بهزاد نبوی در مصاحبهای که با شرق در اولين روز پس از استعفايش کرده، بسيار نااميد و خسته به نظر میرسد، به حدی که روی تحليلها و استدلالهايش هم تاثير گذاشته است. برای مثال دربارهی چهارچوب آيندهی حرکت اصلاحات میگويد:
معتقدم براي اصلاحات در چارچوب قانون اساسي بديلي وجود ندارد. آنها هم كه مدعي اند چنين بديلي وجود دارد، حرفشان فقط براي اجتماع جوانان كاربرد دارد كه خوششان بيايد و كف بزنند. فرض كنيد به اين نتيجه رسيديم كه اصلاحات در چارچوب قانون اساسي ميسر نيست اما بديلمان كدام است؟ هيچ كس آلترناتيوي را پيشنهاد نمي كند. يعني از اين به بعد چگونه براي آزادي و مردمسالاري مبارزه كنيم؟ بالاخره به ابزار و محملي براي حركت نياز است... من اين حرف را كه مي گويند «نمي توان كسي را كه قانون اساسي را قبول ندارد به نمايندگي پذيرفت» قبول دارم. نمي شود با قالب اصلاحي نماينده و رئيس جمهور شد و قصد تغيير نظام را داشت. بالاخره بايد رسانه و تشكيلات سياسي داشت.
نبوی در اين استدلال، تضاد درونی قانون اساسی را کاملا ناديده گرفته، آن را يک مجموعهی منسجم و هماهنگ ولی محدود فرض میکند که رد آن به معنی نقض خود است، چون آن مقام مشروعيتش را از قانون اساسی میگيرد. اتفاقا به دليل همين تضادهای درونی در قانون اساسی، حتی کسانی که آن را میپذيرند هم در واقع خود را نقض میکنند. مشکل خاتمی واصلاحطلبان هم در اين چند سال دقيقا از همين جا ناشی میشد، نه از پول و قدرت بیاندازهی جناح راست. به بيان ديگر پذيرفتن يا نپذيرفتن قانونی که تضاد درونی دارد، تفاوتی در نتيجه نخواهد داشت.
از طرف ديگر اگر قرار باشد تمام نيروهای سياسی با همین استدلال همه يا هيچ به سمت اصلاحات در ساختار قدرت و اقتصاد بروند، چه کسی پس اصولا میتواند تغييری يا اصلاحی در چيزی ايجاد کند؟ پس روندی که خود قانون برای تغيير يا اصلاح خودش در نظر گرفته -- هر چند بسيار دشوار --در چه حالتی قابل اجرا است؟ آيا نمی توان چهارچوب فعلی قانون اساسی را پذيرفت و درخواست اصلاح آن را از روش پيشبينیشده در خود آن کرد؟ آيا کسانی که در سال ۶۸ تقاضای اصلاح قانون اساسی را کرده بودند، خودبهخود از صلاحيت حضور در قدرت سياسی میافتادند؟ استدلال نبوی چون سادهانگارانه و غيرخلاقانه است به هيچکدام از اين سوالها جواب نمیدهد.
او در جای ديگری باز هم با استدلال همه يا هيچ، تنبلی اصلاحطلبان را در سازماندهی نيروی اجتماعی توجيه میکند:
امكان آن [بسيج اجتماعي] را نداشتيم. نيروي اجتماعي كه از اصلاحات حمايت مي كرد نيروي متشكل و منسجمي نيست كه ما بتوانيم آن را بسيج كنيم. براي اين كار نياز به تشكيلات است. تشكيلاتي كه بتواند ۲۲ ميليون نفر را بسيج كند در اين كشور وجود ندارد. آن ۲۲ ميليون هم با بسيج ما به صحنه نيامدند آنها خودشان فكر كردند، تحليل كردند كه مشكل شان با آمدن در صحنه حل مي شود وگرنه قدرت بسيج آنها وجود نداشت... بايد رسانه و تشكيلات سياسي داشت. الان ما كه نظام را قبول داريم امكان داشتن روزنامه نداريم واي به اينكه قبول هم نداشته باشيم. در نتيجه بايد مبارزه مخفي كرد يا جلسات محدودي براي دوستان برگزار كرد. پس به سمت جنبش اجتماعي براي بسيج مردم سوق پيدا مي كند. مردم ما هم اهل آمدن در خيابان نيستند. ممكن است شورش هاي پراكنده مثل اعتراض مردم سبزوار به تقسيم استان خراسان رخ دهد ولي كار با هدفي صورت نخواهد پذيرفت. پس هيچ راهي جز منزوي شدن و به خدا اميد بستن و يا اصلاحات قانوني وجود ندارد.
اين حرفها در حالتی درست بود که اصلاحطلبان، و بطور خاص جبههی مشارکت، کوچکترين سعیای در سازماندهی مردم و دانشجويان و گروههای حرفهای میکردند. ولی واقعا چه کاری در اين زمينه کردند؟ جبههی مشارکت هفت سال وقت داشت تا به عنوان يک حزب سياسی شروع کند به عضو گرفتن و تلاش برای شکل دادن و جذب گروههای صنفی و حرفهای و دانشجويی. هفت سال وقت داشت که با استفاده از قدرت آموزش و پرورش و دانشگاهها ميليونها نوجوان و جوان را با آموزههای ابتدايی سيستم حزبی سياسی آشنا کند و از اين نيروی بیشکل اجتماعی، گروههای متعدد سياسی-صنفی باسازمان بسازد. ولی همه میدانيم که در اين راه کمترين تلاشی نکرد، با وجودی که بيشترين پول و حمايت دولتی را پشت خود داشت. نبوی تنبلی و کمکاری اصلاحطلبان را ناعادلانه گردن مردم عادی میاندازد و در واقع ناکامی اصلاحطلبان را به گردن کسانی میاندازد که اساسا به آنها دادند که همين کارها را بکنند. نه اينکه چند سال بعد گناه شکست را بر گردن همان رای دهندگان را بيندازند.
نبوی که نمايندهی بخش باتجربهتر و در نتيجه محافظهکارتر اصلاحطبان است با اين استدلالهای ضعيف، اين بخش از جبههی اصلاحات را حتی نااميدتر از مردم به قول خودشان مايوس نشان میدهد. اميدوارم طيف جوانتر و خلاقتر اصلاحات به نمايندگی جبههی مشارکت تا اين حد نااميد و خالی از خلاقيت نشده باشد.