کتاب همهی مردان شاه را هنوز دارم میخوانم. اينها يادداشتهای پراکندهای است دربارهی آن:
يک
همهی آدمها وقتی تاريخ میخوانند، ناخودآگاه ماجراها و شخصيتهای آن را با ماجراها و آدمهای عصر خودشان مقايسه میکنند و سعی میکنند شباهتها و اختلافهای آنها را برای خودشان پيدا کنند.
حالا توی فکرم که وقتی آقای خامنهای ماجرای رضاخان و مصدق را میخواند، خودش را جای کدام شخصيت میگذارد؟ آيا خودش از اينکه میبيند بعضی از کارهايش چقدر شبيه رضاخان است حجالت نمیکشد؟ (بخصوص در تشکيل مجلس فرمايشی و سرکوب مخالفان) آيا در دوران جوانی هيچوقت گمان میکرده که بتواند با رضاخان بيشتر همذاتپنداری کند تا با مصدق؟ آيا او واقعا ته دلش رضاخان را به مصدق ترجيح میدهد يا اينکه از سر تصادف کارهايش شبيه رضاخان شده است؟
دو
مصدق واقعا آدم باحالی بوده و میخواهم بيفتم دنبالش و بيشتر بشناسمش. او به راحتی میتواند الگوی خوبی برای هر کسی که میخواهد وارد سياست در ايران شود باشد. با خواندن سرگذشت او در عين حال میتوان چهارچوب ذهنی مردم ايران را هم در برخورد با سياستمداران فهميد. به برداشت فعلا ناقص من، رهبر سياسیای که اصولی مشخص در رفتارش داشته باشد، در برابر قدرت سرخم نکند، ملیگرا باشد، فساد مالی نداشته باشد، آشکارا به خود و عقايدش مغرور باشد، و البته سواد دانشگاهی هم از خارج از ايران داشته باشد بالقوه میةواند به رهبری سياسی و محبوب تبديل شود، حتی اگر از طبقهی بالای اجتماعی و ثروتمند باشد، مذهبی نباشد، و سابقهی رابطهی خانوادگی يا کاری هم در گذشته با رزيم حاکم داشته باشد.
خاتمی بطور مشخص بسياری از اين شرايط را نداشت و به نظرم سازش با خامنهای، بخصوص در دورهی دوم رياستجمهوریاش و بخصوص در انتخابات اخير مجلس، او را به شدت از چشم مردم انداخت. مردم ايران کسی را که جرات کند در روز روشن با قدرت مستبد کلکل کند دوست دارند. (مثل ايکه مصدق يک بار که با رای مردم به مجلس رفته بود، از سوگند خوردن طفره رفته بوده چون در آن جملاتی مینی بر وفاداری به رضا شاه در آن بوده. اصلاحطلبان ياد بگيرند.)
بدون يک مطالعهی دقيق و جامع، به نظرم میرسد يکی از افرادی که بيشترين اين معيارها را در خود دارد، بخصوص مهمترينشان يعنی قدرت رويارويی آشکار با قدرت مستبد، محسن سازگارا است. هرچند که از نظر سلامت مالی خيلیها بعضیها بهاو شک دارند، ولی در مجموع فکر کنم بسياری از اين شرايط را برای رهبری سياسی دارد. (من خودم قبلا خيلی به او مشکوک بودم. ولی بعد که زندان رفت و با آن وضع آزاد شد کمی شکم برطرف شد.)
سه
بيشتر جوانهای ايرانی خيلی کم از تاريخ معاصر ايران میدانند، بيشتر هم به دليل کتابهای مزخرف، دروغ و پر از کليشه، و معلمهای خستهکننده و بیخلاقيتی است که در بيشتر مدرسهها آنها را درس میدهند.
يکی از بهترين راههايی که با آن میتوان آنها را به تاريخ اين دوره علاقهمند و آگاه کرد، کشيدن کميکاستريپهای بلند (گرافيک ناول) و چاپ آنها به شکل کتاب تاريخ است. شک ندارم که اثر خيلی زيادی میگذارد و اگر بشود با چانه زدن چاپش هم کرد، حسابی میفروشد.