آقا بيخود به ملت بد و بيراه نگوييد. اينکه پنجاه درصد رفتند و رای دادند معنیاش اين نيست که خامنهای محبوبيت دارد يا مثلا مردم حکومت را قبول دارند. درصد بالايی از اين ملت محتاج نان شبشان هستند و پشتشان به کسی يا چيزی نيست که ريسک کنند و بخاطر رای ندادن، فردا که دولت هم به دست چاکران رهبری افتاد، کارشان يا آيندهی بچهشان را به خطر بيندازند. بنابراين بايد صبر کنيم که تعداد آرای باطله و سفيد معلوم شود.
نمیخواهم بگويم که راستیها هيچ پايگاهی ميان مردم ايران ندارند. اما اين مقبوليت بسيار کمتر از چيزی است که الان به نمايش در میآید. اگر میخواهيد تمايل مردم را به شخص رهبر ببينيد بايد برگرديد به هفت سال پيش، وقتی که تقريبا با همين شرايط فعلی يعنی حمايت آشکار رهبر و دوستانش از ناطق نوری و تبليغات بیحد رسانههای آنها و در غياب هيچ رسانهای که در دست اصلاحطلبان باشد مردم رفتند و به ناطق نوری نه گفتند و برگشتند. تازه باز هم کلی تقلب شده بود، ولی آنقدر اختلاف رای زياد بود که هيچکس جرات نداشت کاری بکند.
آن مردم عوض نشدهاند. ممکن است از خاتمی و اصلاحطلبان نااميد شده باشند، اما معنیاش نيست که به راستیها پناه آوردهاند. میخواهند به دنيا به دروغ بگويند ما مقبوليت داريم، ولی چون دروغ است يک روز رسوا میشود. برای ما دردناک است که ببينيم لاتهای بیسروپا و بیسوادی مثل حسين فدايی و فرهاد نظری در دنيا به عنوان نمايندگان من و شما نشان داده شوند، ولی زياد طول نمیکشد. اينها سر دنيا را نمیتوانند کلاه بگذارند.
اما انتظار از خاتمی برای سرخم نکردن جلوی شلم کاملا بجا است و اصلا حرف من هم نيست. خود مشارکتیها از جمله خود برادرش رفته بودند و گفته بودند که اگر انتخابات را برگزار کنی همهی ما را به تيغ و اعتماد مردم را به باد میدهی. قبول دارم که خاتمی نمیتوانست از اجرای انتخابات به عنوان يک رييسجمهور جلوگيری کند، ولی میةوانست استعفا دهد و به خامنهای بگويد من نيستم، اگر میخواهی خودت برو برگزار کن. اين کاملا فرق دارد با انتظار از مردم کوچه و بازار. پشت خاتمی اين همه قدرت و مصونيت قانونی و حمايت بالقوه خوابيده بود، ولی پشت مردم عادی که چيزی نبود. پس مسوول اين دروغ و ظلم بزرگ اوست که قدرت داشت جلوی آن بايستد و نايستاد. نه مردم بدبختی که بخاطر آيندهی بچههايشان حاضرند به هر خفتی تن بدهند.
حتی اگر فرض کنيم که واقعا چهل، پنجاه درصد مردم از روی بیسوادی و نادانی به راستیها رای داده باشند، من نمیفهمم چرا در اين مملکت همهی تقصيرها را مردم گردن همدیگر میاندازند و هميشه حکومت را مبری میکنند. هی میگويند مردم سواد ندارند، نادانند، فرهنگشان پايین است و... چه کسی میتواند اين ها را تغيير بدهد بجز حکومت؟ کجای دنيا مردم عادی خودشان، خودشان را رشد فرهنگی دادهاند که مردم ايران دومیاش باشند؟ راجع به زلزله هم همين بحث بود و فرصت نشد که بيشتر راجع به آن بنویسم. اگر مردم قواعد ايمنیسازی را رعايت نمیکنند مسوولش کيست؟ دولت است که نيامده از يک طرف به آنها ياد بدهد که چرا میگوييم اين کار را بايد بکنيد و اگر زلزله بيايد دودش توی چشم خودتان میرود و... و از طرف ديگر با سيستم پاداش و تنبيه موثری که میگذارد، اجرای اين مقررات را تضمين کند.
شما فکر میکنيد مردم مثلا تورنتو را اگر الان بردارند بياورند توی تهران با همين حکومت شرايط، پنج سال ديگر فرقی با مردم فعلی تهران خواهند داشت؟ فکر میکنيد همين ادوارد و جيمی و ناتالی اگر در ايران زندگی کنند همهی قانونهای رانندگی را رعايت میکنند؟
چيزی که جامعهشناسی به آدم یاد میدهد اين است که آدمهای همهجای دنيا را اگر ول کنی عين هم عقبمانده و وحشی و بیسواد میشوند. حکومتها هستند که مثلا باعث تفاوت مردم بنگلادش و فنلاند میشود. (البته اينجا بحث با ورود فرهنگ و اقتصاد و مذهب و سنت پيچيده میشود. ولی هيچکدام ناقض اهميت حکومت نمیشود.)
بخش مهم حرفم را که دربارهی آموزش است بعدا مینويسم. طولانی شد زيادی. شبيه سخنرانیها هم شد بيشتر تا مقاله. ببخشيد.