بوی دود گرفتهام بدجور. از مراسم چهارشنبه سوری تورنتو و شام بعدش که با چند تا از بچهها رفتيم و در رستوران شاه خورديم برگشتهام. زياد دلم نمیخواست که برويم، از بس که هوا سرد بود--منهای ۱۳ با باد. ولی رفتيم و با وجود صف طولانی ماشينها وارد شديم به پارک بزرگی که در منطقهی لزلی-اگلينتن است. شلوغ بود، بدجور. پليس هم فراوان بود و مواظب بود که پارک آتش نگيرد و خسارتی وارد نشود و نظم هم حفظ شود. دم در پليس کانادا برگههايی دربارهی بايدها و نبايدهای شب چهارشنبهسوری چاپ کرده بود، يک طرف فارسی و يک طرف انگليسی، و به همهی ماشينها میداد--با مهربانی.
ايندفعه بهجای دوربين با خودم ضبط صوتم را برده بودم با ميکروفون. همين سرم را گرم کرده بود که زياد حرص نخورم از ديدن پرچم مجاهدين خلق که کنار يکی از جاهايی که مردم جمع شده بودند و چند گله آتش بود، هوا کرده بودند و از بلنندگويش بجز موزيک ايرانی، برای «مقاومت»شان تبليغ هم میکردند. ولی ملت خيالشان نبود. حتی کسی حوصلهی اعتراض به اين بينواهای عقبمانده را نداشت. (کاش به همهی اينها اجازه میدادند بروند ایران را ببينند تا عقل به کلهشان برگردد. ظلمی که با آنها در زندانهای ايران در دههی اول انقلاب شده است، قدرت تعقل و دريافت آنها را زايل کرده است. همانجا نگهشان داشته، در همان روزهای لاجوردی و ریشهری.)
چند تکه با مردم حرف زدم که يکی دو تايش خوب از آب درآمده--مثلا با خانمهايی که آش رشته میفروختند. شايد فردا، پس فردا بگذارمش همينجا. ولی عجب کار سختیاست گزارش راديويی اين تيپی، اگر نخواهی کليشه و تکراری و لوس مثل مال راديوی ايران نباشد. (اين بهزاد خيلی خوب توی اين کار وارد استها!)
يخ زديم ولی کنار آن آتش بزرگ و ذغال انبوهش گرم شديم. بعد هم رفتيم و جای همه خالی يک چلوکباب شبانگاهی ديرهضمشو زديم توی رگ.
به سال نو نزديک میشويم که اينجا برای آدم سالبهسال کمرنگتر میشود. اين چيزها مثل فوتبال جو (فضا و اتمسفر اجتماعی) میخواهد. اگر جوش نباشد اصلا مزه نمیدهد و بی اهميت میشود. بالاخره مهاجرت بدیهايی هم دارد ديگر.
راستی، احتمالا متوجه کاغذ ديواری جديد «سردبير:خودم» شدهايد. بخاطر سال نو است و هر چند روز هم عوض میشود. وبلاگ آدم مثل خانههای قبل از انقلاب میشود.