میخواهم خانهتکانی کنم؛ سوالهایی را که میدانم هرگز جواب درست و حسابی ندادهام و هنوز برای خيلیها مطرح است جواب میدهم:
س: سرنوشت گروه وبلاگ فارسی در ياهو چه شد؟
ج: خيلی ساده، حدود يک سال پيش، هک شد! به اين شکل که يک نفر توانسته بود با فرستادن يک با ايميل جعلی مثلا از طرف ادمين گروه، کنترل آن را به دست بگيرد و پاکش کند. البته راستش اين گروه فقط برای ماههای اول خوب بود که تعداد وبلاگدارها کم بود و سوالات فنیشان زياد. ولی بعد گروههای ديگری مانند پرشين تولز به وجود آمد که آن کار به خيلی به شکل بهتری انجام میداد. درنتيجه من تقريبا آن گروه ياهو را رها کردم و میخواستم رسما تعطيلش کنم که ديدم يک شيرپاک خوردهای آن را نابود کرد. من هم چون طرف پر رو میشد صدايش را در نياوردم. بعدا دربارهی دلیل بستهشدنش چيزهای عجيب و غريبی شنيدم، ولی ماجرا همين بود که خوانديد. به همين سادگی.
س: بلاگنما کجا رفت و سرنوشتش چيست؟
ج: بلاگنما را با کمک شرکتی به اسم سايرس هوستتينگ درست کرده بوديم که چون کلا پروژهای تا آن زمان بدون درآمد بود، از يک جايی به بعد آنقدر سنگين شد که نه من میرسيدم مديريتش کنم، نه انها میتوانستند اشکالهای نرمافزارهايش را برطرف کنند. البته قرار بود احسان ميردامادی که مسوول فنی پرژوه و رييس شرکت سايرس هوستينگ بود، اطلاعات خام آن را (بدون ايميل و اطلاعات خصوصی کاربران البته) در جايی بگذارد تا هر کس که خواست آن را ادامه بدهد. بالاخره صدها ساعت کار از طرف آنها و من پای آن صرف شده بود و حيف بود که همينطوری بیاستفاده بماند. ولی تاحالا که فعلا احسان خان دنبال پول درآوردن است و وقت اين جور کارها را ندارد. شايد اين نوشته باعث شود اين کار را جدی بگيرد.
ولی از اين گذشته من خودم به زودی بلاگنما را به شکل و کاربرد تازهای در میآورم: چيزی شبيه به صبحانه که در آن ملت فقط به وبلاگهای ديگران يا خودشان لينک میدهند. حدود يک ماه ديگر نسخّهی آزمايشیاش افتتاح میشود.
س: فتوبلاگ سردبير:خودم چه شد؟
ج: راستش اسکيپت آن فتوبلاگ با ASP کار میکرد و من موقعی که سرور ويندوز آر ايران را به دليل ناامنی (چند بار بدون اينکه صدايش را در بياورم کل وبلاگم بدون اينکه ربطی به اسکريپت فتوبلاگم داشته باشد هک شد) و امکانات مديريتی کم طلاق دادم و به دين مبين اوپن سورس مشرف شدم ناچار فتوبلاگم را بستم. ولی حالا به لطف سيد وبلاگگردانهای دو عالم، حضرت ختمی مرتبت مووبلتايپ (ص) و نيز ديگر اسکريپتهای متعهد و باتقوايی چون Gallery و امثال آن، میخواهم دوباره آن را راه بيندازم. اميدوارم گوش شيطان کر، تا يک ماه ديگر آن را هم راه بيندازم. هرچند که واقعا نمیدانم وقتی عکسهای قديمیای که از ايران گرفته بودم تمام شود، چه چيزی در ان بگذارم. من که به زور از خانه بيرون میروم چيزی برای عکس گرفتن نخواهم داشت. البته شايد همين باعث شود بيرونرویام بيشتر شود--البته با آلو خوردن زياد هم میگويند که میتوان به اين هدف رسيد.
س: چرا در روزنامههای تورنتو بعضی از مطالب اين وبلاگ را چاپ میکنند؟
ج: چون خودم بهشان پيشنهاد کردهام. اول به شهروند سهشنبهها و تازگی هم به پيک روز که جمعهها در میآيد و کلا مجلهی باخاصيتتری است. پول که ندارند بدهند (البته دارند، ولی نمیدهند، بخصوص شهروند که روز به روز آگهیها و صفحههای رنگیاش هم بيشتر میشوند) بنابراين گفتهان در ازايش آگهی میدهند که قعلا عبارت است از يک مربع کوچک آگهی برای صبحانه که فکر کنم فايدهای هم ندارد. اما دليل اصلی اين کار آن است که عدهای از تورنتونشينان که اينترنتباز نيستند هم بتوانند از نظرات مشعشع من دربارهی مسايل مختلف دنيا استفاده کنند! (آخر خاکیامها!) نه جدی، چه کسی بدش از خوانندهی بيشتر بدش میآيد؟ اما چون انتخاب مطلب و ويرايشش را به عهدهی خودشان گذاشتهام گاهی يک چيزهايی را چاپ میکنند که خودم بعدا که میخوانم شرمنده میشوم. ولی چاپ شده و رفته ديگر. مقصر وبلاگ است که پوستم را کلفت کرده.
س: چرا گاهی فحش و بدوبيراه میگويي و از کلمات رکيک استفاده میکنی؟ مگر تربيت نداری بچه؟
ج: چرا اتفاقا خيلی هم زيادی تربيت دارم، جوری که تا سال سوم دبيرستان فقط دو اسم برای عضو شريف آقايان و خانمها بلد بودم و زشتترين فحشی که بلد بودم چيزی در حد پدرسگ بود. (پدر و مادرم ما را خوب تربيت کرده بودند بيچارهها؛ اين چيزها مال واقعيت بیرحم بيرون است که مدرسهی نيکان و خانوادهی زيادی مودب ما آن را سالها از ما مخفی کرده بود.) ولی بعد ديدم که آدم برای زندگی در زبان مادریاش به همه جور رنگی احتياج دارد، از سياه تا سفيد. در نوشتن هم عقيده دارم که زبان آدم نبايد هميشه خنثی و علمی و مودب باشد، بخصوص در وبلاگ يا ديگر نوشتههای شخصی. زبان بايد بتواند رنگهای مختلف روح آدمی را نشان بدهد و زبان پاکيزه تنها يک دروغ محافظهکارانه است که فقط هم با آن میةوان افکار و احساسات محافظهکارانه را نشان داد. بنابراين زبانی که من در اين وبلاگ استفاده میکنم زبانی تند و تيز (Edgy) و صريح است و میدانم که اين جور زبان در فرهنگ ايرانی به بیتربيتی و بینزاکتی تعبير میشود. ولی من کی ملاحظهی فرهنگ ايرانی را کردهام که الان بکنم؟ وبلاگ خودش بزرگترين شورش عليه فرهنگ نهانروشانهی ايرانی است.
س: تو از کجا خرج زندگیات را در میآوری که همهاش پای کامپيوتری؟
ج: به کسی مربوط نيست، هيچکس وظيفه ندارد دربارهی درآمدش به کسی جواب پس بدهد، مگر اينکه بودجهی عمومی زير دستش باشد.
يک سری سوال ديگر هم هست که در فرصت ديگری به آنها جواب میدهم. شما هم اگر سوال داشتيد برايم ايميل کنيد. کامنتها را باز میگذارم فعلا و اگر ديدم کسی چيز بدردبخوری در آن نمینويسند میبندمش.