با چشم عملگرايم که نگاه میکنم، گمان میبرم که اصلاحطلبان ديگر احتمالا در نهايت مجبور میشوند با حکومت خداحافظی کنند. بعيد است که رهبر هم بتواند تغييری در سرنوشتشان بدهد، با وجودی که بدون شک در تمام عمرش هرگز اينطوری در منگنه گير نکرده بوده است. (توضيح: منظورم اين نيست که بايد راحت تسليمشان شد. ولی گمان کنم قدرتی که قانون اساسی به جناح راست و رهبر داده است مانع میشود که اين مقاومت به نتيجهی قابل توجهی برسد. اگر برسد که چه بهتر. نوشتهی پايين با اين فرض است که مقاومت اصلاحطلبان به نتيجه نرسد.)
به نظر من جريان اصلاحطلبی حاصل يک دهه کار فکری کسانی بود که بعد از مرگ آیتاله خمينی از قدرت بيرون گذاشته شدند و در نتيجه رفتند و درس خواندند و فکر کردند و دنيا را ديدند و بقول من خودشان را Upgrade کردند. خاتمی در واقع محصول کارخانهی فکریای بود که در اين ده سال بيشترين تمرکز و پروژهاش فهم دموکراتيک از دينهای آسمانی و بخصوص اسلام شيعه بود.
اين تئوری با روی کار آمدن ناگهانی خاتمی، بدون اينکه به روشنی در سطح قدرت ترجمه و عملياتی شده باشد، يکدفعه خودش را در ميدان عمل سياسی ديد، بدون اينکه برای آن آماده باشد. ولی در عرض کمتر از دوسال به اين نتيجه رسيد که شايد حتی اگر در حوزهی سياست هم خوب ترجمه شده بود، باز هم نمیتوانست از پس ساختار موجود قدرت و بطور خلاصه تئوری ولايت فقيه بربيايد. در واقع فهميد که نمیشود به کسی به عنوان ولی فقيه هر چه قدرت است داد و از او انتظار داشت ز تمام آن استفاده نکند.
بنابراين، اگر با سادهگيری به ماجرا نگاه کنيم، هر چه دکتر سروش بيشتر از ايران دور شد و هر چه حلقهی روشنفکران دينی بخاطر فعاليت سياسی مهرههای مهمش از هم گسست، پروژهی روشنفکری دينی کمکم تغيير کرد و کفهی روشنفکریاش بر کفهی دينیاش چربيد. حالا دیگر سوال و پروژهی اصلی اين بود که ايا اصولا میتواند دينی دموکراتيک داشت؟
برای من مهمترين نشانهی تغيير پروژهی فکری روشنفکران دينی --که درواقع اصلاحطلبان جلوهی سياسی آن بودند-- از خواندن مصاحبهای با سيد جواد طباطبايی در ضميمهی همشهری سال پيش شروع شد. آنجا بود که فهميدم اعضای جوانتر حلقهی روشنفکری دينی --که البته ديگر بهتر است روشنفکران ديندار بنماميمشان-- پس از ديدن ناکامی پروژهی قبلی در عمل، در پی تغيير سوال و پروژه برآمدهاند و با انرژی و حرارت سعی میکنند بدون درگير شدن در عمل سياسی، پروژهی جديد را تعريف کنند و کمکم کسانی را که به آن علاقه دارند، از نظر فکری، دور هم جمع کنند.
حالا با بيرون کشيدن اصلاحطلبان از حاکميت که احتمالا بزودی شامل دولت خاتمی هم خواهد شد، اين فرصت طلايی دوباره برای آنها پيش آمده است که بروند و دوباره فکر کردن و نوشتن و خواندن را از نو شروع کنند. هرچند که به احتمال زياد تعدادی از فعالان سياسی آنان در چند سال آينده ناچار به پرداختن هزينهی رفتارهای سياسیشان خواهند شد، ولی در عوض ميدان برای جوانانی که پروژهی جديد را تعريف کردهاند آماده خواهد شد.
با بيرون آمدن اصلاحطلبان آسمان به زمين نخواهد آمد، همانطور که در سال ۶۹ نيامد. در عوض فرصتی است برای محافظهکاران جناح راست که ببينند امکان ندارد جامعهای را که سيستم ارزشیاش (Value System) به کل تغيير کرده، با سيستم ارزشی دلخواهشان اداره کنند. همچنين فکر میکنم با درگير شدن عملی آنها در مسايل اجرايی مملکت از قدرت بخشهای راديکالشان (مثلا کيهان و سپاه پاسداران) کاسته شود و به نفوذ و اعتبار بخشهای پارگماتيست و واقعگرايشان افزوده شود. همانطور که در دههی هفتاد شمسی هم از دل همان جناح سنتی و به شدت مذهبی بود که گروهی نسبتا تحصيلکرده، عملگرا و ميانهرو --و البته Hypocrite-- بهنام کارگزاران سازندگی برآمد که تا حالا از همهی گروههای جناح راست بيشتر به مفهوم اصلی محافظهکاری نزديک بودهاند.
تکميل:
- قبلا هم در نوشتهای با عنوان «گذشتن از روشنفکری دينی» اين موضوع را به شکل مفصلتری توضيح داده بودم.