فهم من از رفتار خارجی آمریکا و بريتانيا بعد از ۱۱ سپتامبر و حملهی آمريکا به عراق، البته بدون وارد کردن مسالهی اسراييل-فلسطين در معادله، اين است:
- آمريکا به اين نتيجه رسيد که بزرگترين دشمنش را خود در آستين عربستان پرورده است. ايدئولوژی وهابيت و بعد تبديل آن به قدرت سياسی و مذهبی در عربستان تنها در سايهی حمايت چشمپوشانهی آمريکا از استبداد حاکمان عربستان تا اين حد رشد کرده است.
- نومحافظهکاران آمريکا که شايد صريحترين و بیملاحظهترين نيروی فکری در جهان سياست امروزند، به اين نتيجه رسيدند که بدون تغيير ساختار سياسی خاورميانه و قلب آن عربستان سعودی، امکان ندارد که بتوان ريشهی غربستيزی کور وهابی و ثمرهی عملیاش القاعده را خشکاند. حاکمان مستبد کشورهای مسلمان خاورميانه، رعيت (و نه شهروند) بیمسووليت با علاقهی بسيار به برداشت ستيزنده و بسيار راديکال از اسلام به بار میآورد. مردم اين کشورها بطور غيرمستقيم نارضايتی خود را از استبداد حاکمان و نابرابری اجتماعی شديد، فرا میافکنند بر آمريکا.
- آمريکا برای برهم زدن نظم موجود خاورميانه و آغاز روند تغيير ساختار سياسی، بايد به هر شکلی شده سيستم سياسی حاکم بر عربستان را تغيير دهد. تغيير در عربستان به معنی ازکارانداختن مغز اسلام راديکال نو (وهابيت و ثمرهاش القاعده) است و دير يا زود بر تمام فعاليتهای ضد آمريکايی در جهان تاثير جدی خواهد گذاشت.
- آمريکا چنان رشتهی محکمی از روابط اقتصادی با عربستان سعودی بستهاست که پاره کردن آن تنها به ضرر خود اوست. برای تغيير در عربستان نمیتوان مستقيم وارد عمل شد.
- تغيير سياسی در خاورمیانه بايد از داخل کشورها شروع شود، وگرنه با زرنگی توسط حاکمان کشورها به دخالت بيگانه تفسير و بعد سرکوب خواهد شد و برعکس احساسات ضدآمريکايی را بيشتر مشروعیت خواهد داد.
- آمريکا نياز به يک شکاف دموکراتيک در خاورميانه دارد. اگر تنها يک کشور عرب و مسلمان نمونه در خاورميانه به وجود آيد که بتواند شيرينی شيوهی دموکراتيک حکومت را به مردم همسايه و منطقه بچشاند، نارضايتی عمومی در داخل کشورهای اسلامی خاورميانه، از اين به بعد بجای فرافکنی روی آمريکا و اسراييل، بر روی خود حاکمان مستبد داخلی خواهد افتاد.
- عراق بهترين جايی است که میتوان به عنوان شکاف دموکراتيک در خاورميانه از آن استفاده کرد. به چند دليل: اول اينکه راحتتر از بقيه میتوان مردم را راجع به خطر آن برای امنيت جهانی تاحدی قانع کرد. دوم اينکه همسايهی بزرگ عربستان است سوم اينکه بخاطر اشغال کويت در اوايل دههی نود، عربستان و ديگر کشورهای عرب تمايل کمتری برای حمايت از آن دارند. چهارم اينکه همسايهی ايران است و به دليل رابطهی قديمی روحانيت شيعه در ايران با عراق، هرگونه تغيير سياسی در عراق به سرعت و دقت به مهمترين مرکزهای فکری اسلام ايرانی، يعنی به حوزههای علميه، منتقل خواهد شد. يعنی جايی که حاکمان ايران بطور سنتی از آن تاثير زيادی میگيرند و مهمتر از همه، به آن کم و بيش اعتماد دارند. پنجم، عراق به خاطر ثروت بزرگ نفتیاش، به آسانی میةواند در دراز مدت هزينهی بازسازی اقتسادی و سياسی و مدنی خودش را بپردازد. ششم، ارتش عراق بعد از جنگ قبلی خليج فارس به شدت ضعيف شده و آمريکا با کمترين تلفات میتواند آن را اشغال کند.
با اين استدلال به نظر من آمريکا و بريتانيا با تمام نيرو مصمم به ايجاد تغيير سياسی در عراق هستند و هر دولتی در آمريکا و بريتانيا بر سر کار بيايد، از برنامهی کلی «عراق به عنوان شکاف دموکراتيک در استبداد عربی-اسلامی خاورميانه» دست نخواهد کشيد. چون اگر پروژهی عراق دموکراتيک شکست بخورد، تمام خاورميانه را آتشی خواهد گرفت که همه را در خود خواهد سوزاند.
اگر نومحافظهکاران آمريکا کمی به قدرت ديپلماتيک بريتانيا برای قانع کردن اروپا و سازمان ملل برای حمله به عراق اعتماد میکردند و زمان حمله را کمی عقب میانداختند، الان تمام دنيا يک صدا به حمايت از تغيير سياسی در عراق و در پیآن، خاورميانه، میپرداخت.