دو مطلب در اين يک هفته حسابی تکانم داد: مطلب سينا مطلبی دربارهی جزييات بازداشتش و روزهای بعد از آن که کم از بازداشت نداشتند؛ دومی مطلبی که مهدی خلجی دربارهی يکی از دوستان قديمیاش در حوزهی علميهی قم به نام عباس يزدانی نوشته بود که بعد از نوشتن دو کتاب در نقد توضيحالمسايل و فرستادنش به خارج از ايران به طرز مشکوکی میميرد.
اولی شرح دقيق ولی مختصر يک نمونه از شکنجهی سفيد است که بخش تندرو و بیعقلی از جناح راست طی ۲۵ سال آزمون و خطا ياد گرفتهاست -- و انصافا هم در ساکت يا کماثر کردن مخالفان خوب نتيجه داده است؛ دومی نمونهای از جنگ قدرت وحشتناک و پييچدهای است که رهبران سياسی ايران بر حوزههای علميه تحميل کردهاند و کمتر خبری از آن در ايران يا دنيا پخش میشود.
به نظرم بايد دربارهی اين دو نمونه و نمونههای مشابه ديگر تا میتوانيم به انگليسی يا زبانهای جهانی ديگر بنويسيم و بنويسيم تا حداقل ناظران مسايل حقوق بشر در دنيا و ايران انها را جدی بگيرند و کاری صورت دهند.
دهها نويسندهی پرکار و فعال ماههاست که در اثر فشارهای روانی و شکنجههای سفيد سازمان اطلاعاتی قوهی قضاييه و جاهای ديگر شبشان را بدون کابوس صبح نمیکنند، چه رسد به اينکه بتوانند قلم روی کاغذ بگذارند. صدها طلبه و فعال دينی هم در اين سالها بخاطر پيروی از مراجعی که با خامنهای و دوستانش در حوزههای قم و مشهد مخالفند، بیسروصدا از صحنه خذف شدهاند و هيچ کس راجع به انها حرف نمیزند. منتظری و بلايی که سر خودش و طرفدارانش آورند تنها نمونهی خوب اين فشارها و سياهیهاست. خيلیها اوضاعی بدتر از متتظری داسته و دارند.
به قول خلجی «حوزه علميه قم ديگر نهادی مدنی نيست. در چنبره حکومت است و اگر کسی زير پای دادگاه ويژه و دستگاه مخوف اطلاعات نابود شد، هيچ کس يا نهادی نيست که حتا نام او را منتشر کند.»
در اين ميان اينکه يک دفعه اروپا و سازمان ملل فشارشان را بر ايران بر سر موضوع حقوق بشر کم کنند، خيلی ناراحتکننده و عجيب است. بدون اينکه بخواهم به سبک تودهایها توطئهبافی کنم، گمان میکنم سياستی پشت اين کار هست که به زودی مشخص میشود. اگر نشود واقعا وای بر ما که عرضه نداريم از ظلمی که برمان رفته کسی را آگاه کنيم.