در فرودگاه زوريخ نشستهام و با لپتاپم میلاگم. لامذهبها قيمت خون پدرشان را از آدم میگيرند برای چند ساعت استفاده از اينترنت بیسيم. ولی مهم نیست؛ چون تا پرواز به آمستردام دو ساعت فاصله است و اين دوساعت را --آن هم در ساعت هفت و نيم صبح-- پر کردن کار سختی است.
خلاصه اين چند روز بعد از مدتها به خودم و شما کمی استراحت دادم و ننوشتم. البته لينکدونی برقرار بود و اتفاقا چقدر هم صفحهی آدم فقط با لينکدونی زشت میشود.
راستی ديشب توانستم چند تا از خوانندگان وبلاگم را ملاقات کنم که خيلی جالب بود و متوجه شدم عجب آدمهای کاردرستی وبلاگم را میخوانند يا قبلا میخواندهاند. درضمن سعی کردم با ندای افکار منسجم هم تماس بگيرم و حتی دو بار تلفنی برايش پيغام صدايی گذاشتم، ولی جواب نداد. حيف شد.
الان توی سالن ترانزيت کنار استارباکس --که همه جا آمده لعنتی و چقدر هم گران است، يک لاته به قيمت پنج و خوردهای فرانک است-- نشستهام. روبرويم پنجرهی بزرگی به سمت باند فرودگاه است که هواپيماها رويش مینشنيند و برمیخيزند. ملت هم روی ميزهای کنارم همه دارند سيگار میکشند و برای خودشان حال میکنند. اين يک مورد را راستی از اروپا زياد دوست ندارم که سيگار کشيدن بيشتر جاها آزاد است. البته چون خودم سيگاری نيستم طبيعتا. مرجان هم رفته دنبال خريدن يکی دو تا هديهی کوچک. (عکس بگيرم يا نه؟ ولش کن، حوصلهاش را ندارم. همين چند جمله برای توصيف کافی است.)
تا چند ساعت ديگر در تورنتو و ميز کار پنجرهی توی آشپزخانه خدانگهدار.