خوهران و برادران گرامی، با دلی آرام و قلبی مطمئن، دو هفتهی ديگر داريم به همراه مرجان بانو به شهر زوريخ در کشور صلح و آرامش سوييس سفر میکنيم. (اگر مايل به ديدار حضوری بوديد شماره تلفنتان را برايم ايميل کنيد. گوجهفرنگی و تخممرغ گنديده فراموش نشود البته.)
فکر کردن به اين سفر، که قرار بود البته در اصل به جزاير جنوب اسپانيا باشد ولی بخاطر مشکل ويزايی و وقتی ممکن نشد، باعث يک انقلاب روحی در من شده از چند ساعت پيش: ترک کانادا و مهاجرت به انگلیس
هر کس نداند، شما عشق من را به قارهی شگفتانگيز اروپا و بخصوص به کشوری به نام بريتانيا میدانيد. من اصولا از همان اول هم دارم بطور مجازی در بريتانيا زندگی میکنم: وبسايت خبری محبوبم بی.بی.سی است؛ روزنامهی محبوبم گاردين است، موسيقیهای محبوبم بيشتر از بريتانيا میآيند، فيلمها، سريالها، و هنرپيشههای محبوبم بريتانياییاند (در اين مورد حتی مرجان هم با من مشترک است؛ او عاشق سينهچاک هيو گرنت است)؛ تلويزيون خانهمان بيشتر وقتها روی بی.بی.سی ورلد است؛ محل اصلی درآمدم از بريتانیا است؛ لهجهی محبوبم بريتيش است (از دوستانم بپرسيد که مسخرهام میکنند)؛ و مهمتر از همه در بريتانيا من را بيشتر میشناسند و کارم را تحويل میگيرند تا در کانادا. (تعداد دفعاتی که نامم را در رسانههای کانادا بردهاند بايد با تعدادی که در بريتانيا بردهاند مقايسه کنيد) پس من چرا در اين ممکلت سر و نابالغ کانادا ماندهام؟
از طرف ديگر بريتانيا هم به نيويورک و شرق آمريکا نزديک است و هم به آن طرف اروپا و هم به ايران. همين نزديک بودنش به اروپا واقعا يک موهبت الهی است که آدم در کانادا و امريکا از آن محروم است. وقتی با چيزی در حد ۲۰، ۳۰ دلار میتوانی از لندن (با خطهای ارزان هواپيمايی) به هر جای اروپا بروی میدانيد چقدر فرصتهای عجيب و غريب در اين قارهی بینظير آدم به دست میآورد؟ فکرش را بکنيد که با چند ساعت رانندگی يا سوار شدن به قطار میتوانيد از اين طرف اروپا به آن طرفش برويد و در بين راه از چهار کشور رد بشويد. ما اينجا بعد از پنج ساعت رانندگی هنوز از استان انتاريو هم بيرون نمیرويم.
هميشه میتوانستهام در مدح اروپا بخصوص بريتانيا و فرصتهايی که آدم از زندگی و کار در آنجا به دست میآورد صفحهها بنويسم، ولی هرگز يکدفعه اينقدر اراده برای عملی کردنش نداشتهام. البته شايد مهمترين دليلش مرجان بوده که هميشه میگفته کانادا را ترک نمیکند. ولی نمیدانم چرا يکدفعه او هم شل شده و دارد رضايت میدهد که بعد از اينکه من پاسپورت کانادايیام را گرفتم و هر دومان توانستيم از کار و درسمان در لندن مطمئن شويم، جمع کنيم و برويم لندن.
فقط تنها مشکل آن است که من تاحالا در لندن زندگی نکردهام. ولی اگر هيچ چيز هم از آن ندانم، شک ندارم که برای آدمی مثل من، سگ بريتانيا به کانادا میارزد. (لطفا زور نزنيد. بدگويی از بريتانیا روی من هيچ تاثيری ندارد. اگر کسی از زندگی در آنجا ناراضی است، مشکل خودش است، نه مشکل آنجا!)
همينجا بد نيست به يک شايعهی مسخره جواب بدهم: من به کانادا پناهنده نشدهام و يک سنت هم از دولت اينجا پول نگرفتهاام. اگر هم به اين سرعت توانستم مهاجرت بگيرم بخاطر اين بود که مرجان در کانادا متولد شده و من به عنوان شوهرش خيلی اسانتر و سريعتر میتوانستم مهاجرت بگيرم. حالا هم اگر قرار باشد به بريتانیا برويم، هر دومان با هويت کانادايیمان میرويم که مزايايی برای کار و زندگی در بريتانيا به آدم میدهد. (بعد از سه سال زندگی در کانادا ديگر میتوانم برای شهروندی کانادا اقدام کنم و بالاخره از شر آن پاسپورت نه تنها بیخاصيت، بلکه مضر جمهوری اسلامی خلاص شوم. باورتان میشود که قبل از انقلاب بيشتر کشورهای دنيا برای بازديدهای کوتاه از ايرانيان ويزا نمیخواستند؟)
نکته:
- کامنت بیربط يا خودتبليغکن اگر بگذاريد بیرحمانه پاکش میکنم.