند جواب بدهند (مثل مسعود بهنود و سينا مطلبی) ، بعضیها هم شايد دلشان نمیخواسته که طرف ديالوگ با من قرار بگيرند و من را بچهپرروی بیسواد ازخودراضیای میدانند که با جواب دادن مشروعيت پيدا میکند. بهرحال هر چه جواب تاحالا آمده در پايين میبينيد و اگر در اين مدت هم جوابی برسد آن را همين جا میگذارم. از همهی آقايان و خانمهايی که جوابهايش را لطف کردند و به اين سرعت فرستادند متشکرم. از بقيه هم میخواهم که آنها را بفرستند. اشکالی ندارد، اضافه میکنم.
خوانندگان عزيز هم اگر دوست دارند میتوانند در بخش نظرات به اين دو سوال جواب بدهند. خيلی خوشحال میشوم نظر خوانندگان را هم بدانم.
* تذکر: نظرات بر اساس زمان دريافت مرتب شدهاند.
آيا «سردبير:خودم» را میخوانيد؟ نظرتان دربارهی زبان و محتوايش چيست؟ اگر جای نويسندهی آن بوديد چطور و دربارهی چه چيزهايی بيشتر يا کمتر مینوشتيد؟
حسين نوشآذر، نويسنده:
دو سال پيش، اولين بار در يكى از روزهاى ماه اكتبر چشم افتاد به "سردبير: خودم". صاحب اين قلم تا آن زمان گمان مى كرد كلام و انتشار كلام تنها در انحصار اهل قلم است و انتشار روزانه در نظر او وسوسه آميز اما ناشايست بود. انتشار تا آن زمان زير عنوان هايى اتفاق مى افتاد كه اغلب معنايى را به ذهن مى رساند: روزگار نو، انديشهء آزاد، زمان نو، ايرانشناسى و جز اينها. پس با ديدن عنوان صفحهء جوانى كه حسين درخشان نام داشت سردش شد. انگار مثلا در يخچال نيمه خالى خانه اش را باز كرده بود. بعدها، يعنى يكى دو ماه بعد از اين ماجرا متوجه شد كه نويسندهء آن صفحه به جاهايى نظر دارد كه بيش از يك قرن پيش تولستوى نظر داشت: روزى خواهد آمد و در آن روز هر كس مهيج ترين و خواندنى ترين واقعهء زندگيش را خواهد نوشت. آنگاه هر كس نويسنده و سردبير خود است و كتاب يك حرف كهنه و قديمى است از جنس مثلا غبار. ماندگارى آنگاه از فرهنگ لغات زبان هاى مردم اين جهان حذف خواهد شد.
حسين درخشان آورنده يا بهتر: ترجمه كنندهء سبكى ست در روزنامه نگارى الكترونيكى مبتنى بر متن ها و كلمات پيوندى. اينترنت در نظر او مخزن اطلاعات است و كار نويسندهء روزنامه نگار جمع آورى اطلاعات است و از چگونگى گردآورى اطلاعات نظر نويسندهء روزنامه نگار نسبت به سياست و اجتماع و زندگى و حتى ادبيات معلوم مى شود. در به گزينى و جابجايى لينك ها، نظر او پنهان است. از اين نظر در فاصلهء بين لينك هاست كه پيام نويسنده به خواننده ابلاغ مى شود. پس با اين تفاصيل مى گوييم: فخامت و شيوايى نثر در اين شيوه از روزنامه نويسى كه ناگزير شتاب زده است و به روزها نظر دارد نه به ماندگارى يك حرف پرت مهمل است. فخامت چرا وقتى كه عمر هر مطلب تنها چند ساعت است؟ از اين گذشته نثر در ادبيات الكترونيكى چگونگى آرايش صفحه و چگونگى به كارگيرى دست آوردهاى فنى است. يعنى همانطور كه يك شاعر آوانگارد مثل نانام به نثر فاخر سعدى نمى تواند تكيه داشته باشد، از حسين درخشان هم نمى شود انتظار داشت همانطور كه مرحوم خانلرى با شيوايى در مجلهء "سخن" قلم مى زد، در صفحه اش قلم بفرسايد. نثر حسين درخشان كمال فنى صفحه اش است در اينترنت. و صفحهء او از اين نظر در حد كمال است، حتى در پهنهء صفحات اينترنتى در جهان.
در همين مفهوم درون مايه يا جهت گيرى سياسى و اجتماعى نويسنده نيز نمى تواند اهميت داشته باشد. زيرا او يكى است از هزاران نفر قلم به دست. با اين حال چون اين نوع روزنامه نگارى بر محور هيت شكل مى گيرد، پربيننده بودن صفحهء او مسوليتى به نويستده تحميل مى كند كه به نظر من يك دام است. اميدوارم حسين درخشان به اين دام نيفتد و همچنان چركنويس افكارش و حاصل وبگردى هاش را بريزد روى صفحات شيشه اى خانه هاى ما.
پدرام معلميان، وبلاگدار:
من هر روز و بعضی روزها چندین بار سری به "سردبیر: خودم" میزنم. با شناخت تقریبی که از نویسنده آن پیدا کرده ام، میتوانم با اطمینان بگویم که محتوای آن تصویر تقریبا دقیقی از طرز تفکر و شخصیت خود اوست. ولی زبانش پدیده جدیدی در فضای نوشتارهای فارسی است که مشخصا سبک نوشتن متفاوتی را در بین وبلاگ نویسان ایرانی (بخصوص) مد کرده و جا انداخته. این سبک جدید سدهای قدیمی را نادیده گرفته و بدون توجه به بعضی تابوهای معمول، حرف دلش را میزند و قبل از هر چیز دیگری هدفش را آزادی خود در بیان نظرش میبیند.
من اگر "خودم" بودم، یک مقدار بیشتری به مطالبی پیرامون سوالهای اصلی جامعه ایرانی (داخل و خارج از کشور) که همانا "چه باید کرد؟" میباشد میپرداختم و با بوجود آوردن فضائی امن و خارج از تعرض و خشونت، اجازه میدادم نظرات بقیه که تریبون پر خواننده ای چون "سردبیر: خودم" را ندارند مطرح و بررسی و پیگیری شود تا از این طریق شاید خودمان جوابها و راه حلهای مناسب خودمان را پیدا کنیم و راه گشای فردای خودمان باشیم.
در هر حال از طرف همه کسانی که از طریق "خودت" وبلاگ نویس شدند (مثل من) و حالا چه موافق یا مخالف، چه پرخواننده و چه هنوز "کشف نشده" و در هر زبانی، راهی برای عرضه نظرات خودشون به دنیای اطراف پیدا کرده اند، از تو تشکر میکنم وسالگرد تولد وبلاگت را هم تبریک میگم. موفق و پیروز باشی.
اکبر سردوزامی، نويسنده:
يك سالي ميشود كه فقط از ليست وبلاگهاي سردبير خودم استفاده ميكنم و به ندرت مطالب آن را ميخوانم. تا وقتي كه ميخواندم به نظرم يك وبلاگ خبري بود كه گاهي هم با زبان شلخته مينوشت كه به دليل پُرخواننده بودنش براي من غم انگيز بود.
اگر من جاي نويسندهي سر دبير خودم بودم درست همين طور مينوشتم كه او مينويسد و درست در بارهي همين چيزها مينوشتم كه او مينويسد.
محمد سعيد حنايی کاشانی، استاد فلسفه:
بلی. میخوانم. زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصيفی و خبری است، گاهی احساساتی و شتابزده است، گاهی جسور و بیپرواست، گاهی حتی هتاک و زننده است، گاهی به تقليد از لومپنهاست، گاهی روشنفکرانه است، گاهی روزنامهنگارانه است، خلاصه همان طور که خود «وبلاگ» چنين است، کشکولی پر از همه چيز است و شايد همين است که آن را برای همه جور خوانندهای جذاب میسازد — سوپرمارکت حسابی است. سياست، هنر پاپ، گاهی هم روشنفکرانه، زندگی روزانه، رجزخوانی و هماوردطلبی، فناوری، خامی جوانی، رؤياهای امريکايی، سخن از سکس و عشق و حال، و همه چيز برای همه کس، حتی گاهی داشتن داعيهی رهبری، اين است آنچه گاهی از وبلاگ شما احساس میشود. البته همهی اينها شايد به اين دليل باشد که شما بيشتر از ديگران و دربارهی ديگران مینويسيد تا از خودتان و دربارهی انديشههای خودتان...!
نمیتوانم جای نويسندهی آن باشم. چون خودم هم دارم مینويسم، اگر آدم ديگری بودم خودم هم طور ديگری مینوشتم. اما گمان میکنم اگر کسی برايش مهم باشد که ديگران دربارهاش چه فکر میکنند، يا او چه چيزی از او میخواهند، معنايش اين است که میتواند کسی ديگر هم باشد و شايد میخواهد همان کسی باشد که همه میخواهند او باشد! در اين صورت، خب، بايد حتماً بداند که «بعضیها چه جورش را دوست دارند»! در اينجاست که من فکر میکنم فرق نويسنده به عنوان «هنرمند» و نويسنده به عنوان «حرفه» قرار دارد، برای «هنرمند» خواننده میتواند «بعدها» متولد شود، اما برای «حرفه: آن هم از نوع خبرنگار» خواننده بايد همين امروز وجود داشته باشد، و روز به روز بر تعدادش افزوده شود. نويسنده به عنوان «هنرمند» خواننده را جدی نمیگيرد، و شمار خوانندگان هرگز برايش مهم نيست، اما برای «حرفه» شمارهها مهم است — شما کدام يک میخواهيد باشيد؟ تصميم که گرفتيد نوشتن آسان میشود و راهش هم يافت میشود.
نيکآهنگ کوثر، کاريکاتوريست:

شهرام شريف، روزنامهنگار:
فکر مي کنم حدود سال 78 بود که بعد از خواندن يک شماره روزنامه "عصر آزادگان" دلم خواست با نويسنده يک ستون آن آشنا شوم. ستوني که با نثري ساده و روان و انتخاب موضوع ( اينترنت) که در نوع خود بسيار نو به شمار مي آمد واقعا خوانندگان علاقه مندي را که به تازگي هم سري از دنياي اينترنت در آورده بودند و مي خواستند راه شنا کردن در اين دريا را بياموزند ، به سمت خود جلب مي کرد.
ستون مورد نظر آنقدر جذاب بود که آدم حتي گاهي خواندن مطالب "ابراهيم نبوي" در ابتداي روزنامه را به تاخير مي انداخت تا ببيند اين هفته در اين ستون درباره چه موضوعي بحث شده است. با اين همه خواندن ستون از نوعي که آدم يک خواننده معمولي باشد با اين که يک خواننده روزنامه نگار باشد کمي متفاوت است. در اينجا شما وقتي از نوشته اي خوشتان مي آيد يعني حسوديتان شده و بايد بتوانيد مثل آن بنويسيد.
روزي که "حسين درخشان" آن ستون را مي نوشت مطالبي که در مورد کامپيوتر در نشريات و ماهنامه هاي کامپيوتر و انفورماتيک ما منتشر مي شد يکسري تحليل هاي خطي و برنامه نويسي و بردار و کد بود که واقعا خواندن آنها حوصله ادم را سر مي برد و فقط به کار مهندسان کامپيوتر مي آمد، اما موضوع تکنولوژي اينترنت آنگونه که در ستون مورد نظر دنبال مي شد آنقدر کشش داشت که چندي بعد همين ستون تبديل به ستون هاي ديگر و صفحات متعدد درباره اينترنت شود که به سبکي خاص- ونه صرفا فني - به نوعي هم وظيفه اطلاع رساني اين حوزه را به دنبال داشته باشند و هم نوعي اشتياق و حسرت را هم در جامعه برانگيزند تا افراد به استفاده از آن ترغيب شود.
با اين همه به نظرم وبلاگ هودر با وجود همه قابليت هاي آن ، ادامه درخشان آن ستون نبود. من از همان ابتدا با اين خود بزرگ بيني و راحت نويسي و صريح نويسي مشکل داشتم که بخشي از آنها ناشي از قابليت هاي خود وبلاگ و بخشي ديگر به ارث رسيده از شخصيت " حسين درخشان" است که به دليل پيشگام بودن او روي بسياري ديگر نيز تاثير گذاشته است.
البته وبلاگ واقعا تحولي در عرصه توليد محتواي فارسي روي اينترنت محسوب مي شود. واقعيت آن است که قبلا فکر مي کردم وبلاگ به نوعي اوپن سورس کردن زندگي آدم است ، آنچنانکه هوشنگ گلمکاني در نخستين جشن وبلاگ ها مي گفت اولين تجربه هاي ديدن وبلاگ يک نفر، حس بدي دارد مثل اين است که شما داريد يک مکالمه تلفني را استراق سمع مي کنيد. اما حالا بعد از گذشت اين همه مدت فکر مي کنم اين تجربه هاي شخصي از گشت و گذارهاي مجازي شما مي تواند واقعا يک مديوم و يک رسانه باشد ( اين هم البته مي تواند زاده ذهن ژورناليسم زده ما روزنامه نگاران باشد که همه چيز را براي انتشار مي خواهيم) و به دليل شخصي بودن آن مي تواند چنبره ،ديوار و انحصار قطور رسانه هاي سنتي و دولتي و يا وابسته به قدرت هاي سياسي و اقتصادي را بشکند. آنچنانکه نگاه واقعي سلام پکس و نويسده وبلاگ iraq war2.0 درجنگ عراق از اين گونه بود و سخت مورد توجه قرار گرفت و يا شکل هاي ديگري از وبلاگ نويسي که عملا وبلاگ را به عنوان يک کلاس درس مجازي در گستره اينترنت درآورده است.
اما من فکر مي کنم حسين درخشان با وجودي که خود در آغاز اصول وبلاگ نويسي را به شکلي تعريف کرد که حرص همه ما را در بياورد در وبلاگش روز به روز به يک منبع خبر و يک منتشر کننده نزديکتر شد .حالا البته مثل هر مديوم خبري ديگر شکل و ادا و اصول خودش را دارد و و طبيعتا جاي گرفتنش در رده نخست وبلاگ نويسي بيش از آن که به پيشگام بودن او مربوط باشد به نگاه طعنه آميز، منعطف و نوي او به موضوعات و اخبار برمي گردد که خواننده خاص خود را دارد .
ما همه مان به خواندن هودر روزانه عادت کرده ايم و به نوعي دوستش داريم ، طبيعتا اگر بخواهيم هم نمي توانيم مثل او بنويسم. به اعتقاد من کوتاه نويسي و خلاصه نويسي يکي از مزيت هاي اين وبلاگ است و در مقابل اظهار نظر در مورد هر چيز خصوصا اظهار نظرهاي سياسي خيلي آبکي به نظر مي رسد.
اما از آنجا که اين سوال خيلي شبيه سوال مجريان تلويزيوني است مي توان يک جواب از آن نوع پيدا کرد: کمي زمان برنامه اش بيشتر شود بهتر است!
بهنام ناطقی، روزنامهنگار:
جذابیت سردبیر خودم و دیگر وب لاگها در همان است که سردبیر خودشان هستند. بنابراین این وبلاگ برای این جالب است که آنچه از دید تو خواندنی یا شنیدنی است، در آن نوشته می شود و کوتاهی و بلندی مطالب به اندازه ای است که تو می خواهی، و این دید و نثر و طرز فکر تو است که آن را یگانه می کند. امیدوارم همینطور ادامه بدهی و با ادامه این کار همچنان سرمشق باشی.
مريم نبوینژاد، روزنامهنگار:
سردبير خودم را مي خوانم. زبانش اشکالي ندارد فقط مشکل اينجاست که عاميانه نويسي يا محاوره نويسي با غلط نوشتن فارسي فرق دارد. مي شود چارواداري هم نوشت ولي فارسي را درست نوشت. گاهي درست نويسي اش به شدت مي لنگد.
وبلاگ شايد تنها جايي است که نمي شود از کسي انتظار داشت درباره چي بنويسد يا درباره چي ننويسد. نميتوانم هيچ پيشنهادي بدهم.
تکميل: نبوی نژاد مطلب مفصلتری درهمين باره در وبلاگش نوشته است.
عليرضا دوستدار، پژوهشگر آموزش:
من روزي چند بار سردبير خودم را چك مي كنم و بيشتر مطالبش را هم مي خوانم. نظرم در مورد محتوايش متفاوت است: لينكدوني به نظرم هميشه به مطالب جالبي اشاره مي كنه و خيليهايشان را چك مي كنم. تقربيآ بعد از ديدن صفحات اول ياس نو، آفتاب يزد، كيهان، و بي بي سي فارسي، براي ديدن مطالبي كه ممكن هست به ايران مربوط باشند از لينكدوني استفاده مي كنم. بخش لينك به بلاگرهاي انگليسي هم به نظرم خيلي مفيده به خصوص كه تمام كساني كه بلاگهاي انگليسيشان را مي خوانم (كه البته تعدادشان خيلي كم شده اخيرآ چون اصلآ وقت نمي كنم) توي ليست هستند و بلاگرولينگ هم مشخص مي كنه كه چه كسي اخيرآ اپديت كرده.
در مورد مطالب اصلي، چند مسآله هست. مطالب فني برايم هميشه جالب هستند. مثلآ مطلب جديد در مورد usability هر چند كه بكار نبستم ولي به نظرم مهم بود. مي خواستم بهمم كه چه طوري مي شود فونت فارسي رو قابليت تغيير size بهش داد كه متاسفانه نتوانستم بهمم. معرفي بلاگهاي ديگر و اشاره (همراه با نقد) مطالبشان هم برام جالبه، به خصوص مطالبي كه اشاره به روزنامه نگاران يا نويسندگان داره. با نظراتي كه در مطالب سياسي ابراز مي شه اكثر اوقات موافق نيستم، ولي به هر حال مي خوانم. يكي از دلايلش اينه كه عكس العمل خواننده ها رو دوست دارم ببينم چي هست. معمولآ مطالبي كه بخش كامنتشان باز هست رو، مربوط به هر موضوعي كه باشند، نگاه مي كنم كه ببينم خواننده ها چي مي گن و بخصوص كساني كه خارج از موضوع صحبت مي كنند يا فحش مي دهند برام جالب هستند. نظراتي كه اخيرآ خواننده ها در مورد ديو و آهنگش داده بودند را تمامآ save كردم، حتي اونهايي كه بعدآ پاك شدند. و اما در مورد زبان سردبيرخودم به نظرم جالبه و به نوعي شايد نماينده و نمونه يك ژانر نوشتن بين بلاگرهاي فارسي شده باشه. باز برخورد بقيه با اين طرز نوشتن هم برام جالبه، هرچند به طور سيستماتيك هيچوقت دنبال نكردم.
من جاي كسي غير از خودم نمي تونم باشم، ولي مي تونم بگم چه مطالبي به نظرم جالب تر و براي من مفيدتر هستند. چند نمونه را بالا ذكر كردم. نظرات سياسي به نظرم خيلي جالب نيستند چون پخته ترش رو جاي ديگر هم مي شه خواند (چه موافق و چه مخالف). ولي نمي گم نبايد اين چيزها را نوشت چون بالاخره وبلاگ شخصي است و آدم هر چي دلش بخواد مي تونه بنويسه. از طرفي هم گفتم كه مطالب سياسي برام جالب هستند چون باعث مي شن بقيه عكس العمل نشون بدن و اين عكس العملها برام جالب هستند.
مطلبي كه ذكر نكردم كه به نظرم به نوعي شالوده سردبير خودم هست و فكر مي كنم از اين نظر خيلي موفق بوده و مي تونه موفقتر هم باشه (به شرطي كه بيشتر در اين زمينه فعاليت بشه) blog activism هست، نه به معني activism سياسي، بلكه activism به نعف بلاگ نوشتن. يعني همين كه همه را تشويق به بلاگ نوشتن كنيد و علاوه بر تشويق، آنها را راهنمايي هم بكنيد و با tutorial يا راهنمايي فني يا راه اندازي گروههاي بلاگ (مثل صبحانه) يا تشويق بقيه به راه انداختن چنين گروههايي باعث فراگيرتر شدن بلاگ نويسي بشويد. البته همانطور كه گفتم اين كار تاحالا هم به نحو خيلي خوبي انجام شده. ولي اگر بيشتر هم بشه و به صورت سيستماتيك تر باشه به نظرم بهتر خواهد بود. نمونه اش راه انداختن يك صفحه در كنار tutorial براي بلاگ فارسي راه انداختن هست كه توي اون مطالب usability گفته بشه و tutorialهاي ديگر در مورد مسائل فني بلاگ. اينها ممكنه فقط يك مجموعه لينك به مطالب ديگران هم باشن، چون خيليها اين كار رو كردن ولي به صورت سيستماتيك نيست و آدم نمي دونه كجا رو بايد دنبال اين چيزها بگرده.
فرشاد، روزنامهنگار (سردبير گویا):
تقريبا هر روز سري به "سربير: خودم" مي زنم، فارغ از موافقت يا مخالفت با نقطه نظراتت، معمولا مسايلي که طرح مي کني برايم جذاب و خواندني است. خصوصا لينک ها و منابع مفيد و خوبي معرفي مي کني. از اينکه در ترويج برخي نکات اصرار داري خوشم مي آيد هرچند شخصا شيوه ديگري را بپسندم. مطالب تحريک آميزت را هميشه نمي پسندم و گاهي اوقات شورش را در مي آوري با اين حال ادبيات و نحوه نگارش خاصي را دنبال مي کني که به دليل تناقضش با آموزه هاي سنتي ما، چالش هاي مثبتي را رغم زده است. تصورم اين است که کارنامه ات اگر نه "درخشان"، مثبت است (؛ اگر جای تو بودم فقط و فقط کمتر مستقيم و غير مستقيم از خودم تعريف مي کردم ...
علیاصغر سعيدی، استاد جامعهشناسی:
بله هفته ای دو یا سه بار به سایت شما می ایم و از لینک های شما بازدید می کنم . زبان سایت آنجایی که نظر خودتان است برایم زیاد جذاب نیست و کمی تند است. البته شاید طبیعی باشد شما جوان هستید و اینها بازتاب فردی طالب تحول است، فردی بازتابی در جهان جدید که دنبال انجام الگوهای فردی خودش است. شاید بهتر باشد کمی آرام تر بنویسید. ما به تلطیف کردن جامعه و روح مردم شاید بیشتر نیاز داشته باشیم.
البته فکر می کنم اگر جای شما بودم همان کاری را می کردم که در وبلاگ خودم کرده ام. در کوتاه زمانی مخاطبین من کم می شدند! اما اگر خودم را در موقعیت شما بگذارم نظرم این است که وبلاگ شما برای من بخاطر لینکهای مناسبش جذاب است. تنها اگر جای شما بودم از راه های مختلف دو کار می کردم: اولا به مقالات و سایتهای دانشگاهی و اخبار علمی بیشتر از این بها می دادم و ثانیا به لینکهایی که رمان را در جامعه محبوب تر کند اهمیت می دادم. همچنین به نسل دوم خارج از کشور به نحوی مرتبط می شدم تا زبان ارتباطی بهتری برای وصل بیرونی ها و درونی ها بیابم.
جمشيد برزگر، روزنامه نگار:
من "سردبير: خودم" را می خوانم. با سر زدن به اين وبلاگ، از حال و روز نويسنده اش آگاه می شوم و می فهمم که اين روزها، مثلا ذهنش مشغول چه موضوعاتی است يا دراطرافش در کانادا چه اتفاقاتی افتاده يا قرار است بيفتد. من شخصا، بيشتر مشتری مطالب فنی و مسايل مربوط به عوالم وبلاگ نويسی و لينک هايی هستم که نويسنده اش گرد می آورد و پيدا کردنش، برایم سخت است. خيلی از سايت ها و يا وبلاگ های خوب را من از طريق"سردبير: خودم" پيدا کرده ام. اما اين به معنای آن نيست که نوشته های درخشان درباره جامعه و سياست و چيزهای ديگر را نمی خوانم. اما به نظرم، اين جور نوشته ها نقش کمتری در متمايز کردن اين وبلاگ داشته اند. هرچند يادداشت های کوتاه او از صراحت لازم برخوردارند، با اين همه، شايد مشکل اصلی آنها، نوعی ولنگاری در زبان باشد. ممکن است حسين درخشان برای اين نوع نوشتن دلايلی داشته باشد، اما گمان می کنم که حتی در اين نوع زبان هم بايد رعايت برخی چيزها را کرد که متن به طرف نوعی شلختگی حرکت نکند. می دانم که او به دنبال ارتباط با نسل جوان است و خود از آنان است، اما بين نوشتن و حرف زدن فرق هايی هست که بی توجهی به آنها، سبک بيانی متمايز نمی آفريند و بيشتر به مشوش شدن متن می انجامد.
راستش نمی دانم که اصلا ممکن است کسی ديگر، مثلا من نويسنده وبلاگی مثل "سردبير: خودم" بشوم يا نه. بنابراين، پاسخ دادن به اين سوال چيزی را روشن نمی کند. من اگر نويسنده اين وبلاگ بودم، احتمالا نتيجه کار همين وبلاگ "نکته" می شد که الان می نويسم. طبيعی است به مسايلی که در پاسخ سوال اولت نوشتم، بيشتر می پرداختم و به آنها توجه می کردم.
اما از اين حرف ها که بگذريم، وبلاگ تو و کاری که کرده ای و می کنی، تاثيرات خودش را برجا گذاشته و اکنون وبلاگ، به روزنه ای جديد، که ويژگی های عصر ما را با خود و در خود حمل می کند، تبديل شده است.
رامين جهانبگلو، استاد فلسفه:
هر از گاهی آن را میخوانم و لذت میبرم. حتی اگر شخصی بودن و فردمحور بودن وبلاگ را پايهی آن بدانيم، با خواندن وبلاگ تو چيزهای زيادی میتوان دربارهی اوضاع و مسايل اجتماعی و فرهنگی متوجه شد. برايت آرزوی موفقيت میکنم و اميدوارم که تاثير سازنده و مثبتی بر تمام وبلاگنويسان و وبلاگخوانان بگذاری.
مسعود بهنود، روزنامهنگار:
اين هودر از من خواست و پيام فرمود که تولد سردبيرخودم رسيده و چيزی بنويس. چقدر به سفارش نوشتن سخت است حتی وقتی نامه به دوست و يار باشد و عاشق زار. اما می نويسم به زور هم که شده . کاش ننوشته بود. آن وقت آسان تر بود. خودم به زبان خوش می نوشتم. گرچه او حق دارد يک سالی است چندين سئوال فرستاده است درباب کارمان و من هنوز جواب نداده ام. طلفک هودر که همان حسين درخشان باشد که سردبير خودم هم نام دارد و تازگی ها آن قدر خلاصه شده که به او س. خ هم می گويند.
از آن اولی که حسين آمد و ديدمش و حتی قبل از آن که من و شمس الواعظين و نبوی و خيلی از اهل فتنه را داشتن آدرسی در انينترنت بياموزد و گذاشتن آن آدرس بر بالای مقالات ياد دهد، می دانستم که در اين وادی کارهائی می کند که به نظرم هنوز نکرده است. از آن جمعی که حسين خوره اينترنت را به جانشان انداخت خيلی ها اصلا تايپ کردن را بلد نبودند و هنوز هم نيستند و روی کاغذ می نويسند با خودکار بيک، بعضی ها مثل اکبر گنجی اصلا روزگارشان مجالشان نداد که خود در اين وادی حاضر شوند ولی مقدر اکبر بود که اين وسيله را بشناسد و وقتی می خواست فيل «مانيفست جمهوری خواهی » را از همان زندان اوين هوا کند می دانست که اين مانيفست را روی اينترنت که بگذارند هزاران هزار می خوانند و نيازی به مجوز وزارت ارشاد نيست و به زبان ها ترجمه می شود و در عين حال اکبر می دانست که با هوا کردن اين فيل به اين زودی ها نبايد فکر مرخصی کند چه کند به آزادی کامل. خيلی از آن جمع هم بعد از تعطيل شدن آن روزنامه ها – آخرينشان عصر آزادگان – و پراکنده شدن حسين و امثالهم ديگر سراغی از ايننترنت نگرفتند ولی عيبی ندارد خود می دانند چيزی کم دارند و مثل عمادالدين باقی تا فرصت کنند جبران مافات می کنند و سايتی راه می اندازند چنان که از همين حالا بايد به فکر سايت اکبر بود.
اما برگرديم به حسين که بايد کانادائی می شد و تصور آن که در تهران می ماند و به سرنوشت سينا مطلبی مبتلا می شد نگرانم می کند. باری ما و جمعی از اهل بخيه به راهنمائی حسين در اين وادی هستيم.
و حالا برسم به اين وب لاگ لعنتی سردبيرخودم. چرا گفتم لعنتی. برای اين که تنها وب لاگی است که هر روز می خوانم و هر روز با نگرانی می خوانم که باز اين حضرت کلمات نامربوط ننويسد و فحش ندهد. گرچه می دانم که همسن و سالانش و بيش تر همان پنج هزار نفری که هر روز به سردبير خودم سر می زنند به همان زبان و سادگی و خودمانی بودنش دلبسته اند.
به نظرم حسين مهم تر از کاری که با دو سه تا شاخ شکسته که يکی هم من باشم کرد، کاری است که با نسل خودش کرده است. اول که به کانادا رفت من بارها به او گفتم که ول کن اين زبان فارسی و نوشتن برای فارسی زبانان راف بابا برويد در اقيانوس شنا کنيد. اين حرفی بود که به نيمای خودم هم گفته ام ولی هر دوشان خوش بختانه گوش نکردند. به خصوص حسين که حالا فکر می کنم اگر به حرفم گوش کرده بود بچه های ايران از چيز مهمی محروم می ماندند، هم اطلاعاتی که حسين به آن ها می دهد و هم اين که صدتائی از آن ها از روی سرمشق حسين اين کار را ياد گرفته اند و دارند خود را می نويسند هر روز. من که بيشتر اين پرت و پلا ها را می خوانم و با شوق هم می خوانم برايتان شهادت بدهم که ماجرای مهمی در اين نسل دارد اتفاق می افتد که سهم حسين در آن کم نيست. بچه های امروز ايران که در لحظات سرنوشت سازی هم دارند زندگی می کنند اولين نسل از ايرانيان هستند که دارند خود را و زندگی نسل خود را می نويسند. اين کم کاری نيست و نگوئيد نسل های گذشته هميشه همين طور بوده اند. اين طور نيست در واقع. نسل های گذشته فرانسه اگر اينترنت نداشتند مارسل پروست داشتند و ده ها تن مانند او که جوانی خود را نوشتند و کم نگذاشتند. انگليسی ها هم به ترتيب ديگر. شما برای دانستن احوال نسل های گذشته هر يک از اين جوامع پيشرفته مشکلی نداريد در نوشته های بزرگان ادبشان آمده است به چه چزئياتی. اما ما کجا داريم اين احوال را مگر از زبان پدر و مادرها که خودشان و يا پدران و مادرانشان را گاهی برايمان گفته اند که چطور روزگار گذرانده اند. نيما و حسين از احوال جوانی من خبر ندارند که همين سی سال پيش بود و دور نيست. اما امروز با اين وب لگ های متعدد و گفتگوئی که بين آن ها درگيرست هر کس دلی و سری با آن ملک داشته باشد ، روی و پشت و وسط و ميان ذهن جوانان ما را می خواند که پيچيده هم نيستند و اگر هم باشند زبانشان گوياست و همان طور که فکر می کنند می نويسند حتی اگر من نپسندم و حضرات هم خوششان نيايد.
مثالی بزنم که نشان دهم چقدر مهم است اين احوال وب بازان و وبگردان جوان ايرانی. آن روز مباد و از تصورش به خودم می لرزم که آمريکا به ايران حمله نظامی کند ولی فعلا که هيچ کس به مبادا های ما نظر ندارد و هم در ايران و هم در واشنگتن عده ای زمينه را برای اين کار مهيا می کنند پس عجب نيست که مقايسه کنم احوال ملک دارا را که ملک ايران باشد، با کشوری مانند عراق مثلا. همين روزها کتابی در لندن و جهان پخش شده به نام «سلام پکس» که نوشته های روز به روز تنها بلاگر جوان عراقی است که در آن روزهای حمله نظامی در بغداد بود و روز به روز را می نوشت. فقط همين يک نفر بود و به تنهائی بيشتر از گزارش های دروغ و راست خبرگزاری ها و تلويزيون های ماهواره ای از الجزيره تا سی ان ان و مصاحبههای سعيد الصحاف راست می نوشت و واقعی روايت می کرد. يکی و همين يکی عين وقايع را نوشت و حالا که مجموعه نوشته هايش به صورت کتابی درآمده منقدی آن را با يادداشت های آن فرانک برابر دانسته است. در حالی که می دانيد اگر – برخلاف خواست و ميل ما – اين اتفاق و اتفاقی مانند آن در ايران بيفتد اين سلام پکس ها هزارانند و نه يکی و حسين را در اين کار سهمی بزرگ است. پس تولد «سردبير: خودم » مبارک باشد و زود باشد که وب سينا مطلبی هم از تاريکی به در آيد.
دنا رباطی، روزنامهنگار:
اهل اينترنت حسين درخشان را خوب ميشناسند، او مبتكر وب لاگ در سبك و سياق ايراني آن است و تلاش هاي خستگي ناپذيرش جهت جا انداختن و ضرورت آن براي جامعه ايراني بر كسي پوشيده نيست، صريح و مردم دار، مهربان و حال انديش و آينده انديش است و وب لاگ گرهاي بعد از او در وجه غالب توانسته اند به سهم بزرگ خودشان اين خصوصيات را رونق و پر و بال دهند. پرداختن به پديده وب لاگ ها به لحاظ آكادميك فرصت جدي ميطلبد بخصوص به لحاظ زباني؛ و عرصه اي ست كه وزن و حجم آن روز به روز سنگين تر ميشود، عرصه اي كه زنان جامعه در آن احساس امنيت ميكنند و تاثيرات بسيار قوي و كارسازي روي زبان وب لاگرها گذاشته اند و من به شخصه از مهرباني زبان وبلاگرها شديدا متاثرم و لذت ميبرم.
از آنجا كه هر هفته بخش هايي از «سردبير: خودم» را در شهروند ميخوانم و بعضي اوقات را هم به وب گردي ميگذرانم، صادقانه بگويم كه بيشتر از آنها كسب ميكنم و رشته محكمي است كه دائم مرا در حال و هواي نسلهاي جوانتر از خودم قرار ميدهد. حسين جان هيچوقت فكر نكرده ام كه اگر به جاي تو بودم با «سردبير: خودم» چه كارهاي ديگري ميكردم*، اما بايد بگويم كه شسته رفتگي و مرتب بودن«سردبير: خودم» برايم چشم نواز است درست برعكس وب لاگ ابراهيم نبوي كه وقتي وارد آن ميشوم براي خروج از آن متوسل به «كنترل ـ آلت ـ ديليت» ميشوم. خسته نباشي و تولد«سردبير: خودم» را بهت تبريك ميگم.
تکميل: نوشتهی کامل دنا رباطی را با عنوان «وبلاگها؛ اعلام حضور فرد در اجتماع» در روزنامهی شهروند بخوانيد.