من راننده تاکسیام، هر چند که ديگر تاکسیام نارنجی نيست. اما دليل نمیشود هر آخر هفته، در سرما و گرما، نروم کنار کوچهی باصفای آن بغل، کنار جوی آب روان که از قناتهای خانههای پولدارهای محله سرازير است، و شروع به شستن پيکان يخچالیام نکنم. يا اينکه کاپوتش را بالا نزنم و به موتورش ور نروم. يا زيراندازهای سياه لاستيکیاش را کنار خیابان نيندازم. اين وبلاگ تا اطلاع ثانوی درحال تغيير و تحولات ظاهری خواهد بود. اينجا تاکسی من است.«داداش مرگ من يواش اون در رو ببند.»
تکميل:
- چند دقيقه بعد از اين متن ادبی لوس، بهتر است مثل آدم توضيح بدهم که اينجا چه غلطی دارم میکنم. هميشه فکر میکردهام که لينکدونی بايد داخل متن باشد، نه در حاشيه. چونکه مردم عادت دارند يک جا را بگيرند و بروند پايين و بخوانندش. خيلیها هستند که فکر میکنند چون مثلا مطالب وسط صفحه از پريروز تازه نشده، کلا اين صفحه هم تغييری نکرده. چون عادت ندارند که ستون بغل صفحه را هم نگاه کنند که قبلا لينکدونی در آن بود. درنتيجه بهتر است که آدم لينکدونی را، با اينکه کاملا جداگانه آرشيو میشود و يک وبلاگ جداگانه دارد، حداقل از نظر شکل نمايشش، بياورد داخل متن اصلی. در عين حال اگر کسی میخواهد آنرا به شکل سابق ببيند، میتواند از آرشيو تاريخی و موضوعی آن استفاده کند. فقط فعلا توضيح مربوط به هر لينک را هنوز هم در Tip Box آن (چيزی که با رفتن ماوس روی لينک ظاهر میشود) میگذارم. ولی جون خلاف کاربری (Usability) است، احتمالا برای آن هم فکر خواهم کرد. اين مهمترين دليل تغييرهای جديد بود که از همان اول به فکرش بودم، ولی از نظر عملی کار سختی بود. اما بعد از اينکه ديدم Jason Kottke که من خيلی چيزها را از او ياد گرفتهام، توانسته اين کار را بکند، من هم افتادم به جان قالب و خلاصه به هر کلکی بود با استفاده از چند Plug-in مووبلتايپ (هرکس مووبلتايپ را شناخت، بهشت برين مال اوست) درستش کردم. روشم با روش کاتکی هم فرق دارد و احتمالا بهزودی در وبلاگ انگليسیام قالبش را و روش کارم را مینويسم.