- شغل؟
- رهبری انقلاب
- از کارت راضی هستی؟
- نه، خيلی سنگينه. استرسشم زياده. منم سنم کمکم داره ميره بالا. در ضمن خرج هم بالا است.
- منظورت چيه؟
- بچهها رو بايد سروسامون میدادم. هر چی پول داشتم رفت.
- خب الان چی میخوای؟
- هيچی. گفتم فقط اينو بگم، شايد يه راهی پيدا بشه.
- اضافهکار میگيری؟
- نه بخدا. اين سران سه قوه همهاش شب، نصفه شب زنگ میزنن ميان خونهی آدم. ديگه ماشالله خودتون که دستتون تو کاره؛ آشنايين. رهبری انقلاب که کار هشت ساعت و ده ساعت نيست.
- خب، بذار من برات صحبت میکنم. ولی الکی نمیتونم برات اضافه کار بزنمها!
- باشه اشکالی نداره هرجور خودتون صلاح میدونين.
- چيکار بلدی بکنی؟ بجز رهبری؟
- من؟ اممممم... يه دقه بذارين... امممم... خيلی کارا. مثلا میتونم نقد شعر و داستان بنويسم.
- از کجا بدونم؟
- اي بابا. کارای سابقم هست، اين ور و اون ور چاپ شده. همه میدونن.
- نه، اين به درد نمیخوره. درس چی؟ درس مرس بلدی بدی؟
- بله، با اجازهتون هفتهای يه بار درس فقه میدم به يه سری از بچههای فاميل. ولی فیسبيل الله، مزدی نمیگيرم بابتش.
- چرا نمیگيری؟ من صحبت میکنم میگم بهت بدن. همين خوبه.
- دست شما درد نکنه حاج آقا.
- خواهش میکنم... ببينم، تدريس خصوصی هم میکنی؟ پسر من سيوطیاش اوضاعش زياد رديف نيست. يه کمکخرجی هم واسه شما میشه.
- اگر شما امر بفرماييد، حتما. البته يه مقداری برام دشواره.
- چرا؟
- خب چون کارای امنيتیاش يه کم پرخرج و وقتگيره.
- مهم نيست، خرجش رو خودم میدم. يه آزانس و چندتا محافظه ديگه. همچين ميگه خرج آدم فکر میکنه چه خبره. از کی میتونی شروع کنی؟ پس فردا خوبه؟
- هر جور شما صلاح میدونين. بله. فقط جسارته، میشه بپرسم اونوقت اين تدريس چقدر دست و بال ما رو میگيره؟
- هی، چه میدونم. چقدر لازم داری؟ ماهی ۴۰۰ تومن خوبه؟ جلسهای صد هزار تومن.
- راستش...
- باشه، میکنمش ۵۰۰ تا. خوبی؟ راضیای؟
- دست شما درد نکنه. خدا به شما خير بده.
- خدا به شما هم خير بدهد... نفر بعدی رو صدا کن بياد بیزحمت.