چه آخر هفتهی طولانی بیخودی بود. هوای سرد و بارانی باعث شده بود هيچکش برنامهای درست و حسابی يا هیجان انگيز نداشته باشد. در نتيجه شنبهمان که به رفتن به سخنرانی عضو NDP در کانون دانشجويان ایرانی تورنتو (که چند نفر هم بيشتر نيامده بودند)، غذا خوردن تنهايی (يعنی من و مرجان) در سپرپينگرولز و بعد آمدن خانه و تلويزيون ديدن گذشت، يکشنبهمان که تقريبا هيچ نداشت جز کمی آشپزی توسط مرجانبانو (کوکوی سيبزميتی و تره، و کرم کارامل) و ديدن Waiting For Goffman (فيلم تقريبا کلاسيک کريستوفر گست) در خانه و کمی مطالعه و ولچرخيدن و افسردگی يکشنبگی که درهر صورت میآيد، حتی اگر فردايش هم تعطيل باشد.
اما دوشنبه روز پرباری بود: اولش با دو تا از دوستهايمان (که قرار بود چهار تا باشند اما در آخرين لحظات دودره کردند) در اليزهی آقای سليمانی و خانمش صبحانه خورديم که خوب بود. (هرچند که يک دفعه باران گرفت و البته املت من هم بجای گوجهفرنگی در آفتابخشکشده، گوجهی فرنگی معمولی داشت.) بعدش با دوتا از دوستايمان که شب قرار بود باهاشان به کنسرت حضرت ختمی مرتبت صفر هفت يا همان Zero 7 برويم، گفتيم برويم پشت بام و آنجا کمی بنشينيم و آبجو و شراب و پنير و البته کرم کارامل دستپخت مرجانبانو بخوريم. راستش کمی هم نشستيم، ولی بعد هوا سرد شد و آمديم پايين توی خانه. بعد هم دوست ديگرمان آمد و رفتيم طرف خانهی اپرا يا Opera House که کنسرت آنجا بود. جای شيفتگان حضرتش خالی، عجب کنسرتی بود و چقدر اجراهای زندهی اين جانورهای نوآور بريتانيایی بر خلاف تصور آدم زنده و هيجانانگيز بود. بخصوص وقتی خوانندهی سياهپوستشان به اسم Mozez (که آهنگ Simple Things را خوانده) و دختر بامزهی ديگری به اسم Sia (که آهنگ Distractions را خوانده) روی سن میآمدند. Mozez آخر خوانندهی Soul بود واقعا. خلاصه که يکی از بهترين کنسرتهای عمرم بود.
بعد آمديم خانه و با آن دو دوستمان کمی پنير و شراب سفيد زديم و کونن اوبرايان قديمی ديديم و آنها که رفتند، افتاديم توی رختخواب و دِ بخواب!