به نظرم میرسد که جبههی مشارکت برای اولين بار دارد در شکل يک حزب سياسی، خواستههايش را بدون اينکه از مردم توقع بیجای «حضور هميشگی در صحنه» داشته باشد، و از راه قدرتی که هنوز در ساختار سياسی ايران دارد، پيش میبرد. همينطور برای اولين بار خاتمی در شکل يک رهبر سياسی ظاهر شده و با صراحت بینظيری از حقوق کسانی که از نظر حزبی وابستگی زيادی به آنها دارد، دفاع میکند.
اين خيلی اتفاق مهمی است. خاتمی برای اولين بار دست از کلیگويیهای پدرانه برداشته و بیطرفی داورانه را --که بطور منطقی وظيفهی رهبر و قوهی قضايی است، نه ريیسجمهور-- کنار گذاشته است. کاش از همان روزهای اول بجای اينکه اينقدر نگران آرامش مملکت میبود، نگران حقوق درحال ضايعشدن مردمی بود که به او رای داده بودند. ولی حالا هم دير نيست.
تهديد کل دولت به استعفا، به احتمال زياد عملی نمیشود، ولی فشار بسيار زيادی را به رهبر و شورای نگهبان میآورد که به نظر من در همين فشار زياد، بهترين زمان است برای اينکه خمير تغيير قانون اساسی را به تنور داغ چسباند. شک ندارم که که اين شعار، اگر صادقانه مطرح و پيگيری شود، میتواند دوباره مردم را به معادلات سياسی ايران برگرداند.
فقط اميدوارم دوباره رگ روحانيون مبارزی خاتمی بر رگ مشارکتیاش غلبه نکند و درخواست برای تغيير قانون اساسی را خيانت نخواند. آيا واقعا خود آقای خاتمی راهی جز اصلاح قانون اساسی برای بيرون رفتن از بحران ساختاری قدرت در ايران میشناسد؟