اگر هم تا حالا شک داشتيد، بگذاريد روشن کنم: فاجعهی زلزلهی بم سياسی است، آن هم به بد وضعی.
نه اينکه حکومت نقشی در اين زلزله داشته باشد، ولی در مرگ تکتک اين هزاران انسان بینوا مقصر است. همانطور که در مرگ تکتک دههاهزار نفری که هر سال در تصادفهای جادهای کشته میشوند، و در مرگ تدريجی صدهاهزار تهرانیای که بطور غيرمستقيم هر سال از آلودگی هوا میميرند--و شايد خود ما هم جزوش باشيم.
اصولا دولتها و حکومتها برای چه چيزی ايجاد شدهاند؟ آیا برای اين نبوده که کارهايی را که نفع مشترک به همه میرسانند با خرج همه بر عهده گيرند تا هر کس بتواند کاری را که در آن وارد است، انجام دهد؟ آيا وجود دولت جز برای انجام خدماتی است که شهروندان به تنهايی و تکتک قادر به انجام آن نيستند؟ آيا مشروعيت حکومت جز به نمايندگیای که مردم برای انجام کارهای عمومیشان به آن میدهند است؟ اينها سوالهايی کليدی هستند که جوابشان را همه میدانند، ولی در نظام سياسی ايران يک حلقه در اين زنجيزهی منطقی گم شدهاست: نياز حکومت به مردم چيست؟
بر قاعده، وقتی مردم نمايندگی انجام امور عمومی را به تعدادی از بين خودشان میدهند و آن را حکومت مینامند، تنها چيزی که ادامهی اين رابطه را تضمين میکند، پولی است که باز مردم به همان مجموعه آدمها، قواعد، و امکاناتی که اسمش را گذاشتهاند حکومت، میدهند. حکومت بدون اين پول --يا ماليات-- عملا وجود ندارد و کاری از پيش نمیبرد و درواقع نمیتواند مردم را نمايندگی کند. پس از يکطرف سعی حکومتها اين است که مردم--برگزينندگان خود-- را خوب نمايندگی کنند و با انجام خدمات عمومی، آنها را راضی نگه دارند تا باز هم بتوانند سرکار بمانند و از مزايای خدمات عمومی باز هم استفاده کنند؛ از طرف ديگر مردم هم سعی میکنند با کنترل پولی که به حکومت میدهند، و نيز انتخاب مستقيم نمايندگانشان، قدرت و امکانات حکومت را به کسانی دهند که میخواهند، نه هر کسی که از سر راه میرسد يا زورش زيادتر است يا هر چيز ديگر. در نتيجه مهمترين بخش اين رابطهی دو طرفه پول و نمايندگی يا مشروعيتی است که مردم به حکومت میدهند.
اما در ايران اصولا اين رابطه، از همان اول بيمار و معيوب است. ربطی هم به قبل يا بعد از انقلاب، يا به اصطلاح شاه و خمينی ندارد. پول نفت حکومت را از پول مردم بهکل بینياز کرده است و اگر جراتش را داشت، به همين نمايندگی --رای-- نسبی آنها هم بینياز میشد. کما اينکه الان هم دارد میشود. (وقتی که میگويند هيچکس حق ندارد به مجلس وارد شود مگر اينکه به ولايت مطلقهی فقيه و نظام جمهوری اسلامی و دين اسلام و قانون اساسی، اعتقاد و التزام عملی داشته باشد، يعنی اينکه هيچکس بجز همان کسانی که همين الان هم در داخل سيستم سياسی فعلی هستند، حق ندارد وارد حکومت شود. درنتيجه نمايندگی مردم، يعنی کشک.)
برای همين است که حکومت در ايران خودش برای خودش هدف تعيين میکند، آنها را اولويتبندی میکند و روشهای رسيدن به آنها را وضع میکند--حتی اختلاف بين اجزای خودش را هم خودش (مجمع تشخيص مصلحت) حل میکند، بدون هيچ نيازی به مردم. اين حکومت جز در ظاهر، مردم را نمايندگی نمیکند، درنتيجه خيلی طبيعی است که نيازهايش از نيازهای مردم کاملا جدا باشد: حکومت برای حفظ خودش بيش از هرچيز احساس نياز به قدرت نظامی میکند، پس چندين ميليارد دلار از پول نفت را صرف ساختن مخفيانهی سلاح اتمی میکند. درمقابل، مردم به سلامتی، آموزش، آينده و رفاه خود و بچههايشان از هرچيز بيشتر نياز دارند و اگر قرار بود به کسی نمايندگی بدهند که خدمات عمومی را انجام دهد، قاعدتا آن حکومت بايد قبل از هر چيز ديگری به اين نيازهای اوليهی مردم میرسيد.
حالا چه چيز میتواند بهتر از يک حادثهی طبيعی، اوج شکاف و گسستگی منطقی بین مردم و حکومت را نشان دهد؟ هيچکس به مردم بم --و اصولا تمام شهرهای کشور هميش منتظر زلزلهای بهنام ايران-- در تمام اين سالها نگفته است که اگر میخواهيد سلامت خود و بچههايتان را حفظ کنيد، بايد خانههايتان را جور ديگری بسازيد. همانطور که در کشور زلزلهخيز ديگری بهنام ژاپن در اين ۳۰، ۴۰ سال کل خانهها را از نو ساختهاند، جوری که زلزلههای بالاتر از ۶.۵ ريشتر را هم میتواند تحمل کند. هيچکس در تمام اين سالها، چه در زمان شاه و چه بعد از نقلاب، به مردم نگفته است که اگر میخواهيد در هنگام رانندگی جانتان را مفت از دست ندهيد، چکار بايد بکنيد. طبيعی هم هست، چون اصولا حفظ سلامت مردم جزو اهداف حکومت نيست. مگر موقعی که خودش در معرض خطر باشد و به جانهای مردم برای بزرگترين هدفش، يعنی قدرت نظامی، نياز داشته باشد.
با اين نگاه، هيچ چيز سياسیتر از پای پيرزنی که به سوراخ کنار جوی میافتد و میشکند نيست. چه رسد به زلزلهای که صدهاهزار زندگی را يکشبه نابود میکند. آن پيرزن اگر --مثلا--کانادايی باشد، برای همان پای شکسته از دولت شکايت میکند و غرامتش را هم به نقد میگيرد، اما در کشوری مثل ايران که حکومتش نيازی به مردم ندارد، فقط به پيرزن بینوا میخندند. «به ما چه که پای پيرزن شکسته است، اسلام در خطر است و دشمن میخواهد ما را نابود کند و ما بايد برنامهی اتمیمان را پيش ببريم.»
توضيح:
- من يا هر کس ديگر، وظيفه نداريم دربارهی مسايل مالی زندگیمان يا مقدار کمکی که به زلزلهزدگان يا جاهای ديگر کردهايم به کسی جواب بدهيم، مگر اينکه قرار باشد وارد خدمت عمومی يا دولتی بشويم. اميدوارم يک بار گفتن اين مساله کافی باشد.