خب، من فعلا در دوران نقاهت به سر میبرم: تغيير زمان خواب، تغيير دمای هوا، روبرو شدن با کارهای عقبافتاده و پيش رو از جمله يک امتحان، و از همه مهمتر روبرو شدن دوباره با تورنتو--اين آخری نقاهتش کمی بيشتر طول میکشد، ولی قول میدهم این آخرين غرغرم باشد.
---- آغاز غرغر -----
اولين چيزی که در تاکسی هنگام برگشتن از فرودگاه ديدم اين بود که همه چيز در اين شهر به رنگ خاک است؛ آسفالت خيابان، پيادهروها، ديوارها، ماشينها و آدمها. چقدر خيابانها و کوچهها (کوچه که البته وجود ندارد) کم درخت دارند، حتی درخت بیبرگ هم در زمستان قشنگ است، ولی اين مردم انگار همه در بيابان بزرگ شدهاند. و چقدر ساختمانها و آپارتمانها زشت و بیرنگاند. آيا آرشيتکتها در اين شهر مردهاند؟
---- پايان غرغر -----
در اين چند روز، تنها روزنامهی انگليسیزبان نه چندان گرانقيمت، اينترنشنال هرالد تريبيون بود --به قيمت ۸۰ر۳ فرانک سوييس-- که درواقع نسخهی خلاصه و اروپايی پسند نيويورکتايمز است و انصافا روزنامهی خوبی بود و به قيمتش میارزید. روزهای اول خواستم گاردين بخرم که ديدم خيلی گران است و تنها در روز آخر به هوای پرواز طولانی خودم را قانع کردم و بيش از پنج فرانک بالايش دادم. ولی در کمال حالگيری ديدم که توی هواپيما مجانی میدهندش.
آلبوم تازهی جورج مايگل را به نام Patience هم از فرودگاه آمستردام خريدم که ظاهرا قرار نيست در آمريکای شمالی ارايه شود. اگر هم بشود چند ماه طول میکشد.
ديگر مغزم نمیکشد که بنويسم. ساعت پنج و نيم صبح است و ما از ساعت ۱۰ شب يا زودتر يک ضرب خوابيدهام. الان هم منتظريم که يکجا باز شود و برويم بيرون صبحانه بخوريم. در دمای منهای ۸ درجهی بهاری تورنتو. اگر در ايرانيد و آلودگی هوا و ترافيک اذييتان نمیکند از بهار لذت ببريد.