سبيل
گي دو موپاسان
برگردان: فرشته ميرقادري
قصر سل، دوشنبه ٣٠ ژانويهي ١٨٨٣
لوسي عزيزم، هيچ خبر تازهاي نيست. در سالن نشستهايم و ريزش باران را تماشا ميكنيم. در اين هواي وحشتناك، زياد نميتوان بيرون رفت: بنابراين نمايش كمدي بازي ميكنيم. آه عزيزم، چهقدر اين تئاترهاي سالني١ امروزي احمقانهاند! همهچيز در آنها تصنعي، خشن و سنگين است. شوخيها مثل گلولههاي توپ همهچيز را خراب ميكنند. نه شوخطبعي، نه لطافت طبع، نه خلق و خوي خوش ، هيچ ظرافتي وجود ندارد. اين مردانِ ادبيات واقعاً از دنيا هيچ نميدانند. اصلاً نميدانند مردم در كشور ما چهطور فكر ميكنند و چهطور صحبت ميكنند. شايد من به آنها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهاي ما را تحقير كنند اما ابداً اجازه نميدهم كه آنها را نشناسند.
خلاصه اينكه نمايش كمدي بازي ميكنيم. از آنجايي كه فقط دو تا زن هستيم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا ميكند و به همين خاطر صورتش را كاملاً تراشيده. لوسي عزيزم نميتواني تصور كني اصلاح چهقدر قيافهاش را عوض كرده! نه شب، نه روز ديگر نميتوانم او را بشناسم. اگر نميگذاشت سبيلش تا اجراي بعدي رشد كند فكر ميكنم نسبت به او بيوفا ميشدم ، اينقدر كه اينطور مرا منزجر ميكند. واقعاً يك مردِ بدون سبيل، ديگر يك مرد نيست٢. من زياد ريش را دوست ندارم چون تقريباً يك قيافهي شلختهاي را به آدم ميدهد، اما سبيل، آه سبيل! واقعاً براي يك چهرهي مردانه ضروريست. نه، هرگز نميتواني تصور كني اين برسِ كوچكِ مو روي لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بين زوجين مؤثر است. در مورد اين موضوع انبوهي از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نميكنم برايت بنويسم. همه را بعداً با كمال ميل درگوشي برايت خواهم گفت. آخر براي توضيح دادن بعضي چيزها به سختي ميتوان كلمه پيدا كرد و بعضي از واژهها را هم كه نميتوان جايگزين كرد؛ روي كاغذ چنان چهرهي زشتي دارند كه نميتوان نوشتشان. بهعلاوه، موضوع به قدري مشكل، ظريف و خلاف نزاكت است كه دانشي بيپايان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كني.
خلاصه! واقعاً حيف اگر حرفهايم را نميفهمي! به هر حال عزيزم، سعي كن كمي منظورم را از بين سطور درك كني. بله، وقتي شوهرم را بدون سبيل ديدم، قبل از هرچيز فهميدم من هرگز در برابر يك هنرپيشه و نيز يك كشيش موعظهگر (كه پدر«ديدون»٣ فريبندهترينشان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتي كمي بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبيل نداشتنش منزجركنندهتر بود. آه! لوسي عزيزم هرگز اجازه نده كه يك مرد بدون سبيل تو را ببوسد. بوسههايش هيچ لطفي ندارند هيچ، هيچ! اين بوسه ديگر آن جذابيت، آن لطافت و آن... نمك، بله اين بوسه نمك بوسهي واقعي را ندارد. سبيل، نمك بوسه است. تصور كن كه يك پوست خشك... يا مرطوب را با لبت تماس دهند، اين است نوازش يك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نميارزد.
ميتواني به من بگويي اين جذابيت سبيل از كجا ناشي ميشود؟ اصلاً خودِ من ميدانم؟ من فكر ميكنم سبيل اول خيلي دلپذير قلقلك ميدهد. قبل از لب احساسش ميكنيم و لرزشي مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ايجاد ميكند. اين سبيل است كه نوازش ميكند و پوست را ميلرزاند و به اعصاب اين لرزش دلپذير را ميدهد كه باعث ادا كردن يك «آخِ» كوچك ميشود انگار كه خيلي سردت باشد. و روي گردن! بله، هرگز سبيلي را روي گردنت احساس كردهاي؟ اين حس نيمه مستت ميكند، منقبضت ميكند، تا پشتت پايين ميآيد، و تا نوك انگشتانت ميدود. آدم به خود ميپيچد، شانهها را تكان ميدهد و سر را به عقب برميگرداند. هم دلت ميخواهد فرار كني و هم بماني؛ هم پرستيدنيست و هم محرك خشم! اما چهقدر خوب است! به علاوه هنوز...
يعني واقعاً ديگر جرأت نميكنم ادامه دهم؟ ببين! شوهري كه دوستت دارد، ميتواند فرصتهاي متعددي را براي ربودن بوسه بيايد. حال بايد بگويم بدون سبيل، اين بوسههاي پنهاني نيز قسمت عمدهي طعم خود را از دست ميدهند، البته بدون در نظر گرفتن اينكه تقريباً نابهجا و ناشايست تلقي ميشوند. اينها را آنگونه كه ميتواني براي خودت تفسير كن. اگر نظر مرا بخواهي، اين توجيهيست كه من براي آن يافتهام: يك لب بدون سبيل لخت است، درست مثل يك بدن بدون لباس. لباس هميشه ضروريست، حتا اگر بخواهي ميتواند خيلي كم باشد اما بايد باشد. آفريدگار، (وقتي در مورد اين چيزها صحبت ميكنم اصلاً جرأت نميكنم كلمهي ديگري بنويسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهاي پنهاهي بدن ما كه بايد عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. يك لب بدون سبيل براي من مثل چشمهايست كه به وسيلهي جنگلي بدون درخت احاطه شده است. اين موضوع جملهاي را به خاطرم ميآورد (از يك سياستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار ميشود: شوهرم كه پيگير روزنامههاست، شبي بحثي منحصر به فرد از وزير كشاورزيمان به اسم آقاي ملين۴، برايم خواند. نميدانم حالا كس ديگري جايش را گرفته است يا نه. من گوش نميدادم، اما اين اسم، ملين، مرا تحت تأثير قرار داد. نميدانم چرا مرا به ياد كتابِ «صحنههايي از زندگي بوئم»۵ انداخت. فكر كردم قضيه مربوط به يك «گريزت»۶ است. به اين شكل بود كه ذره ذره اين موضوع به ذهنم وارد شد. فكر ميكنم آقاي ملين براي ساكنين «اَميُن» بوده كه اين جمله را عنوان كرده ، كه من تا همين حالا به دنبال مفهومش بودم: «هيج ميهن پرستياي بدون كشاورزي وجود ندارد!»۷ و تازه همين الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبهي خود به تو ميگويم كه هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! وقتي كه به اين شكل خوانده شود، به نظر مسخره ميآيد، نه؟ هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! آقاي ملين تأكيد ميكند: «هيچ ميهن پرستياي بدون كشاورزي وجود ندارد». اين وزير حق داشت و من حالا به عمقش پي ميبرم. از يك ديدگاه كاملاً متفاوت ديگر، سبيل ضروريست. سبيل چهره را مشخص ميكند. به آدم يك قيافهي آرام، مهربان، جدي، ترسناك، عياش و جسور ميدهد. مرد ريشو ـمنظورم ريشوي واقعيستـ كه گونههايش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمهي زشتي) پوشيده است و در نتيجه تمام خطوط چهرهاش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهرهاش ندارد و اين در حاليست كه شكل آرواره و چانه، خيلي چيزها را ميتواند به آن كسي كه باريكبين و دقيق است بگويد. مردِ با سبيل، ظاهر جدي خود و درعين حال ظرافتش را حفظ ميكند.
و چهقدر سبيلها حالتهاي متفاوت دارند! بعضي وقتها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوهگر دارند. به نظر ميآيد صاحبان اين سبيلها قبل از هر چيز زنان را دوست دارند.
گاهي نوكتيز مثل عقربه هستند و حالتي تهديدآميز دارند. صاحبان اينها شراب، اسب و نبرد را ترجيح ميدهند.
گاهي انبوه، آويزان و مخوف هستند. اين سبيلكلفتها معمولاً يك شخصيت برجسته را پنهان دارند، يكجور خوبياي كه به ضعف ميماند و ملايمتي كه خيلي به بزدلي نزديك است. به علاوه، آنچه بيش از هر چيز در سبيل براي من ستودنيست، اين است كه فرانسويست، كاملاً فرانسوي؛ از پدران و نياكانمان به ما رسيده است و بالاخره همچنان نشانهي شخصيت بينالمللي ما باقي مانده است.
سبيل ظاهري خودستا، مؤدب و شجاع به مرد ميدهد. به طرزي دوست داشتني در شراب تر ميشود و به خنده، حالتي مؤقر ميدهد. در حالي كه آروارههاي بزرگ يك مرد ريشو، هر يك از اين اعمال را با حالتي سنگين و زمخت انجام ميدهند.
راستي، چيزي يادم آمد كه مرا به شدت به گريه انداخت و نيز ـالآن متوجهش ميشومـ باعث شد تا اين اندازه سبيل را روي لب مردها دوست بدارم:
در طول جنگ بود و من پيش پدرم به سر ميبردم. آن موقع دختر جواني بودم. يك روز جنگ نزديك قصر ادامه داشت. از صبح صداي توپ و تيراندازي شنيده ميشد و شب يك سرهنگ آلماني به خانهي ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازههاي زيادي در مزرعهها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازهها را جمع كنند و به ملك ما بياورند تا همه را دفن كنيم. به تدريج كه آنهارا ميآوردند، همه را در امتداد خيابان بزرگي كه در دو طرف پوشيده از صنوبر بود، ميخواباندند و از آنجايي كه كمكم بوي بد ميگرفتند، بدنشان را با خاك ميپوشاندند تا زماني كه گور دسته جمعي حفر شود. بنابراين فقط سرهايشان با چشمهاي بسته كه به نظر ميآمد از خاك بيرون زدهاند و مثل خود خاك زرد بودند ، ديده ميشدند. خواستم آنها راببينم. اما وقتي كه دو رديف بزرگ چهرههاي وحشتناك را ديدم، فكر كردم دارد حالم بد ميشود. بعد شروع كردم يكي يكي چهرههايشان را بررسي كردن. سعي ميكردم حدس بزنم اين مردها در اصل كه بودهاند. اونيفورم آنها در خاك مدفون بود و زير زمين پنهان شده بودند و با اين حال ناگهان، بله عزيزم، ناگهان فرانسويها را از سبيلشان بازشناختم! بعضي از آنها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرين لحظه جذاب و عشوهگر باشند! با اين حال ريششان كمي رشد كرده بود، به خاطر اين كه ميداني، ريش حتا بعد از مرگ هم كمي رشد ميكند. بقيه به نظر ميآمد ريش هشت روزه دارند. اما همگي سبيل فرانسوي داشتند، كاملاً متمايز. سبيلي مغرور كه انگار ميگفت: «عزيزم مرا با دوست ريشويم عوضي نگير، من يك هموطنام». آه! و من گريه كردم، آنقدر اشك ريختم كه اگر اين مردههاي بيچاره را اينگونه نميشناختم، گريه نميكردم.
اشتباه كردم كه اين ماجرا را برايت تعريف كردم. غمگينام و ديگر نميتوانم به صحبتهايم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسي عزيزم، از صميم قلب ميبوسمت.
زنده باد سبيل!
ژان
--------------------------------------------------------------------------------
١ تئاتري كه براي اجرا توسط آماتورها نوشته ميشده و دكوري بسيار ساده داشته و يك نوع (ژانر) كاملاً رايج در زمان امپراتور دوم و انقلاب سوم تا زمان جنگ ١٩١۴ بوده است. گفته ميشود كه اين نمايشنامهها براي سرگرم كردن درباريان ترتيب داده ميشده و با دقت نوشته نميشده است. اجراي اين نمايشها در حقيقت به عنوان شغلي براي امرار معاش مردان ادبيات به حساب ميآمده.
٢ در قرن نوزدهم، همهي مردان بهجز هنرپيشهها و كشيشها سبيل داشتهاند. موپاسان خود به سبيل پرپشت و بلوندش ميباليده است.
٣ موپاسان در اينجا با كنايه خاطرنشان ميكند كه پدر ديدون، كشيش ايالت دومينيكن مورد ستايش زنان بوده است. زنان براي گوش سپردن به حرفهاي او در «سن فيليپ دورول»، جايي كه ديدون در سال ١٨٧٩ به موعظه ميپرداخته، سر و دست ميشكستند.
۴ موپاسان اينجا با شخصيت مهم ژول ملين كه از فوريهي ١٨٨٣وزير كشاورزي فرانسه بود، شوخي ميكند.
۵ و۶ «صحنههايي از زندگي بوئم» از هانري مورژه(١٨٤٧)، دربارهي زندگي شاد پسران دانشجو و «گريزت»هاست. «گريزت» ناميست كه به زنان جوان كارگري اطلاق ميشده كه ملبس به لباسي معمولي به نام گريزت بودهاند و زندگي فقيرانه و رفتاري كاملاً آزاد داشتهاند و البته فاحشه نبودهاند. بنابراين، ارتباط اين تداعي با آقاي ملين چيزيست كه فهم آن به خواننده واگذار ميشود.
۷ در حقيقت ملين، ١۴مي١٨٨٣ اين جمله را در «اَميُن» در طي سخنرانياش در حضور برندگان كنكور كشاورزي منطقهاي عنوان كرده است.