ديروز آرش و آیدا بعد از يک سفر طولانی از ايران برگشتند. خواسته بودم برايم يک چندتا روزنامه بياورند و همينطور کتاب وبلاگستان را. خوشبختانه يادشان نرفته بود و برايم يک شماره از شرق، يک شماره از ياس نو و کتاب وبلاگستان را آوردهاند.
وقتی شرق را دستم گرفتم ديدم چقدر دلم برای روزنامههای ايران تنگ شده. لامصب اينترت با همهی باحالیاش، اصلا حس روزنامهی کاغذی را به آدم نمیدهد. دليلش هم فکر کنم مشخص است، ما آدمها تا وقتی چيزی وجود فيزيکی نداشته باشد، سخت قبولش میکنيم. روزنامههای اينترنتی هم که کلا موجودات بیوزن و بیحجمی هستند. راستش را بخواهيد، با وجودی که در اين وبلاگ خوانندههای مطالبم از مثلا هفتهنامهی شهروند يا پيک روز (که تازه نوشتن در آن را شروع کردهام، باز هم مجانی البته و از روی مطالب همين وبلاگ. در ضمن هنوز وبسايت هم ندارند.) خيلی بيشتر است، ولی حس ديدن اينکه مطلبی از من در مثلا پيک روز چاپ شده، حس شيرين و عجيبی است.
واقعا کی میشود که آدم بتواند روزنامههای مهم ايرانی را در کشورهای ديگر جهان هم روی کاغذ بخواند؟ اگر اين مرتضوی لامصب جامعه را نبسته بود، شايد الان جامعه در مثلا لندن هم بطور همزمان چاپ میشد و ما هم میتوانستيم بخوانيمش. مرتضوی بخاطر انگيزههاي سياسیاش، صنعت چاپ و نشر روزنامه را که داشت شروع میکرد به رشد و رسيدن به استانداردهای امروز دنيا، در نطفه خفه کرد. خدا خفهاش کند--نه، نکند. اعدام چيز خوبی نيست. برای مجازات امثال او راههای بهتری هست.
راستی بر نسخهی چاپی شرق و نيز بر کتاب وبلاگستان نقدهای مختصری دارم که در يک فرصت ديگر مینويسم.