همزمان با رفتن خانوادهی مرجان، من هم یک کار یک هفتهای در یک شرکت گرفتهام که بخاطرش باید مثل همهی آدمهای نرمال صبحهای زود بلند شوم و بروم سر کار و تا پنج و شش بعد از ظهر در یک اتاق تاریک کار کنم. البته طبیعتا کارم پشت کامپیوتر است به هر حال، درست مثل خانه. منتها در یک اتاق تاریک و بیپنجره. در نتیجه نوشتن در این وبلاگ کمی کندتر از قبل خواهد بود. آه که چقدر زندگی بوی متعفنی میدهد.