برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
  لينک‌دونی هفته
  • نتايج ويسکانسين

    جان کری با اختلاف کمی از ادواردز جلو است. دين هم سوم و ديگر کارش تمام است.

  • شيرين عبادی هم رای نمی‌دهد

    عبادی می‌تواند به يکی از رهبران اصلاحات بيرون از حاکميت تبديل بشود و خودش هم انگار آرام آرام دارد به ان سمت می‌رود

  • روز هفتم، ويژه‌ی روز ولنتاين

    ايرانی‌های لندن چطور روز ولنتاينشان را می‌گذرانند. همينطور عشق‌های بين خارجی‌ها و ايرانی‌ها در انگليس چه سرانجامی دارد.

Excerpt: We should start building a powerful association for defending the rights of Iranian Internet users.

خبر بد اينکه دومين جديد سردبير:خودم را که همين ديروز معرفی کرده بودم، مخابرات در همين چند ساعت فيلتر کرده است--لابد بايد خودشان از خواننده‌های پروپا قرص باشند.

راستش سانسور در اينترنت دارد شديدتر می‌شود و خبر تشکيل يک کميته‌ی پرتعداد و قوی‌تر برای بررسی سايت‌های اينترنتی هم که توسط مرتضوی ساخته شده به گوش می‌رسد. دولت هم که عين نوکرها دارد هر چه به او حکم حکومت می‌دهند گوش می‌کند و به رای‌های ما بيلاخ نشان می‌دهد.

از طرف ديگر اگر يادتان باشد قديم‌ها در يک نوشته، يک استراتژی سه مرحله‌ای برای مقابله با سانسور پيشنهاد کرده بودم. ۱) مقابله‌های فنی ۲) رساندن خبرهای سانسور به جهان ۳) مقابله‌های صنفی و گروهی

راستش راه اول که مدت‌هاست دارد انجام می‌شود و تاثيرش هم زياد بوده. به لطف وزارت خارجه‌ی آمريکا و فيلترشکن‌های حزبل‌شکنش. مرحله‌ی دوم هم افتان و خيزان جلو می‌رود و بخصوص با دستور رسمی مرتضوی برای بستن امروز، خبر سانسور اينترنت در ايران در همه جا پيچيده است. اما در مرحله‌ی سوم هنوز هيچکار نکرده‌ايم. يعنی هيچ فشار صنفی و گروهی بر روی دولت و قوه قضاييه برای جلوگيری از سانسور وجود ندارد.

سينا مطلبی قبل از اينکه از دستگير شود يک انجمن مجازی راه انداخته بود به نام جامعه ايرانی کاربران فن‌آوری اطلاعات که اگر دوباره فعال شود خيلی می‌تواند مفيد باشد. هم در داخل ايران و هم در خارج. چون همان‌طور که می‌دانيد در خارج به آدم‌ها زياد اهميت نمی‌دهند، ولی گروه‌های صنفی و سياسی را خيلی جدی می‌گيرند.

برای همين فکر می‌کنم اگر بتوانيم اين گروه را دوباره احيا کنيم، آن را سازمان‌بدهيم، عضو بگيريم، انتخابات برگزار کنيم، سخنگو انتخاب کنيم، در کشورهای مختلف نماينده انتخاب کنيم، بيانيه بدهيم به فارسی و انگليسی، و از اين جور کارها خيلی خيلی خوب می‌شود. من حتی فکر می‌کنم اگر بتوانيم تعداد اعضای آن را ببريم بالای ۱۰ هزارتا و سازمان خوبی به آن بدهيم، می‌توانيم از راه لابی با سازمان ملل، کشورهای اروپايی، آمريکا و کانادا، درخواست آزادی اينترنت را بگنجانيم در فهرست چيزهايی که از ايران می‌خواهند. بخصوص حالا که راست‌ها آمده‌اند سر کار و کم‌کم برای اينکه خودشان را خوب نشان بدهند تا بتوانند سرمايه‌های خارجی را به کشور برگردانند، حاضرند هر امتيازی را به‌خصوص به اروپايی‌ها بدهند.

اگر نظری یا پيشنهادی در اين باره داريد بنويسيد.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

تبعیدی عصبانی
یک پزشک
خوابگرد
دوشیزه شین
سولوژن
عرب عصبانی
فلیسوف مآب رمانتیک
آهستان
حاجی واشنگتن
کوروش علیانی
دوم دام
بچه‌ی قلهک
زهرا
یادداشت‌هایی از کابل
بلوط
۳۵ درجه
آرش «کمانگیر» آبادپور
حسین پاکدل
۴ دیواری
یک وحید
مونتاژ انتقادی
پویان طباطبایی
نگارک‌ها
شب پیشگویی
آدم و حوا
کتابلاگ
دادابیس
از پشت یک سوم
حسین نوش‌آذر
عبدالقادر بلوچ
سینا دیلی
نانا
خورشید خانوم
پویان و سیما
گناهکار
ناهید رکسان
سیبستان
بامدادی
رویای آريایی
نگاه نو
نگاه نو
امنزیاک
فوکو بلاگ
مریم مومنی
خیاط باشی
فروغ
نیما دارابی
نازخاتون
مارسی نیومن
مرتضی نگاهی
هوشنگ دودانی
دستنوشته‌ها
روزنامه‌نگار ممسلمان
کریم ارغنده‌پور
شرح
کمال
راه من
مسعود بهنود
مریم ابریشم‌کار
فانتازیا
مسعود ده‌نمکی
روزنه
توکا نیستانی
مازوخیسم محاسباتی
زیتون پرورده
زيتون
جمهور
من راه نشین
آق بهمن
هپلی
امور ایران
حمید مافی
محمود فرجامی
پاسداران
حقوق‌دان پاریسی
طاها بذری
پاگرد
گردباد
خانوم حنا
میرزا پیکوفسکی
موج
صفا در ال.ای
فریادناممه
ملکوت
غلاف تمام فلزی
آن سوی دیوار
ارزیابی‌های شتابزده
لات‌لند
یک فتحی
شکرخواه
ایرانی طعنه‌آمیز
مهستی شاهرخی
جمال
پیاده رو
سمیرا سامانی
ایران‌شهر
آزادنويس
ایمیان
نوه‌ی غلامرضا تختی
لیلی نیکونظر
سبیل طلا
خط قرمز
لگوماهی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
بابک داد
وب‌نگاشت
حسام‌الدین آشنا
محمد نوری‌زاد
افسون فسرده
هادی خرسندی
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
منبر دات نت
مرصاد
بی‌بی‌گل
نسل خمینی
جواد کاشی
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
آچار فرانسه
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
راهرو
کلنگ کمونیست کارگری
اکبر منتجبی
آی‌تی.ايران
خاکریزیسم
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
خسرو نقیبی
حامد قدوسی
کیبرد آزاد
سلمان
ddmmyyyy
مهدی یوسفی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
روزها
انتخاب زنان
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
مهدی محمدی
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
کامپیتور و ارتباطات
مهدی اسماعیلی
هنوز
زمستان است
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
شاخ به شاخ
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
نظرات ديگران

سلام و خسته نباشید بابا این مملکت چه چیزیش روی حساب کتابه که اینترنت و ازادی اش باشه همه چیز رو دارن از بین میبرن ما هم که در خوابیم

salam va khaste nabashid baba in mamlekat chish roye hesab ketab va osol e ke internetesh bashe hame chi khar to khare va doozdi va ... khane az pay bast viran ast

http://www.bazeshkon.com va inam hast vase kasaii ke too iran mikhan filter beshkanan http://www.zayande.com

به منم یه لینک بده و مطالب سینماییه و خیلیم مخلصیم

are you sure? i'm using TCI services and i can see your new domain, it's not blocked.

سبيل

گي دو موپاسان

برگردان: فرشته ميرقادري

قصر سل، دوشنبه ٣٠ ژانويه‌ي ١٨٨٣

لوسي عزيزم، هيچ خبر تازه‌اي نيست. در سالن نشسته‌ايم و ريزش باران را تماشا مي‌كنيم. در اين هواي وحشتناك، زياد نمي‌توان بيرون رفت: بنابراين نمايش كمدي بازي مي‌كنيم. آه عزيزم، چه‌قدر اين تئاترهاي سالني١ امروزي احمقانه‌اند! همه‌چيز در آن‌ها تصنعي، خشن و سنگين است. شوخي‌ها مثل گلوله‌هاي توپ همه‌چيز را خراب مي‌كنند. نه شوخ‌طبعي، نه لطافت طبع، نه خلق و خوي خوش ، هيچ ظرافتي وجود ندارد. اين مردانِ ادبيات واقعاً از دنيا هيچ نمي‌دانند. اصلاً نمي‌دانند مردم در كشور ما چه‌طور فكر مي‌كنند و چه‌طور صحبت مي‌كنند. شايد من به آن‌ها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهاي ما را تحقير كنند اما ابداً اجازه نمي‌دهم كه آن‌ها را نشناسند.

خلاصه اين‌كه نمايش كمدي بازي مي‌كنيم. از آن‌جايي كه فقط دو تا زن هستيم، شوهرم نقش مستخدمه را اجرا مي‌كند و به همين خاطر صورتش را كاملاً تراشيده. لوسي عزيزم نمي‌تواني تصور كني اصلاح چه‌قدر قيافه‌اش را عوض كرده! نه شب، نه روز ديگر نمي‌توانم او را بشناسم. اگر نمي‌گذاشت سبيلش تا اجراي بعدي رشد كند فكر مي‌كنم نسبت به او بي‌وفا مي‌شدم ، اين‌قدر كه اين‌طور مرا منزجر مي‌كند. واقعاً يك مردِ بدون سبيل، ديگر يك مرد نيست٢. من زياد ريش را دوست ندارم چون تقريباً يك قيافه‌ي شلخته‌اي را به آدم مي‌دهد، اما سبيل، آه سبيل! واقعاً براي يك چهره‌ي مردانه ضروري‌ست. نه، هرگز نمي‌تواني تصور كني اين برسِ كوچكِ مو روي لب تا چه اندازه در نگرش و در ... در روابط بين زوجين مؤثر است. در مورد اين موضوع انبوهي از تفكرات به ذهنم خطور كرده كه جرأت نمي‌كنم برايت بنويسم. همه را بعداً با كمال ميل درگوشي برايت خواهم گفت. آخر براي توضيح دادن بعضي چيزها به سختي مي‌توان كلمه پيدا كرد و بعضي از واژه‌ها را هم كه نمي‌توان جايگزين كرد؛ روي كاغذ چنان چهره‌ي زشتي دارند كه نمي‌توان نوشت‌شان. به‌علاوه، موضوع به قدري مشكل، ظريف و خلاف نزاكت است كه دانشي بي‌پايان لازم است تا بدون خطر به آن حمله كني.

خلاصه! واقعاً حيف اگر حرف‌هايم را نمي‌فهمي! به هر حال عزيزم، سعي كن كمي منظورم را از بين سطور درك كني. بله، وقتي شوهرم را بدون سبيل ديدم، قبل از هرچيز فهميدم من هرگز در برابر يك هنرپيشه و نيز يك كشيش موعظه‌گر (كه پدر«ديدون»٣ فريبنده‌ترين‌شان بود) خود را نخواهم باخت. و وقتي كمي بعد از آن با شوهرم تنها شدم، سبيل نداشتنش منزجركننده‌تر بود. آه! لوسي عزيزم هرگز اجازه نده كه يك مرد بدون سبيل تو را ببوسد. بوسه‌هايش هيچ لطفي ندارند هيچ، هيچ! اين بوسه ديگر آن جذابيت، آن لطافت و آن... نمك، بله اين بوسه نمك بوسه‌ي واقعي را ندارد. سبيل، نمك بوسه است. تصور كن كه يك پوست خشك... يا مرطوب را با لبت تماس دهند، اين است نوازش يك مرد اصلاح كرده. مسلماً به زحمتش نمي‌ارزد.

مي‌تواني به من بگويي اين جذابيت سبيل از كجا ناشي مي‌شود؟ اصلاً خودِ من مي‌دانم؟ من فكر مي‌كنم سبيل اول خيلي دلپذير قلقلك مي‌دهد. قبل از لب احساسش مي‌كنيم و لرزشي مطبوع را در تمام بدن تا نوك انگشتان پا ايجاد مي‌كند. اين سبيل است كه نوازش مي‌كند و پوست را مي‌لرزاند و به اعصاب اين لرزش دلپذير را مي‌دهد كه باعث ادا كردن يك «آخِ» كوچك مي‌شود انگار كه خيلي سردت باشد. و روي گردن! بله، هرگز سبيلي را روي گردنت احساس كرده‌اي؟ اين حس نيمه مستت مي‌كند، منقبضت مي‌كند، تا پشتت پايين مي‌آيد، و تا نوك انگشتانت مي‌دود. آدم به خود مي‌پيچد، شانه‌ها را تكان مي‌دهد و سر را به عقب برمي‌گرداند. هم دلت مي‌خواهد فرار كني و هم بماني؛ هم پرستيدني‌ست و هم محرك خشم! اما چه‌قدر خوب است! به علاوه هنوز...

يعني واقعاً ديگر جرأت نمي‌كنم ادامه دهم؟ ببين! شوهري كه دوستت دارد، مي‌تواند فرصت‌هاي متعددي را براي ربودن بوسه بيايد. حال بايد بگويم بدون سبيل، اين بوسه‌هاي پنهاني نيز قسمت عمده‌ي طعم خود را از دست مي‌دهند، البته بدون در نظر گرفتن اين‌كه تقريباً نابه‌جا و ناشايست تلقي مي‌شوند. اين‌ها را آن‌گونه كه مي‌تواني براي خودت تفسير كن. اگر نظر مرا بخواهي، اين توجيهي‌ست كه من براي آن يافته‌ام: يك لب بدون سبيل لخت است، درست مثل يك بدن بدون لباس. لباس هميشه ضروري‌ست، حتا اگر بخواهي مي‌تواند خيلي كم باشد اما بايد باشد. آفريدگار، (وقتي در مورد اين چيزها صحبت مي‌كنم اصلاً جرأت نمي‌كنم كلمه‌ي ديگري بنويسم) خداوند به پوشاندن تمام جاهاي پنهاهي بدن ما كه بايد عشق را پنهان كنند، توجه داشته است. يك لب بدون سبيل براي من مثل چشمه‌اي‌ست كه به وسيله‌ي جنگلي بدون درخت احاطه شده است. اين موضوع جمله‌اي را به خاطرم مي‌آورد (از يك سياستمدار) كه سه ماه است مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: شوهرم كه پي‌گير روزنامه‌هاست، شبي بحثي منحصر به فرد از وزير كشاورزي‌مان به اسم آقاي ملين۴، برايم خواند. نمي‌دانم حالا كس ديگري جايش را گرفته است يا نه. من گوش نمي‌دادم، اما اين اسم، ملين، مرا تحت تأثير قرار داد. نمي‌دانم چرا مرا به ياد كتابِ «صحنه‌هايي از زندگي بوئم»۵ انداخت. فكر كردم قضيه مربوط به يك «گريزت»۶ است. به اين شكل بود كه ذره ذره اين موضوع به ذهنم وارد شد. فكر مي‌كنم آقاي ملين براي ساكنين «اَميُن» بوده كه اين جمله را عنوان كرده ، كه من تا همين حالا به دنبال مفهومش بودم: «هيج ميهن پرستي‌اي بدون كشاورزي وجود ندارد!»۷ و تازه همين الآن مفهومش را متوجه شدم و حال من هم به نوبه‌ي خود به تو مي‌گويم كه هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! وقتي كه به اين شكل خوانده شود، به نظر مسخره مي‌آيد، نه؟ هيچ عشقي بدون سبيل وجود ندارد! آقاي ملين تأكيد مي‌كند: «هيچ ميهن پرستي‌اي بدون كشاورزي وجود ندارد». اين وزير حق داشت و من حالا به عمقش پي مي‌برم. از يك ديدگاه كاملاً متفاوت ديگر، سبيل ضروري‌ست. سبيل چهره را مشخص مي‌‌كند. به آدم يك قيافه‌ي آرام، مهربان، جدي، ترسناك، عياش و جسور مي‌دهد. مرد ريشو ـ‌منظورم ريشوي واقعي‌ست‌ـ كه گونه‌هايش سراسر از كرك و پشم (اَه چه كلمه‌ي زشتي) پوشيده است و در نتيجه تمام خطوط چهره‌اش پنهان است، هرگز آن ظرافت را در چهره‌اش ندارد و اين در حالي‌ست كه شكل آرواره و چانه، خيلي چيزها را مي‌تواند به آن كسي كه باريك‌بين و دقيق است بگويد. مردِ با سبيل، ظاهر جدي خود و درعين حال ظرافتش را حفظ مي‌كند.

و چه‌قدر سبيل‌ها حالت‌هاي متفاوت دارند! بعضي وقت‌ها شكلِ برگشته، فرخورده و عشوه‌گر دارند. به نظر مي‌آيد صاحبان اين سبيل‌ها قبل از هر چيز زنان را دوست دارند.

گاهي نوك‌تيز مثل عقربه هستند و حالتي تهديدآميز دارند. صاحبان اين‌ها شراب، اسب و نبرد را ترجيح مي‌دهند.

گاهي انبوه، آويزان و مخوف هستند. اين سبيل‌كلفت‌ها معمولاً يك شخصيت برجسته را پنهان دارند، يك‌جور خوبي‌اي كه به ضعف مي‌ماند و ملايمتي كه خيلي به بزدلي نزديك است. به علاوه، آن‌چه بيش از هر چيز در سبيل براي من ستودني‌ست، اين است كه فرانسوي‌ست، كاملاً فرانسوي؛ از پدران و نياكان‌مان به ما رسيده است و بالاخره همچنان نشانه‌ي شخصيت بين‌المللي ما باقي مانده است.

سبيل ظاهري خودستا، مؤدب و شجاع به مرد مي‌دهد. به طرزي دوست داشتني در شراب تر مي‌شود و به خنده، حالتي مؤقر مي‌دهد. در حالي كه آرواره‌هاي بزرگ يك مرد ريشو، هر يك از اين اعمال را با حالتي سنگين و زمخت انجام مي‌دهند.

راستي، چيزي يادم آمد كه مرا به شدت به گريه انداخت و نيز ـ‌الآن متوجهش مي‌شوم‌ـ باعث شد تا اين اندازه سبيل را روي لب مردها دوست بدارم:

در طول جنگ بود و من پيش پدرم به سر مي‌بردم. آن موقع دختر جواني بودم. يك روز جنگ نزديك قصر ادامه داشت. از صبح صداي توپ و تيراندازي شنيده مي‌شد و شب يك سرهنگ آلماني به خانه‌ي ما آمد، شب را ماند و صبح فردا رفت. به پدرم خبر دادند كه جنازه‌هاي زيادي در مزرعه‌ها پراكنده اند. پدرم دستور داد جنازه‌ها را جمع كنند و به ملك ما بياورند تا همه را دفن كنيم. به تدريج كه آن‌هارا مي‌آوردند، همه را در امتداد خيابان بزرگي كه در دو طرف پوشيده از صنوبر بود، مي‌خواباندند و از آن‌جايي كه كم‌كم بوي بد مي‌گرفتند، بدن‌شان را با خاك مي‌پوشاندند تا زماني كه گور دسته جمعي حفر شود. بنابراين فقط سرهايشان با چشم‌هاي بسته كه به نظر مي‌آمد از خاك بيرون زده‌اند و مثل خود خاك زرد بودند ، ديده مي‌شدند. خواستم آن‌ها راببينم. اما وقتي كه دو رديف بزرگ چهره‌هاي وحشتناك را ديدم، فكر كردم دارد حالم بد مي‌شود. بعد شروع كردم يكي يكي چهره‌هايشان را بررسي كردن. سعي مي‌كردم حدس بزنم اين مردها در اصل كه بوده‌اند. اونيفورم آن‌ها در خاك مدفون بود و زير زمين پنهان شده بودند و با اين حال ناگهان، بله عزيزم، ناگهان فرانسوي‌ها را از سبيل‌شان بازشناختم! بعضي از آن‌ها همان روز نبرد اصلاح كرده بودند، انگار خواسته بودند تا آخرين لحظه جذاب و عشوه‌گر باشند! با اين حال ريش‌شان كمي رشد كرده بود، به خاطر اين كه مي‌داني، ريش حتا بعد از مرگ هم كمي رشد مي‌كند. بقيه به نظر مي‌آمد ريش هشت روزه دارند. اما همگي سبيل فرانسوي داشتند، كاملاً متمايز. سبيلي مغرور كه انگار مي‌گفت: «عزيزم مرا با دوست ريشويم عوضي نگير، من يك هموطن‌ام». آه! و من گريه كردم، آن‌قدر اشك ريختم كه اگر اين مرده‌هاي بي‌چاره را اين‌گونه نمي‌شناختم، گريه نمي‌كردم.

اشتباه كردم كه اين ماجرا را برايت تعريف كردم. غمگين‌ام و ديگر نمي‌توانم به صحبت‌هايم ادامه دهم. خب، خداحافظ لوسي عزيزم، از صميم قلب مي‌بوسمت.

زنده باد سبيل!

ژان

--------------------------------------------------------------------------------

١ تئاتري كه براي اجرا توسط آماتورها نوشته مي‌شده و دكوري بسيار ساده داشته و يك نوع (ژانر) كاملاً رايج در زمان امپراتور دوم و انقلاب سوم تا زمان جنگ ١٩١۴ بوده است. گفته مي‌شود كه اين نمايشنامه‌ها براي سرگرم كردن درباريان ترتيب داده مي‌شده و با دقت نوشته نمي‌شده است. اجراي اين نمايش‌ها در حقيقت به عنوان شغلي براي امرار معاش مردان ادبيات به حساب مي‌آمده.

٢ در قرن نوزدهم، همه‌ي مردان به‌جز هنرپيشه‌ها و كشيش‌ها سبيل داشته‌اند. موپاسان خود به سبيل پرپشت و بلوندش مي‌باليده است.

٣ موپاسان در اين‌جا با كنايه خاطرنشان مي‌كند كه پدر ديدون، كشيش ايالت دومينيكن مورد ستايش زنان بوده است. زنان براي گوش سپردن به حرف‌هاي او در «سن فيليپ دورول»، جايي كه ديدون در سال ١٨٧٩ به موعظه مي‌پرداخته، سر و دست مي‌شكستند.

۴ موپاسان اين‌جا با شخصيت مهم ژول ملين كه از فوريه‌ي ١٨٨٣وزير كشاورزي فرانسه بود، شوخي مي‌كند.

۵ و۶ «صحنه‌هايي از زندگي بوئم» از هانري مورژه(١٨٤٧)، درباره‌ي زندگي شاد پسران دانشجو و «گريزت»هاست. «گريزت» نامي‌ست كه به زنان جوان كارگري اطلاق مي‌شده كه ملبس به لباسي معمولي به نام گريزت بوده‌اند و زندگي فقيرانه‌ و رفتاري كاملاً آزاد داشته‌اند و البته فاحشه نبوده‌اند. بنابراين، ارتباط اين تداعي با آقاي ملين چيزي‌ست كه فهم آن به خواننده واگذار مي‌شود.

۷ در حقيقت ملين، ١۴مي١٨٨٣ اين جمله را در «اَميُن» در طي سخنراني‌اش در حضور برندگان كنكور كشاورزي منطقه‌اي عنوان كرده است.

I have tested several internet cards I had and I have confirmed that TCI has removed your Site and many others like Nourizadeh and... from its forbiden list

من از طريق isp هاي متعددي از مشهد i.hoder را بدون هيچ مشکلي باز ميکنم

سلام حسین جون ببین با شرکت ایده نگار این دامین باز میشه خدا کنه نبندنش

حسين جان هر دو domain شما حداقل از طريق ParsOnline بدون مشكل در دسترس هستند.

سلام جناب درخشان. به منظور مقابله با سانسور اينترنتي ازين پس تا زماني كه از سايت شما رفع فيلتر شود متن مقالات شما در سردبير خودم عينا" در وبلاگ عمومي منتشر خواهد شد. آدرس وبلاگ عمومي : Http://yenafar.blogspot.com متن مقاله حاضر در وبلاگ عمومي منتشر گرديد. موفق و پيروز باشيد . فضولك

اگه يه جوري بشه خود تو رو هم فيلتر کرد خوب ميشه !

من با حرفای خوابگرد موفقم

شرق رفع توقیف شد

سلام حدر جان می خواستم بهت بگم که سایتت با پارس آنلاین فیلتر نشده البته دمین جدیدش رو میگم. موفق باشی تابعد.

سلام ... هودر جان لطفا بخون...يک پيشنهاد عالي !!! آنتی لاریجانی !!!

در ايران کساني که دسترسي به ماهواره ندارند ، تحمل تلويزيون لاريجاني به حقيقت يک شکنجه است و در ماه محرم و عزاداري ها که فوق شکنجه . آن ها مجبورند چهره منفور گزارشگران را تحمل کنند و به ياوه گويي هايي و احساسات کثيف آخوند ها گوش کنند تا مثلا آخرش بفهمند که کارت شرکت در آزمون داتشگاه در چه تاريخي داده مي شود !

من قصد دارم وبلاگي را شروع کنم که در آن مردم نفرت خود را نسبت به چهره هاي تلويزيوني (اعم از مجریان اخبار و...)نشان دهند ! لطفا اگه اين رو خوندين بهم جواب بدين ....اگه ميشه لطفا حق کپي رايت ايده ي منو رعايت کنين lol

سلام ... هودر جان لطفا بخون...يک پيشنهاد عالي !!! آنتی لاریجانی !!!

در ايران کساني که دسترسي به ماهواره ندارند ، تحمل تلويزيون لاريجاني به حقيقت يک شکنجه است و در ماه محرم و عزاداري ها که فوق شکنجه . آن ها مجبورند چهره منفور گزارشگران را تحمل کنند و به ياوه گويي هايي و احساسات کثيف آخوند ها گوش کنند تا مثلا آخرش بفهمند که کارت شرکت در آزمون داتشگاه در چه تاريخي داده مي شود !

من قصد دارم وبلاگي را شروع کنم که در آن مردم نفرت خود را نسبت به چهره هاي تلويزيوني (اعم از مجریان اخبار و...)نشان دهند ! لطفا اگه اين رو خوندين بهم جواب بدين ....اگه ميشه لطفا حق کپي رايت ايده ي منو رعايت کنين lol

همیشه همینطور بوده.."شما درست کن.. ما هم هستیم!" ... همه منتظرن که یک نفر دیگه یه کاری بکنه!! اشتباه نشه.. خودم هم همینطور! به هرحال "شما درست کن" ما هم هستیم!

Thanks for naming Kar-roobi as Choobe 2-sar Gohi There is Indeed no Word in The whole World that would define him as EXACTLY as you did Sir

Bingo

If we backwards American English speakers can help in any way, please let us know.

اين كار كه شبيه همون انجمن وبلاگ درست كردن مي‌شه؟! چطور مي‌شه گفت كه همه‌ي ”كاربران فن‌آوري اطلاعات“ توسط همچين انجمن يا جامعه‌اي اون طور كه مي‌خوان نمايندگي مي‌شن؟

سلام من اميدوارم کاره عاقلانه ای باشه و تندروی توش نباشه و آدمهايی مثل مسعود بهنود و خيليايه ديگه همکاری کنن که به بی راهه نره و هر چقدرم يخوان سانسور کنن بعيد ميدونم يه گروهی که از طريق ايميل گسترده بشه رو بتونن جلوش رو بگيرن . منم حاضرم کاملا همکاری کنم ولی اميدوارم بتونه کاره مفيدی بشه.

اخه تو هیچوقت نباید ثبات رای داشته باشی؟ همین دیروز پریروز بود که جار زدی نباید وبلاگ ها انجمن و دفتر دستک داشته باشند. این رو هم از روی حسادت در قبال اونهایی که زودتر از تو پیشنهاد تشکیل انجمنی برای حمایت از وبلاگها رو داده بودند گفتی هم در تایید ابطحی. ادم های مذبذب تر از تو هم وجود دارند ولی اونها خوشبختانه بلندگویی در اختیار ندارند. ولی تو ...

ما اهل کوفه نيستيم، حودر تنها بماند!‌ حودر جان تشکيلات رو سريع تر راه بينداز ، هماهنگى ها رو هم بکنيد که همه با هم جلوى سانسور رو بگيريم. زمان دارد از دست ميرود .فکر نکنيد که ما جدى نگيريم اون ها بى خيال مى شوند! توصيه ميکنم که خلاصه اى مطالب همديگر رو در وبلاگ هايمان بگذاريم. بايد سانسور رو براى اونها پر هزينه کنيم .

از روز قبل از انتخابات به حدی فیلترینگ شدید شده که باید هر چه زودتر فکری کرد.

بي ربطه ولي بايد بگم. در تائيد نظرت راجع به خاتمي بايد بگم که اين خاتمي کار جديدي نکرده که حتي از دوستان و برادرش حمايت نکرده. اون قبلا هم وقتي نوري و مهاجراني رو استيضاح مردن و نوري به زندان افتاد حتي يکبار هم سراغشو نگرفت. اين دلقکها خاتمي رو صرفا براي اينکه دشمنان خودشونو بشناسن آوردن و اينه نتيجه اش. حالا بگو اينترنت سانسور شده يا هر عمل ضد حقوق بشر ديگه اي که بشه وقتي اينا به اين راحتي آدم ميکشن همه هم ميدونن (زهرا کاظمي) ولي کک هيچ کس هم نميگزه حالا تو صنف درست کن و داد بزن آي ما رو سانسور کردن.

جدن بابا حال داري ها!!!!! ولش کن !! ديگه چه خبر!! هواي اينجا تو تورنتو خيلي خوب شده !!!!!

من یه پیشنهاد خوب تو وبلاگم مطرح کردم

سلام حسين جان... ما هستيم شما خشت اول را بگذاريد ما هم همت مي کنيم

قرار بود يک انتخابات بر روي نت برگزار کني چي شد ؟ اين پيشنهاد ت به عاقبت او دچار نشه پايدار باشي پسر