انگشتهای دست چپش خالی بود. يعنی انگشتر نداشت. پس مجرد بود. چشمم که بالاتر رفت ديدم دماغش را هم عمل کرده بود. بالاتر، موهايش زرد زرد بود. پس زياد عجيب نبود که چند لحظه پيشش با بدلباسترين مردی که میتواند در شهر باشد، درست دم در، سر راه مشتریها، سیگار میکشید. يک کاپشن بد قواره با نوارهای افقی سفيد روی زمينهی خاکستری، با نوشتهای به انگليسی تنش بود. و يک شلوار تنگ سياه، انگار که از ورزش آمده باشد. توی رستوران را نگاه کردم. فرق کرده بود. پس حق داشتم که وقتی میخواستم از ميان دود و دم و مرد و زنی که جلوی مغازه لاس میزدند و سيگار میکشيدند، رد شوم حس کردم که چيزی فرق کرده است.
بطور رقتانگيزی توی منو دنبال قيمت میگشت. کار با صندوق را هم بلد نبود. لهجه هم داشت. «نه، گرمش نکن. میبره.» من را میگفت که پای آلبالو سفارش داده بودم و میخوستم ببرم خانه. ولی راستش را بخواهيد، با کمال تاسف، اینها را فارسی میگفت به آن مرد با شلوار جين آويزان زشت و پولوور استين بلند قرمز زشتترش. رستوران محبوبم، به همين راحتی از دست رفت.